تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

شدیدا دلم می خواد وبلاگم رو آپ کنم .

با اینکه قالب وبم رو دوست دارم (یعنی عکس قالب رو ) ولی عوضش کنم .

لینکی هام رو هم باید مرتب کنم . خیلی از وبلاگ هایی رو که پیدا کردم و آرشیوشون رو سیو کردم و بخونم .

براشون کامنت هم بزارم و همه رو هم بزارم تو لینکی هام . ولی خوب خیلی از اون وبلاگ ها که براشون کامنت نذاشتم هنوز ، شاید دلشون نمی خواد با من دوست شن که لینکشونم تو وبم باشه .

دیگــــــــــــــــــــــــه اینکه دلم نمی خواد و حوصله ندارم پست سفرنامه رو بنویسم ، فقط آخر پست چند تا عکس می ذارم .

جدیدا شدیدا احساس پوچی و الافی می کنم . تنها کاری که می کنم اینه که می خوابم ، پا میشم کتاب می خونم ، پای کامی میشینم و میام نت .دم به دقیقه هم نتم تموم میشه .

مودم ای دی اس ال هم خریدیم ولی چون خط تلفنمون عوض شدن ( یادتونه که گفتم شماره مون عوض شده ؟؟ ) و کابل های تلفن شدن فیبر نوری واسه همین ما فعلا نمی تونیم نت پر سرعت داشته باشیم تا از طرف مخابرات یا نمی دونم کدوم جهنم دره ای سِرور جدید رو راه اندازی کنن .

این شهر مزخرف ما هم که همیشه خدا عقبه . مردمش همه جوره با روز جلو میرن ولی خود شهر و امکاناتش و ... همه جوره عقبه .

دارم آهنگ گوش میدم و نشسته می رقصم .

رفتم مسافرت حسابی صورتم سوخته شده . دستم و یه قسمت از ساعد دستمم چون آستین های مانتوم کوتاه بود سیاه سوخته شدن . واسه همین دلم می خواد خودمو خفه کنم .

حوصله ی کاب خوندن هم ندارم . دیروز وقتی رفتم کتابخونه هر چی توی طبقه ی کتابا نگاه کردم دیدم اکثر کتابا رو خوندم و هر چی هم نخوندم مزخرفه . تازه این کتابخونه رو تازه پیدا کردم . جای قبلی که عضو بودمم همه رمان هاش رو خوندم و تموم شدن .

یه جا دیگه هم عضو بودم ولی اونقدر راهش دوره که نمیرم . کتاباش هم همیشه بیرونن .

جدیدا هم شدیدا عاشق ترانه وابستگی بابک مافی شدم :

تو خواب و توی بیداری ، تــو رو هــر شب صدا کردم

                                                  نبودی در کنار من ، به عشــقت اکتفا کردم

تو رو از دوووور نگا کردم ، تو رووو از دوووور بوســـیــدم

                                                  نبودی پیش من امااااا ، تو رووو همواره میـــدیــدم

نبووودی پیش من امااااا شــریـک زندگیـــم بودیییی

                                                  دلیــــل بغـــض هر لحظـــه ، خود عاشــق شدن بودی  

              خود عاشق شدن          خود عاشق شدن           خود عاشق شدن   

چقــــدر دلواپست بودم ، تو این تبعــید اجباااری

                                                  فقط خوشحالم از ایــنکه به مــــن وابستگی داری

کسی کد آهنگ این ترانه رو داره ؟؟؟؟؟

می خوامــــــــــــــــــــــــش .

هر کی نفهمیدم من تو این پست چی نوشتم مشکل خودشه

یه خورده تحویلم بگیرین . احساس افسردگی می کنم مـــــــــــــــــــــــن

پ.ن : چقدر مزه میده وقتی که داره این آهنگ :

بزار نگم حالا که آخرین شبه                 خوب می دونم برا تو بهترین شبه

بزار نگم ، بزار بمونه تو دلم                   با خون دل یه جوری حل شه مشکلم

من عاشقم گلایه هامو می خورم          پیش خدا درد دلــامـــو می برم

چرا نگم بزار بگم دلم شکسته نازنین     تو رو خدا پیشم بمون تنهایی بسه نازنین

چرا نگم بزار بگم ازون شبای دلهره        فکر نبودنت داره آرزوهامو می خوره

رو گوش میدی و در حینش هم ژوکر می خونی و خواهرت میاد تو اتاق و میگه نمیری ؟

میگم مرسی .

یه رانی خنک می ذاره رو میزه و میره .

کلی حس خوشحالی میاد تو دلت و یه حس خیلی خوب پیدا می کنی ، پر میشی از انرژی مثبت .  

