در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند
خوبین دوستان ؟ شرمنده که این مدت نبودم . راستش من تو این مدت که نبودم یه کارایی کردم . مثلا یه روز در میون رفتم کتابخونه . از این کتابخونه به اون کتابخونه . کلاس زبان هم ثبت نام کردم . اونم بعد از کلی کلنجار رفتن . اول که رفتیم با دختر دایی فرگل ببینیم شرایطش چیه و فقط اسممون رو نوشتیم تا موقع تشکیل شدن کلاسا باهامون تماس بگیرن و اون موقع هزینش رو بدیم . ما توی اون یک هفته جاهای دیگه رو هم رفتیم و بد نبودن که فرگل یه کلاس دیگه رو انتخاب کرد و من و تنها گذاشت بعد از چند روز تماس گرفتن که کلاسا تشکیل شدن و گفتن فردا عصر بیا اونا هم گفت کلاس صبح که تشکیل شد خبرت می کنیم . فرداش به فرگل مسیج دادم که دوستت که می خواست بیاد بینش ( همون که من رفتم ) چی کار کرد . گفت عصر می خواد بره مثل اینکه صبح ها کلاس ندارن . من و می گی منم عصبانی که چرا اینا هر دفعه یه چیز بهم می گن ولی چون اون کسی که تدرس می کنه کلاساش همه پره از هفته ی دیگه سه شنبه کلاس سروع می شه و من از الان بیکارم و حوصله هم ندارم که یه نگا به این کتابا که بهم دادن بندازم . دیگه اینکه پریشب رفتیم خونه ی داییم و خوش گذشت . آهان من یه مانتو داده بودم خیاط برام بدوزه دیشب رفتم گرفتم باید برم یه کفش کرمی هم بگیرم با یه روسری . من اینقده ست بودن لاسا رو دوست دارم که حـــــــــــد نداره . خداییش نمی دونم چرا دارم همه چیز و این جور خشک و خالی و فاقد هر گونه جمله ی طنزی می نویسم اون قسمتی از مغزم که معمولا تیکه می ندازه و شوخی می کنه بر اساس شواهد و ظواهر غیرفعال می باشد . یه خبر بد . دو سه روز پیش کیف پول خواهرم که 50 هزارتومن توش بود گم شد . هر چی هم می گردیم نیستش . و خواهرم که توی عمرش شاید گریه کردناش برای شمارش به انگشتای یه دست نمی رسه . کلی گریه کرد و حرص می خورد و اون قدر عصبی بود که حد نداشت و همش می گفت اگه توی خیابون ازم برده بودن اصلا ناراحت نمی شد ولی ... و با این اوصاف ما جیبمان برای خریدن هدیه روز مدرسه به شدت خالی ست . واسه همینم من یکی دو روز تصمیم گرفتم نرم کلاس زبان و از خیرش بگذرم و کلی هم پیش خودم حرص خوردم دختر خوب به من می گن وقتی حرفش شد که نرم ( ولی به خواهر جان نگفتم چرا ). اونم گفت که باید بری . تو از اول می خواستی بری و حق نداری بندازیش واسه بعدا . گفت نگران روز مادر هم نباشیم بهتره . یه کاریش می کنیم دیگه . دوست ندارم پست هام طولانی باشه ( برای راحت بودن دوستان عزیز ) . پ.ن1: جدیدا یه ویروس جدید اومده توی گوشی های نوکیا . احیانا گوشی شما چنین ویروسی نگرفته ؟؟؟ پ.ن2: چرا نوشته هام گزارشی می شن ؟؟؟ پ.ن3: احتمالا فردا می رم کتابخونه ولی معلوم نیست . نمی دونم چرا وقتی من می خوام برم کتابخونه از اون چهار نفری که هر دفعه با یکیشون می رم خبری نیست . ولی اگه یکی از اونا بخواد بره من و بیچاره می کنن از بس با هام تماس بگیرن . منم مظلوم بهشون می گم هر وقت بخواین من باهاتون می یام . واسه اینه که من دختر خوبیم ... پ.