تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

وااااااااااااااااای سلااااااااااااااااااام

مـــن اومـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم ...

اینقده دلم براتون تنگ شده بود که نگو . نه تنها واسه  شما بلکه واسه مامانم اینا و کامیم و خونمون دلم تنگ شده بود .

حتما می گین مگه چه خبره . خوب مسئله اینه که من از پنج شنبه خونه عمم بودم و از همه ی این علاقه مدی ها دور .

درسته چند روز قبلش آپ نکردم ولی هر روز به هموتون سر زدم ...

و الان فقط 15 دقیقه است که اومدم خونه .

 

جریان از این قراره که :

پنج شنبه ظهر عمم تماس گرفت و ما رو واسه شام دعوت کرد خونشون . من کلاس زبان داشتم . مامانم گفت بعد از کلاست خودت برو ما هم خودمون می یام اونجا .

خلاصه بعد از کلاس رفتم اونجا و شب اونجا بودیم . موقع برگشت زیبا دختر عمم که معرف حضورتون هست گفت نه ، بمون پیشمون من همش تنهام . آخه خواهرش عقد کرده و همش بیرونه و خودش و مامانش همش خونن .

منم گفتم :اااااااااااوکی .

و ما دیگه کلی خوش گذروندیم . خوردیم ، خوابیدیم ، آهنگ گوش دادیم و صحبتیدیم و لذت بردیم فراوان .

قرار بود شنبه برگردم خونه . شب بهشون گفتم فردا می یان دنبالم یا خودم بیام .

خانواده هم عرض کردن خودت صب بیاااااااااااا .

بازم گفتم : اااااااااااااااوکی .

شنبه صب پاشدم که زیبا گفت کجا بری بمون عصری برو . منم تا نزدیک چهارراه باهات می یام باقیش ررو تاکسی بگیر دیگه .

بازم گفتم : اااااااااااااااوکی . به مامان اینا هم گفتم ، اونا هم گفتن : اااااااااااااااااااوکی .

عصری شده بود زیبا گفت برا چی بری بمون می ریم خیابون دیگه یه چرخ می زنیم و برمی گردیم فردا که کلاس زبان داری ظهر از اینجا برو از سر راه کلاس زبان هم می ری خونتون .

بازم گفتم : ااااااااااااااااااااااااااااوکی .

عمه و مرضیه خودشون رفتن و ما دو تا هم با هم رفتیم پاساژ گردی . مسیرمون یکی نبود ما خودمون تنها بودیم .

تنها کاری مفیدی که کردیم این بود که من یه دستبند جینگیلی خردیم و زیبا هم دو تا آویز واسه گوشیش گرفت و باقی کارمون هم دید زدن بی اف زیبا بود ...

 

ولی همینا که نبود . توی پاساژ یه مرد همسن بابامون گیر داده بود بهمون .خودمونم تنها داشتیم می مردیم . زیبا داشت با دوستش حرف می زد حواسمون نبود یه دفعه دیدم بغلمون ایستاده .

همین جور عقب عقب می رفتیم و زیبا هم به علی گفت یه مرده دنبالمونه .

مرده این و که شنید برگشت دیده دو پسر هیکلی دارن از پله ها می یان پایین یعنه هوو فشنگ فلنگ و بست در رفت .

رفتیم طرفشون که بگیم از کجا رفت دیدیم نبودش . ما هم زودی ازشون فاصله گرفتیم یه وقت کسی ما رو با اونا نبینه . اونا هم دیگه درست پشت سرمون اومدن که این مرده یه دفعه پیداش نشه .

 

دیگه رفتیم که زیبا روسری بگیره که از رنگاش خوشش نیومد و گفتیم بریم خونه . حالمون خوب نبود .

من خودم از صب سر درد داشتم بدتر هم شده بودم .

دیگه برگشتیم و علی به زیبا گفت می خواین تا نزدیک خونتون باهاتون بیام . گفتش نه نمی خواد دیگه خودمون می ریم مشکلی نیست .

 

ما ازش فاصله گرفته بودیم کلی . همین طور که داشتیم برمی گشتیم و زیبا اینا رو به علی می گفت یه دفعه یه زنگ از پشت سر بهم گفت این همه جلوتون خالیه خوب برید جلو .