وقتی داری همیناااا رو می نویسی داداشت میاد اعصابت رو بهم میزه

دلت می خواد همین رانی که تو دستت هست رو بکوبــــی تو صورت داداشت

هر چی حس خوب داشتی به گنـــــد کشیده شد ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 20:46 توسط الهام| |

سلام دوست جوناااااااااااااااام

دلم واستون یه ذره شده بود

من تازه اومدم . یعنی ساعت ۱۰:۱۰ شب رسیدیم خونه .

واااااااااااای نمی دونین رانندگی تو شب تو کوه و کمر چقدر وحشتناک بود !!!!!!!!!

با پست سرنامه بر می گردم .

بعضی هاتون رو توی همین چند دقیقه که اومدم سیو کردم ومی خونم

بازم میام .

دوستون دارممممممم

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 22:32 توسط الهام|

سلامممممممم. چه طورین خوبین ؟

انشاالله که همه خوب باشین .

خیلی وقته پیدام نیست نه ؟؟ میدونم که همه دلتنگم هستین .و خیلی دوسم دارین . 

چیکار کنیم دیگه . درگیر زندگی و زندگی و بازم زندگی هستمممم 

خداییش دیدی این مادراااااااا چقدررررررررررررررر قدرت دارن ؟؟ نه واقعا دیدین ؟؟ امروز مامانه گیر داد به

من و آجی که الا و للا باید برین موهاتون رو کوتاه کنین .

آبجیم که موهاش یه خورده بالاتر از کمرش بود . منم یه بیس سانتی پایین تر از شونه هام .

یه سال بود موها کوتاه نکرده بودم کلی بلند شده بود .

عید 87 رفتم موهامو فشن کوتاه کردم . تا روی گوشم بودن . یعنی کوتاه در حد تیم ملی .

بعد تا امسال خیلی بلند شدن . امروز خواهره میگه بریم کوتاه کنیم زود بلند میشن .

همه به طور عادی سالی 12 سانت موهاشون بلند میشه ولی مال ما انگار کود میریزن پاشون ، زودی بلند میشن بی خیال .

خلاصه رفیم پیش دختر عمم سالن داره . موهام رو کوتاه کردم . تا حد گردنم هستن . چون خودشون خیلی تیکه تیکه بودن اگه بیشتر کوتاهشون می کردم مو تو سرم نمی موند .

ندا هم فقط یه مقدار کوتاه کرد و پایین موهاش رو مدل هفتی گذاشت . خلاااااااااااااااااااااااااااصه

انگار اصلا مو تو سرم نیست . ولی خوب خیلی بهم میاد .

همین چند مین پیش ندا تو آینه داشت نگا خودش می کرد . با بغض و گریه گفت ( البته ادا در می آورد )

نگا کن ببین چقدر موهام کوتاه شدن

رفتم سمتش بهش میگم عیب نداره بزرگ میشن . گریه نکن . نازی ، نازی

دست می کشیدم رو سرش .

برگشتم بهش می گم نازی بیا تو بغلم عیبی نداره . بعد دیدم خواهرم یه سر و گردن از من بلند تره .

بهش می گم چه طوری بخلت کنم تو که کلی از من بلند تری خووووووووووو . پرتم کرده اون ور میگه خیلی نامردی . رفتم رو صندلی ایستادم بهش میگم حالا میزون شد بیا تو بخلم . در حالی که داشتم با زور سرش رو می ذاشتم رو شونه هام بهش می گفتم : سر تو بزار رو شونه هام گریه ات بگیرههههههههههه

(با لحن آواز ) نیگاش می کنم می بینم رو صندلی خیلی ازش بلند تر شدم رفتم پایین بهش می گم

بزار تناسب برقرار باشه . سرم و به زور گذاشتم رو شونه هاش و می خوندم : سرمو بزارم رو شونه هات گریه ام بگیرهههههههههههههه

الان که دارم این پست رو می نویسم می خوام بعدش برم حمام . بعدش بیام شلوار جین مشکیم و تاپ قرمزی رو که تازگی خریدم بپوشم و با گوشوار های آویزززززز قرمز ست کنم و موهام رو هم خوشکل کنم و کلیییییییییی آرایش کنم . آخه قراره تعدادی رو از راه بدر کنم .

قراره امشب داییم اینا بیان اینجا .