ن4: هوا شناسی گفت هوای شهرمون 46 درجه است ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــه ســــــلام خودمونیم اومدم ولی چه اومـــــــدنی . خدا به خیر بگذرونه . من از یک شنبه که وبم رو ساختم دیگه آپ نکردم چون موضوع خاصی نبود واسه نوشتن ولی می یومدم نت . نمی دونم چه طور چیزیه که وقتی درس می خونی کلی کار واسه انجام دادن داری ولی وقت نداری حالا که وقت داری انگار هیچ کاری نداری . داشتم می گفتم که بله ما می یومدیم نت ولی از چهار شنبه دیگه اصلا خونه نبودم که بیام نت . چهار شنبه ظهر ، ( ساعت از 3 گذاشته بود ) پای کامی بودم و داشتم فیلم قاعده ی بازی رو می دیدم . که دختر داییم فرگل مسیج داد که بیا خونمون و زیبا و آزاده اینجان . منم بعد از کلی سوال پیچ کردن اون بیچاره درباره اینکه واسه چی ین ظهری اومدن و برای ارضای حس کنجکاوی . گفتم اوکی می یام . بعد از کلی معطلی واسه آماده شدن ، چون من آدمییم که معمولا دیر آماده می شم داداشم رو مجبور کردم من و ببره خونه داییم . اونم با چه بدبختی . می گفت نزدیکه خودت برو من حوصله ندارم ولی از اون ور مامانم نمی زاشت تنها برم . خودمم دوست نداشتم که تنها برم چون قبلا شده بود که بخوام ساعت 12 ( توجه کنید دوستان ساعت 3 نه 12 ) خواسته بودم از خونه داییم بیام خونه خودمون که چه مشکلاتی که پیش نیومد ... راستی فاصله ی خونه ی ما و اونا 5 خیابون بیشتر نیست اونم 5 دقیقه بیشتر طول نمی کشه آخه خونه ما توی حومه ی شهره فاصله ی خیابونا زیاد نیست ... بعد دیگه داداشم من و رسوند و رفت . کلی اونجا گفتیم و خندیدیم و عصر که اونا خاستن برن خونشون دختر داییم زیبا گفت بیاین بریم خونمون تا جمعه اونجا بودیم و کلی هم خوش گذروندیم و پنج شنبه عصر هم که رفتیم پاساژ گردی من علاقه ی به خصوصی به گیتار و پیانو دارم . ولی بابام نمی زاره برم کلاس دیگه این مشکل از تفاوت نسله . تقصیر من چیه خوب ؟ خلاصه همش از این ور به اون ور رفتیم و داشتیم یکی از طلا فروشی ها رو نگا می کردیم که باز یه پیسر ( خودم میدونم درستش پسرِ ) خوجل دیدم اونجا . زیبا گفت این رفیق سوژس دیدم به به این آقا و رفاقاش همه از دم خوجلن خلاصه اینکه ما کلی دید زنی کردیم و خریدهامو هم کردیم و با دوستای فرگل هم بابای کردیم برگشتیم خونه . زیبا داشت با سوژه صحبت می کرد . بعد صحبتش گفت الهام اسم این پسره میلاد می باشد و این گیتار که دستش بوده تزیینی نبوده طرف دوشنبه شب کنسرت داره وای من و می گی مونده بودم تو کف که گفت به آقای سوژه هم 5 تا بلیط داده به هر کی خواست بده و گفته به ما هم می ده دیگه اصلا من و نبود . آخه بدبختی اینه که بلیطش رو همین جوری نمی فروشن که بریم خودمون بگیریم . هیچی گذشت و جمعه آقای سوژه تماس گرفته بود و به زیبا گفته بود میلاد گفته من و با الهام آشنا کنین من ازش خوشم اومده بچه پررو عجب رویی داره . اینقده بدم می یاد یه نفر یکی رو می بینه 5 دقیقه بعد می گه من ازش خوشش اومده دیگه اینکه زیبا گفت حالا ما این بلیط ها رو بگیرم کی ما رو ببره . اصلا بگیم از کی گرفتیم خلاصه گفتیم یه خورده مخ زنی کنیم و بگیم که از دوست زیبا بودن و برادرش کنسرت داره و شوهر مرضیه ما رو ببره البته + خود مرضیه . ولی حالا معلوم نیست و نمی دونم بالاخره من مجبور می شم امشب کارت شارژبخرم یا نه بعد از اون هم چون ما جمعه ظهر روضه داشتیم ظهر آماده شدیم و اومدیم خونمون . بعد دیگه اینکه فرگل آخرای روضه بود چون سر درد داشت رفت خونشون . بعد از روضه همه رفتن فقط زیبا اینا مونده بودن . بعد از شام زیبا دوباره گفت بیا بریم خونمون که مامان می گفت دیگه نه ولی با اصرار قبول کرد . بعد منم به قول عمم عین چک برگشتی دوباره برگشتم پیششون دوباره بازم کلی خنده واینا و دیگه یک شنبه صبح بود و من باید می رفتم کتابخونه با دوستم قرار داشتم . اونم چه قراری . چند دفعه بهم خورده بود . قرار بود سه شنبه بریم که تعطیل بود . چهارشنبه به خواهرم گفتم که مینا دوستم تماس می گیره که بگه بریم کتابخونه ( من نمی تونستم تماس بگیرم باهاش چون تلفنشون قطع بود ) بهش گفتم اگه بهت گفت چه ساعتی خوب دیگه هیچی بهم بگو اگه نه شماره ی خودمو بهش بده باهام تماس بگیره که من همون شب ساعت 1 بود فکر می کنم به خواهرم مسیج زدم که مینا تماس نگرفت ؟ گفت نه . منم با این خیال که برای مینا جور نمی شه بیاد تا ساعت 4:30 صبح با بچه بیدار بودم و دیر خوابیدم . اون وقت ساعت 10 من خواب بودم که خواهرم تماس گرفت گفت مینا گفته کتابخونس پاشو همین الان بیا . عجب بچه پررویه . من که خوابم . بخوام آماده هم بشم یه ساعت طول می کشه . تا بخوامم برم اونجا هم یه ساعت طول می کشه . دوباره مهم تر از همه اینه که من خوابم . حالا پاشم براش همین الان برم اونجا ؟ هیچی دیگه گرفتم خوابیدم و نیم ساعت بعد خواهرم تماس گرفت که مینا با پررویی تمام با خواهرم بحث کرده که چرا الهام نیومده من بیشتر از این نمی تونم بمونم مامانم گیر می ده ( بچه سوسول ) . منم با توجه به گفته بالا برای زمان انجام کارهام گفتم که من توی این نیم ساعت فرصت ایشون هیچ کاری نمی تونستم بکنم . پس ولش کن و گرفتم خوابیدم . تازه بچه پررو عصبانی هم شده که من نرفتم . خوبه من همش منتظر تماسش بودم . بعد هم که جمعه مامانم گفت باز تماس گرفته گفته یک شنبه ساعت 9 اونجاست . بله داشتم می گفتم که من از اونجا پاشدم رفتم کتابخونه کلی مسیر رو هم پیاده رفتم چون با توجه به گفته زیبا من فقط تصویری راه رو بلد بودم و گاهی از یه نفر مسیر رو می پرسیدم . آخه من هیچ وقت از اون طرف نمی رفتم . دیگه ساعت 9:10 بود که رسیدم . فکر می کنم نیم ساعت توی راه بودم . یعنی اگه بخوام به طور عادی بگیرم چون من آدمیم که خیلی تند راه می رم تازه اومده واسه من قیافه هم می گیره عجب دوره زمونه ای . تا چند وقت پیش که بهم می گفت مغرورم . حالا هم بهم می گه پررو هر چند از قدیم گفتن حقیقت تلخه ولی من از این بابت ناراحت نشدم . به هر حال با هر کس نمی شه صمیمی شد و باید یه مرزی رو بینشون قرار بدی . اون وقت بر می گردن بهت می گن مغرور . ولی خداییش تو این مورد حق با من بود . شما این طور فکر نمی کنید ؟؟؟؟ خوشحال می شم نظر شما رو هم بدونم . دیگه اینگه اومدم خونه و کلی هم خوشحال . اومدم آی دی هام و وب هام رو چک کردم و رفتم رومان خونی من پارسال رمان خشم و سکوت رو خوندم ولی اونقدر دوسش داشتم که دوباره هم گرفتم . توصیه می کنم شما هم بخونید خیلی خیلی قشنگه . نویسنده اش آن همپسون هستش که انگیلیسیه و جریان تو یونانه . خلاصه خیلی قشنگه . من دیروز کل کتاب رو خوندم . امروز هم 5 دقیقه قبل از اینکه بیام این پست رو بنویسم داشتم نگا