منم یه خورده کشیدم کنار و بهش گفتم این همه راه شما برو . از بغلم زد رفت و گفت نه تقصیر شماست که این هم با قر راه می رید . کفرم در اومد با این حرفش خودمم عصبانی فقط بهش گفتم بیشعور . اونم برگشت پرید بهم و زیبا هم فهمیده بود جریان چیه بهش گفت برو کنار و ...

خلاصه درگیری بود با زنه . دهنش رو واا کرده بود همین طوری هر چی می خواست می گفت و زیبا هم جوابش رو ی داد . منم همش می خواستم ردشون کنم .

آخه اصولا آدم شری نیستم . زنه برگشت بهم گفت بزنم تو صورتت . جا خوردم از اینه همه ادب و نزاکت .

زیبا هم نذاشت نه برداشت بهش گفت تو بی خود می کنی برو پی کارت .

می گه احترام دهنتون رو ندارید ( خداییش توجه کنید احترام دهن ) احترام بزرگ ترتون رو داشته باشید .

بهش گفتیم تو احترام ما رو نگه داشتی که حالا ما نگه داریم ؟ می گه مگه من چی بهتون گفتم می گم خوبه شما اول به ما گفتید دارین با قر راه می رید میگه خوب کردم .

خلاصه زیبا هم بش گفتم تا الان هم خیلی کوتاه اومدیم برو پی کارت و دختر خودت رو جمع کن .

دخترش هم اومده وسط دعوا با عرررررررررض معذرت زر زر می کرد .

ولشون کردیم و رفتیم . البته همه ی اینا سه چهار دقیقه بیتر طول نکشید .

بعد هم برگشتیم خونه فقط آب یخ می خوردیم و همش دست و صورتمون رو می شستیم .

بــــــــــــــــــلکه آروم شیم .

 

پ.ن 1 : نمی خواستم طولانی شه ولی شد .

 

پیام اخلاقی : با زن مسن و پر رو و پر توقع جر و بحث نکنید که نتیجه ای در بر ندارد جز تشدید سر درد .

 

بای همگی

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:15 توسط الهام| |

سلام به دوستای عزیز Hello

حالتون خوبه ؟ من که بد نیستم .

یعنی با عرض معذرت باید بگم در مورد پست قبل به غلط کردن افتادم . یعنی چی ؟ یعنی اینکه عطسه هام و سرفه ها و ... جدا از حساسیتی که دارم نبود همه از مریضی بود .

این چند روزه کاملا رو به موت بودم و عادت ماهانه هم که دیگه واااااااااااااااااااااااااای

ولی خوب از دیروز دیگه خیلی بهتر شدم .

و نکته ی جالب اینجا بود که من حتی در حالت رو به موتم پای کامی جونم بودم

توی این چند روز اتفاق خاصی نبود . فقط اینکه جمعه شب عروسی پسر عموم مهدی بود .

الهـــــــــــــــی . زنش هم اینگده خوجــــــل بود که نگو

خوب خوش گذشت ولی من فقط نظاره گر بودم اصلا هم نی نای نای نکردم

همین دیگه

آهان راستی . چقده بدم می یاد وقتی آدم میره مهمونی همین که آدم و می بینن حالا نبوس کی ببوس

حال آدم و بد که می کنن هیچ آرایشتم خراب می کنن .

دیشب اومدیم خونه صورتم رو نشسته بودم خواهرم در اومده می گه برو صورتت رو بشور تمیز نیست . بهش می گم تمیزه می گه نه دیدم ماچت کردن و همش دست می کشیدی رو صورتت

منم خندم گرفت گفتم باشه الان می رم . آخه تو اوج صحبت بودیم .

چند دقیقه بد یه دفعه داداشم گفت الهام نگات می کنم یه حس بدی بهم دست می ده برو صورتت و بشور دیگه .

خلااااااااااااااصه واسه اینکه حال بقیه رو دیگه بهم نزنم رفتم صورتم رو کلـــــــــــــی شستم .

اخه چرا این زنااااا همچین می کنن

بابا جون بوس نکن دیگه

اووووووووووووووووووووووووووه یه چیز خیلی مهم دیگه :

 

14 تیر تولد آبجی ندام بود .