علت : لجبازی

چند روز پیش عصر رفته بودم کتابفروشی و برگشتم . خوب وقتی بیرون میرم آرایش می کنم ولی نه زیاددد . خواهرمم رفته بود پیش دوستش و دیر کرده بود . برا همین مامانم عصبانی بود و یدفعه کلی به من توپ و  تشر زد که چرا ندا دیر کرده ، چرا گوشیش رو نبرده و ... بعدش هم کفری برگشته میگه همین کارا رو می کنین ، آرایش می کنین و همش می رین بیرون که داداشم دوست نداره دخترش با تو بگرده !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

دخترای فامیل ما اکثرا مانتویی هستن . آرایش هم می کنن . ما یه خانواده ی معمولی هستیم . نه خیلی مذهبی و نه خیلی ریلکس . یه جورایی بعضی چیزا برامون مهم هست و بعضی نیست . حالا دو تا از داییام دوتا دختر دارن که هر دوشون یه سال از من کوچیک تر هستن .

میشه گفت با هم صمیمی هستیم . یکی از داییام خیلی گیر میده که دخترش چادر بزنه . اون یکی هم همین طور ولی کمتر . خوششون هم نمیاد دختراشون آرایش کنن . مثلا پیش اومده زنداییم به من هم بگه خوب الهام تو هم چادر بزن که اینا هم بزنن وقتی بهشون میگم میگن چرا الهام نمی زنه .

البته زن داییم با شوخی گفت و منم گفتم که بی خیال زن دایی و ...

حالا حرف مامانم مربوط به فاطی دختر داییم بود .

بعدشم منم خیلی بهم برخورد و گفتم که من کسی رو مجبور نکردم که با من بگرده و دنبال دخترش هم نرفتم . خلاصه ناراحت شدم و اومدم نشستم پای کامی کلی گریه کردم .

بعدا مامانم گفت من اگه اجازه میدم آرایش کنین و برین بیرون علتش اینه که بهتون اعتماد دارم ولی بهم برمی خوره وقتی داداشم بگه من فقط میزارم دخترم با یکی از دوستاش بره بیرون .

خواهرمم بهش میگه وقتی می دونی داداشت گیر بیخود می ده نباید بیای این جوری به ما بگی ، درسته که آرایش می کنیم ولی دختر ( با عرض معذرت ) خراب که نیستیم .

یه چیزی . شهر ما شهر خیلی کوچیکی هست و اگه دختری با یه پسر دوست شه واسه خانواده ها اصلا خوش آیند نیست واگه هم بخوان برن بیرون بگردن چون شهر کوچیکه صد نفر آشنا می بیننشون .

واسه همین بعضیا فک می کنن اگه دختر آرایش کنه و بره بیرون یه چیزیش میشه واسه همین خانواده مون گیر میدن که آرایشش نکنین . مثلا خود بابای من تا حالا خیلی پیش اومده به من بگه آرایش نکن یا یه خورده آرایشت کمتر باشه ولی خوب من که نمی فهمم . واسه بیرون این جوره تو خونه خیلی سخت نمی گیره مثلا وقتی پسر عمه یا داییم میان من یه بلوز و شلوار می پوشم. خیلی ساده . نه بدون حجاب نه خیلی پوشیده . ولی داییام مثلا این جوری نمی پسندن . 

هر چند که دختر پسرا بی خیال این حرفان . نمونش یکی از دختر داییام که چند بار با دوست پسرش که سوار موتور بوده رو دیدیم چیزی به روش نمیاره ما هم حرفی نزدیم .

 

حالا این همه توضیح رو بی خیال . مامانم اول گفت بریم خونه داییم من گفتم نمیام می ترسم دختراشون از را بدر شن !!!!

بعد خوب داییم تماس گرفت که میام اونجا . حالا من می خوام دخترا رو منحرف کنم .

خیلی هم خوشکل می کنم و آرایش هم می کنمممممممممم .

می دونین چیه . نیس که من تو خونه به خودم میرسم و آرایش می کنم بعد فامیلامون فک می کنن من خیلی آدم خجسته و سر خوش و بی خیالیم .

حالا بهتون میگم نتیجه چی شد و چند نفر از راه بدر شدن !!!!!

 ***

تو این مدت همتون رو میخوندم و به همه سر میزدم گهگاهی هم برا بعضی دوستان کامنت هم میزاشتم   

ولی اگه برا بعضی ها کامنت نزاشتم حمل بر بی وفایی نباشه یه خورده کم حوصله بودم .

اگه خدا بخواد این هفته مسافریم اومدم مفصل واستون مینویسم دعا کنید خوش بگذره .به یه مسافرت احتیاج دارم ولی میترسم این بی حوصلگی کار دستم بده .

مرسی که به یادم بودین و سراغمو میگرفتین

به امید دیدار ...

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 20:44 توسط الهام| |


Design By : Night Skin