کتاب می کردم و یه خورده کیک برداشته بودم که بخورم . این کیکه چنان گیر کرده بود تو گلوم که اگه از توی اتاق نمی یومدم بیرون مامانم من و نمی دید و خفه می شدم خیلی وحشتناک بود همش می خواستم نفس بکشم ولی نمی شد . احساس می کردم چیزی نمونده که دیگه از ترس و اینکه نفسم بالا نمی یاد از هوش برم . که مامانم محکم چند تا زد تو کمرم که دیگه راه نفسم باز شد . رنگ مامانم به شدت پریده بود و خودمم ممکنه چیز ساده ای باشه ولی اصلا این طوری نیست . امیدوارم که هیچ کس این جوری نشه . خلاصه واسه همین بود که اون بالا گفتم ولی چه اومدنی . پ.ن 1 : من توی متن از زیبا به عنوان دختر داییم یاد کردم و باید بگم که ایشون دختر عمه ی من هم هستن . پس از این به بعد می گم که دختر عمم زیبا نه دختر داییم . پ.ن 2 : شرمنده اگه این پست یه جورایی گزارشی هست . سعی می کنم از این به بعد بهتر بنویسم . پ.ن 3 : یادم نمی یاد ... بای پ.ن 4 : من همین الان با خوش حالی می خواستم وبم رو آپ کنم ولی یه چیزی پیش اومد که بد جور عصبانیم کرده بعدا برای این پست آیکون می زارم الان اصلا حالم خوب . . . . . . چرا همیشه از کسی که انتظار نداری به بدترین شکل ممکن ناراحتت می کنه ؟ اونم بدون دلیل ... سلام سلام به همه دوستای مهربونم . من الهام هستم . امروز که آخرین امتحانم رو دادم همیشه خاطراتم رو توی کامی که الهی قربونش بشم درسته که اتفاقات خیلی خاصی تو روزام نمی افته ولی می خوام بنویسم و وقتی برمیگردم به گذشته و نوشته های خودم رو می خونم یادم بیاد چه کارهایی کردم و روزام چه جوری گذشتن . امیدوارم که دوستام تنهام نزارن و توی این راه کمکم کنند . پ.ن : من سه سالی هست که وبلاگ خونی رو شروع کردم ولی وبلاگ نویسی رو چند ماهِ . موضوع اون یکی وبلاگم شعر عاشقانست که با دختر داییم فرگل می نویسم . ( هنوز هم تنهاترینم ) . . . . . . . نمی خوام تنها باشم ...
![]()
خداییش نگا می کنم می بینم تو این مدت فقط دو تا پست نوشتم از خودم خجالت می کشم چه برسه از شما ... 



![]()
. هر چند من از اول خودم تنها می خواستم برم و چون دیدم تنهام به فرگل هم گفتم بیا اونم قبول کرد ولی آخرش رفت جایه دیگه . بماند .
. منم گفتم ساعت 5:30 خیلی زوده و من تنهام
و خیابونا هم خلوت
و هوا هم افتضاح گرمه
. فکر می کنم 40 درجه باشه هوا . ![]()

. آخه چند دفعه هم تماس گرفته بودم . منم عزمم رو جزم کردم و هزینه و مدارک رو برداشتم و ساعت 5:30 از خونه زدم بیرون و رفتم کلاس و گفتن که به احتمال زیاد کلاس صبح نداره چون اکثرا عصر می یان . منم گفتم بی خیال و اسمم رو نوشتم
. ![]()
![]()
. خیلی ساده و شیکه و خیلی بهم می یاد . کرمیه . البته کرمی ساده نیست . رنگش یه جوریه انگار گاهی برق می ده . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
که تنها کسی که میخواست بره کلاس زبان من بودم . حالا همه ی دوستام می خوان برن ولی من دارم قیدش رو می زنم ولی یه چیز جالبی که بود این بود که اصلا حسودیم نمی شد . ![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
. من اومــــــــــــدم



. که من و فرگل قبول کردیم . داییم من و اول برد خونمون که وسایلم رو بردارم و رفتیم اونجا که دیگه بــــــــــــــــــله . 