 

********************تـــــــــــــــــــولـــدت مبــــــــــــــــــــــــــــارک********************

 

واسش اودکلان نانسی گرفتم خوبه ؟ بله خودم می دونم خوبه

 

پ.ن1: فقط اومده بودم بگم زنده ام

 

پ.ن2: راستی هلن جون من هنوز مزدوج نشدم

 

پ.ن3: دوستان عزیز من یه سوال ، کی می دونه من چند سالمه ؟

 

پ.ن4: عزیزه من کسی رو توی مهمونی ماچ مالی نکن ...

 

پ.ن5: این پست چقدر کوتاه شد . کف و برو تو کارش ...

بای 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 2:52 توسط الهام| |

سلام دوستان . خوبین شما ؟ Hello

منم که دیگه بــــــــــــــــــله بد نیستم . خوب من پنج شنبه آپ کرده بودم نه ؟ ببینم ، آره .

 

اصلا یه جوری شده همش فکر می کنم جمعه اس . نمی دونم چرا . شما هم همش فکر می کنین جمعه اس ؟ خدا به خیر بگذرونه با این توهماتم . دارم به خودم شک می کنم

 

بگذریم …

 

پنج شنبه عصر آماده شدم برم کلاس زبان . اینقده دوست داشتم بشینم پای کامی که حد نداشت . تا ساعت 4:30 از جام بلند نشدم .

 

دیگه اون موقع بود که عزمم رو جزم کردم و رفتم دوش گرفتم و اومدم آماده شدم و تو اون گرما رفتم کلاس . طبق معمول آقای ... 20 مین تاخیر داشت . به دوستام گفتم که این الان دیر اومده اگه کلاس رو هم زودتر تعطیل نکرد ... آخه جلسه ی قبل هم 20 مین دیر کرده بود و 15 مین زودتر تعطیل کرد .

 

یه نیم ساعت از کلاس نگذشته بود که بهمون گفتن از یه تعدادی باید امتحان بگیرن کلاس ها پره کلاسمون رو کلا کنسل کردن .

اصلا مونده بودم تو کف .ولی کلی حرص ؟ خوردم که باید تو این گرما برگردم خونه . اونم چه رفتنی

خداییش نزدیک بود سکته کنم .

 

بعد از کلی که تو آفتاب برشته شدم یه تاکسی نگه داشت . بهش می گم میدون بهاران ؟ می گه میدون  ... ( به جون خودم نفهمیدم چه اسمی گفت ) بهش گفتم نه میدون بهاران می رید ؟ گفت آره همین که می گم همون میدون بهارانه دیگه .

داشتم می مردم از ترس یه جوری حرف می زد . انگار نمی تونست حرف بزنه . همش می گفت سوار شو . با ترس سوار شدم . خودمم تنها تو ماشین بودم .

 

همش با خودم می گفتم من و نبره یه جای دیگه ؟ که در اومد بهم گفت مسیرم اون ور نیست می خواستم برم سرویس ببرم جای دیگه ولی دیدم تو این هوا منتظری گفتم برسونمت . با خودم گفتم الانه که مسیر رو عوض کنه .  

بهش گفتم من و یه خورده جلوتر پیاده کنید ممنون می شم . ( از خدام بود بگه باشه و از ماشینش پیاده شم ) از شانس گ... گفت نه دخترم می رسونمت .

 

بهر حال یه خورده بعد مرده گذاشت به حرف زدن و می گفت هوا گرمه و تاکسی زیاد نمی یاد و ...

بعد نمی دونم چی شد که بدون مقدمه گفت الان از دکتر می یام دندونم رو کشیدم نمی تونم درست حرف بزنم ...

نزدیک بودم بزنم زیر خنده . من داشتم می مردم از ترس که چرا این اینجوری حرف می زنه . نگو دندونش رو کشیده . خیالم راحت شد . بعدش هم که پیش میدون پیادم کرد و رفت . دیدم رفت سمت بهاران . کفرم در اومد . به من گفته بود تا میدون می ره . هیچی دیگه خودم مسیر رو پیاده رفتم تا بهارانِ .... چندمش بماند .

ساعت 8:30 من و ندا آماده شدیم بریم واسه عاطفه هدیه بگیرم . من چیزی نگرفته بودم براش . رفتیم یه ساعت خوجل به شکل قلب براش گرفتم . و کنار ساعت یه لاو بود . حالا بعدا اگه شد عکسش رو می ذارم .  

 

جمعه هم که مامان دایی حسین اینا رو واسه شام دعوت کرده بود . عاطفه که اومد تولدش رو تبریک گفتیم ولی بروز ندادیم که واسش هدیه گرفتیم . مامان اینا هم می خواستن مانی بدن .

بعد از شام نشسته بودیم که رفتیم هدیه ها رو آوردیم کلی بوس بوسی کردیم و عاطی جانمون کلی کف کرد و تشکرات ویژه نمودنند ...

بعد از ساعتی هم بابای کردن و رفتن و ...

همون شب تا دیر وقت داشتم رمان می خوندم و فرداش ساعت 2 ظهر از خواب پاشدم . اونقدر خوابم می یومد که هر چی گنجشکا زر زر کردن هیچی نفهمیدم .

 

امروز هم زودتر پا شدم . کار خاصی نکردم ولی حالم خوب نیست . توی این هوای به شدت گرم آبریزش بینی دارم . گلوم خارش داره . سرفه هم و عطسه هم زیاد می کنم .

هر کی من و می بینه می گه وایییییییییی تو توی این گرما سرما خوردی ؟؟؟؟؟؟؟ جل الخالق ...

حالا نمی گن حساسیت دارم و اثرات خوردن فلفل می باشد .

 

پ.ن1: یه چیز جالب . بعضی ها که متوجه نمی شن من حساسیت دارم و علت عطسه هام همینه . تا عطسه می کنم همه می گن صبری اومد فلانی این کار رو نکن . ( یه نفر در حین انجام کاری بوده که از آن کار باز می ایستد و به دلیل معطل شدن فحشش را بده نوش جان می کنم )

 

پ.ن2: ه ه ه ه ه چ ی عزیز دل بردار ، من عطسه کردم نخون دیگه . صبری اومد ...

 

پ.ن۳:از این به بعد جواب نظرات رو تو قسمت نظرات می دم ( این یه پیشرفته )

 

بای همگی

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 23:30 توسط الهام| |

سلام به دوستای عزیز

واقعا که به وبم عادت کردم . همش دلم می خواد بیام آپ کنم . البته گاهی هم شده بزنه به سرم بخوام وب رو حذف کنم ولی خیلی کم چنین چیزی پیش اومد .

 

عرض کنم که گفته بودم که دوشنبه شب دایی رضام قراره بیاد . همون روز عصر قرار بود من و خواهرم بریم خیابون واسه مامانم هدیه بگیریم . قرار بود داداشمم بیاد . البته یه بار می گفت می یام یه بار می گفت نمی یام . آخرش باهامون اومد خیابون ولی رفت کافی نت دنبال رفیقش واسه پروژشون .

 

نکته : همیشه من و خواهرم و بردارم پول هامون رو می ذاریم رو هم واسه مامان یه چیز خوب می خوریم . البته اگه پول رسید بیشتر هم می گیریم .

 

ما به مامان گفته بودیم که ندا خواهرم می خواد بره کافی نت تحقیقش رو بگیره . محسن داداشمم که می خواد بره پیش احسان .

با هم رفتیم خیابون و محسن نزدیک پاساژ ولیعصر پیاده شد . چند دقیقه بعد بالاتر از پاساژ امین بی اف زیبا رو دیدم . خداییش چه جور دیدمش خودم کف کردم . من تو ماشین اون تو پیاده رو . به ندا نشون دادم گفت نه خیلی خوش قیافس . بعد بهم می گه به زیبا نگی پررو می شه هااا ...

بعد هم که گفتم احتمالا زیبا همون دور و براست ولی مسیر ما سمت اونا نبود . گفتم فراد از زیبا می پرسم . سه شنبه صبح خونه فرگل اینا جشن حضرت فاطمه بود . بزن و بکوب و ...

خونه هم که بودیم تصمیم گرفتیم واسه مامان سکه بگیریم . وقتی تو خیابون داشتیم می رفتیم سمت طلا فروشی مورد نظر احساس کردم یه پسر داره درست پشت سرم می یاد . یه خورده شک کردم . به ندا گفتم این داره دنبالمون می یاد .