. این پاساژ گردی واسه خودش یه جریانی بود . ما قرار بود بریم خیابون که بی اف زیبا بیاد رهگــــــــــــــذری هم دیگه رو ببینن
. از اونجایی که فرگل خبر نداشت زیبا بی اف داره یه خورده کار مشکل شده بود
که توی همون پاساژ اولی بود که فرگل دو تا از دوستای صمیمیش و دید و رفت با اونا و ما هم با خیال راحت دیدم می زدیم
. که این بی اف زیبا رو دیدم . هر چند از قبل دیده بودمش ولی نمی دونم چرا اول که دیدم نشناختم . داشتم می رفتم توی پاساژ که دیدم یه پسر خوچ قیافه داره نگامون می کنه
. نگاش کردم دیدم آشناس رو که برگردوندم دیدم ای بابا این که همون سوژه ی مورد نظر خودمونه
. بعد رفتیم تو پاساژ و این پسره رفت بیرون و اومد دیدم یه نفر دیگه هم باهاشه . دیدم به بابا اینم چقدر خوچله
. از همه مهم تر دیدم گیتار داره
. اصلا من یهو رفتم تو کف گیتارش 
.
. 

... 
... 
.
. زیبا گفت : بی افش گفته بهش گفتم الهامم از تو خوشش اومده دیگه کلی خوشحالی در کرده
. من به زیبا گفتم بهش بگو من از گیتارش خوشم اومده نه از خودش . خلاصه زدیم تو حال طرف و ... گفت خب لا اقل بیا با فرهاد دوستم آشنات کنم ( همون طلا فروشه ) . خداییش من موندم تو کف که چرا همه خیّر شدن می خوان واسه من بی اف جور کنن
. که نه رو دادیم و فعلا هیچی . زیبا بهش می گه می خوای داداش بفهمه بکشدمون
. برگشته می گه خب بهش نگین . حالا انگار من در صورت قبول نکردن می رفتم به داداشم می گفت که حلا قبول بکنم و نگم
. یه چیزی می گه واسه خودش . دیــــــــــــــــگه که آهان این بچه پررو برگشته به زیبا گفته به من بگه که به شرطی به من بلیط می ده که واسش کارت سارژ بخرم چون به طرز فجیعی با مشکل رو به رو شدن البته خانواده ی پسره همه می دونن و زیبا فقط خواهرش واسه این دوستی می دونه . مشکل فقط سر هزینه ی صحبته
.
.
... حلا شما دعا کنین من امشب بشه برم این کنسرت هر چند خودم امیدی ندارم ... به هر حال فعلا بی خیالش .
.
اون مسیر یک ساعت طول می کشید . دیگه خودتون داشته باشین که من جونم در اومده بود تا رسیدم . اون وقت این خانم که اصلا از من خوشش نمی یاد و همش ظاهریه و فکر می کنه من خنگم و ان موضوع رو نمی فهمم ساعت 10:10 اومد. من کلا یه ساعت علاف بودم .
. من همه چیز و بهش گفتم وگفتم که همش تقصیر خودش بوده
. تا آخرین زمانی که برگشتیم بهم گفته الهام تو پررو ترین آدمی هستی که توی عمرم دیدم .
.
.
.
. ![]()
![]()
![]()
اومدم تا این وب رو بسازم و از لحظه های زندگیم بنویسم . احساس هایی که گاهی دچارشون می شم و جلوی کسی هم بروز نمی دم . شادی ، ناراحتی ، دلتنگی ، احساس تنهایی و ... هر چیزی که مربوط به زندگیم باشه .
می نوشتم ولی از امروز می خوام توی وبلاگم بنویسم . ![]()

| Design By : Night Skin |