می گفت نه فکر می کنی داره راه خودشو می ره .

من نمی دونم چرا وقتی می گم یکی دنبالمونه کسی که باهامه باور نمی کنه ولی وقتی ثابت شد که حق با منه می گن از کجا می دونستیم خوب .

بدبختی قیافه ای هم نداشت . یه طلا فروشی سر راهمون بود . اون جا موندیم . پسره رد شد یه خورده جلوتر موند منتظر . ندا دید حق با منه گفت نگاش نکن بیا بریم . راه که افتادیم ندا یدفعه گفت اگه این تا طلا فروشی دنبالمون بیاد و کیفمون رو بزنه چی ؟ ( آخه چند وقت پیش کیف پولش رو برده بودن )

مجبور شدیم بریم تو خیابونا چرخ بزنیم . اونقدر از این ور اون ور رفتیم تا گممون کرد و سکه رو خریدیم و داشتیم برمی گشتیم که سوار تاکسی شیم برگردیم .

که محسن زنگ زد و گفت یه گوشی واسه مامان پیدا کرده بیاین شما هم ببینین . اونم نزدیک تاکسیا بود . رفتیم بعد سلام و اینا . محسن و احسان جلوتر از ما می رفتن ما هم پشت سرشون .

خداییش هر دوشون رو که دیدم خندم گرفت . محسن داداشم و احسان رفیقش تمام لباساشون عین هم . یه فرق کوچولو هم نبود . از سر تا پا عین هم . هم قد هم که هستن . شباهت ظاهری هم دارن .

البته داداچ من خوچکل تره ... ولی جدی جدی انگار دوقلو بودن . Gemini

محسن می گفت تو دانشگاه بهش می گن دوقلوین ؟ ولی من باور نمی کردم دیگه . البته احسان رو دیده بودم ولی نه اینکه سرتا پاشون عین هم باشه .

خلاصه گوشی رو دیدیم . می دونستیم مامان خوشش می یاد .

اومدیم خونه . هنوز لباسامون رو در نیاورده بودیم که دایی حسینم و خانوداش اومدن .

یه دختر داره به اسم عاطفه 1 سال از من کوچیکتره و پسره علی 10 سالشه .

واسه روز مادر واسه مامانم هدیه آورده بودن . البته کار هرساله . آخه مامانم خواهر بزرگه و بچه بزرگتر از خودش نیست . البته بگم مامانم سنش خیلی هم نیست هااا دو سه بچه ی بزرگتر فوت کرده . مامان من الان بزرگس . زن داییم گفت شما امشب نمی دین به مامانت ؟

گفتیم منتظریم تا محسن بیاد از باشگاه آخه بیشتر پول سکه رو اون داده بود و مقدار کمیش رو من و ندا داده بودیم . گفتیم محسن بده به مامانم . زن داییم اینا می خواستن برن جشن نموندن دیگه .

بعدش دایی علیم اومد . پسرش مجتبی 10 سالشه و دخترش نگار 4 سالشه . هر دو زلزله ولی بسیار ناناز مخصوصا نگار آدم دلش می خواد قورتش بده .

دایی رضامم اومد بالاخره . که اونا نقدی به مامانم هدیه دادن . محسن هم از وقتی اومده بود همش می گفت اااااااا امروز روز مادره ؟ من فکر می کردم هفته ی دیگه اس ... خلاصه رد گم کنی بود همش .

بعد کلی که کادو بازی تموم شد . هدیه رو داد به مامانم و همه کلی کف کرده بودن و کلی مامان رو بوس بوسی کردیم ... بابا هم که پول داد مامان همون گوشی رو بخره .

من شب رفتم نت عکس گوشی رو واسه مامان گرفتم خوشش اومد .

فردا صبم داشتیم آماده می شدیم که بریم خونه ی فرگل اینا . مامان زودتر رفته بود . داشتم آماده می شدم که زیبا زنگ زد بهم گفت کجایین ؟ گفتم خونه . الان می یایم . بهش گفتم زیبا کارت دارم شما خونه ی فرگل اینایین ؟ گفت آره . 

خلاصه آماده شدیم . توی راه بودیم نزدیک خونه ی داییم که باز زیبا زنگ زد . گفت چرا نمی یان . گفتم بابا الان می رسیم خوب .

می دونستم تو فکره که چی می خوام بهش بگم ...

وقتی رسیدم حرفی نزدم زیبا هم چیزی نپرسید ازم . خیلی مغرور تر از این حرفاست که بروز بده منتظره حرف بزنم . خلاصه بعد کلی بهش گفتم که بی افت رو دیدم تو خیابون تو مثل اینکه نرفتی هااا. گفت چرا گفته بیا ولی من نتونستم برم .

اتفاقا شب قبلش مامان گفت حدودا 8 زنگ زدم خونه عمه زیبا تنها خونه بوده . فهمیدم که اون نرفته .

بعد چند دقیقه گفت این و می خواستی بهم بگی ؟ بهش گفتم آره . نزدیک بود بزنه لهم کنه ... 

جشن خیلی خوش گذشت . زیبا خیلی بامزه بود . مداح که واسه امام علی شعر می خوند زیبا همش باهاش هم خونی می کرد . ( اسم بی افش علی هست ) یا پسر دایی رضام رو بغل می کرد قربون صدقش می رفت . بهش می گم حالا خداییش اینا رو واسه این علی کوچولو می گی ؟

پررو پررو برگشته می گه : نــــــــه

 

بعد جشن هم گفت الهام بیا بریم حال بی افم رو بگیریم .

یه چیز بگم . زیبا خیلی این پسر رو اذیت می کنه . اونم هیچی نمی گه . زیبا هم آدمیه که وقتی بخواد شوخی بکنه چنان جدی حرف می زنه و یه نیش خند کوچولو هم نمی زنه . که همه حاضر می شن قسم بخورن که داره راست می گه . ولی بعد می فهمن داره شوخی می کنه ...

خلاصه زنگ زد و ... بهش گفت دیروز الهام تو خیابون دیدت و ... برام مهم نیست با کی بودی ولی دیگه به من زنگ نمی زنی . نمی خوام دیگه ریختت رو ببینم .

اون بدبخت هم از اون ور همش می گفت به خدا با کسی نبودم با داریوش بودم . ( راست می گفت رفیقش رو هم دیده بودم )

زیبا همش می گفت نه الهم دیده . الهام دوروغ نمی گه . آخرش هم ازش پرسید : خودت بگو با کی بودی ؟

اونم کفری شده بود و همش داد می زد می گفت : با ننم بودم .

آخرش یه دفعه زیبا زد زیر خنده فهمید باز شوخی کرده .

خلاصه که واسه خودمون حال می کردیم . که دیدم مامانم می خواد بره خیابون گوشی بگیره . یادم اومد من عصر کلاس زبان دارم و با زیبا و فرگل رفتیم خونمون و کلی وسیله و لباس و این چیزا جمع کردم اومدیم خونه داییم دوباره . ناهار اونجا بودیم .

 

اااااااااااااه چرا اینقدر طولانی شد . خوب اومدیم خونه دیگه . منم چون به شدت سرم درد می کرد ساعت 8 شب خوابیدم تا فردا صبحش که دیروز باشه . با بهاره و نگین خواهرش رفتیم کتابخونه .

بعدش هم که اومدم خونه و شب باز داییام خونمون بودن .

ولی دیشب اعصابم خط خطی شده بود شدید . شب بود دایی رضام گفت واسش برم تو سایت بانک ملی . داییم که بود آی دیم رو نیاوردم بالا . دایی رضام رفت با دایی علیم حرف بزنه . منم می گفتم الان می یاد الان می یاد . آی دیم رو نیاوردم .

بعدش حوصلم سر رفت گفتم بی خیال داییم اومد می بندمش تا آوردم بالا دیدم بله چقده آف دارم . اونقدر زیاد بودن که حد نداشت . همچین که اومدم باز کنم از نت پرت شدم بیرون . کارتم تموم شده بود .

با دیال کارت می یام نت . داشتم خودم رو خفه می کردم . دوباره که رفتم اثری از آف هام نوبدم . یه امیلم داشتم که از صب باز نمی شد اونم مزید بر علت . هر چی باز کرده بودم بستم اومدم بیرون . داییم گفت الهام نمی خواد سایت بانک رو بیاری مشکل حل شد .

مونده بودم تو کف خداییش . ولی اینقدر نفرت دارم آف هام بپره که حد نداره .

بگذریم ... امروز هم که هیچی نشده و عصر باید برم کلاس زبان و مامان اینا می خوان برن شهید آباد .

همین بود همش ولی قبول دارم زیاد شد شرمنده  .

من برم دیگه

پ.ن1: آیکون ها رو بعدا می زارم حوصله ندارم الان ...

 

پ.ن2: هیچی . یعنی خواستم بگم بی خیال شدم .

 

پ.ن3: فردا تولد عاطفه هست . نمی دونم چی براش بگیرم امروز مامانم گفت فردا تولدشه وگرنه یادم نمی یومد . فکر نکنم تولد بگیره ولی بر هر حال ...

 

نکته : من با فرگل و عاطفه خیلی صمیمی هستم با اینکه یه سال ازم کوچیکترن و همیشه با همیم . هر چند گاهی دلخوری پیش می یاد ولی همیشه از طرف فرگله . عاطفه خیلی آرومه

 

بای  

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 15:40 توسط الهام| |

سلام به همه ی دوستان . خوبین شما ؟

من که امروزم حالم خوب نیست . اصلا اعصاب مصاب ندارم .

نمی دونم چرا وقتی من می خوام بخوام تمام عوامل محیطی ، بیرونی ، درونی و از این قبیل مانع از خوابیدن من می شن .

من وقتی شب تا ساعت 2/3 ( که البته دیگه صب محسوب می شه ) بیدار باشم . مطمئنا باید فرداش تا ساعت 10/11 بخوام دیگه .

 

نکته : سبد کولر گازی اتاقم یه خورده برزگتر از کولره . به همین خاطر مجبور شدیم که دور تا دور کولر رو یه نوار اسفنجی بپیچیم که هوا بیرون نره .

 

حالا من می خوام صبا بخوابم ولی نمی دونم چه طور چیزیه که هر روز صب حدود ساعت 8/9 یه عدد گنگشت ( خودم می دونم درستش گنجشکه ) نفهم می یاد می خواد این نوار رو بکشه بیرون و همش خش خش می کنه . از اون طرفم یه گنگشت نفهم دیگه از اون قسمت از شیشه که لوله بخاری هست همش نوک می زنه .

حالا هی من برم زیر پتو ، هی خودمو مچاله کنم ، هی دستم و بزارم رو گوشم ، هی برم زیر بالش که صداشونو نفهمم مگه می شه . خوب صدا می یاد . عین مته می ره رو اعصاب آدم .

یکی نیست بهشون بگه بابااااااااااااااااااااااا مـــــــــــــــن خوابــــــــــــــم می یااااااااااااااااااااااد .

دیگه هیچی منم در طی یک عملیات انتحاری پاشدم پنجره رو باز کردم که این زبون نفهم ها رو دک کنم که یه دونه زنبور گنده اومد تو اتاق . حالا من هر کاری که می کنم اون بره بیرون نمی ره . آخرش هم رفت نشست بالای بالای پرده . منم کفری بالش و پتومو برداشتم رفتم تو هال خوابیدم .

اونجا ، زیر باد کولر ، خنــــــــــــــــــک ، بدون هیچ گونه سر و صدایی .

یک ساعت بعد : مامانم و داداشم و خواهرم به طرز وحشتناکی بلند حرف می زدن . تلفن هم زرت و ذورت

؟ زنگ می زد . یکی نیست بهشون بگه ملت من می خوام بخوابم .

بعدش هم که مامانم با زن داییم حرف می زد . حالا نخندن پس کی بخندن اونم بلند بلند . فکر کنم یه ساعتی حرف زدن . حوصله نداشتم به مامان بگم فکر خودتون نیستین فکر قبض تلفن باشین . ( الهام خسیس می شود ) آخه داییم و زن و پسر چندماهش توی شهر خودمون نیستن . ســـــــــــلام عیلکم ژاله جون خوبی عزیزم ؟

البته غیر از حوصله جرئت هم نداشتم این و به مامانم بگم . آخه برمی گرده بهم می گه تو 24 ساعت تو نتی به حرف ما گوش می دی ؟

در راستای اینکه امکاناتی رو که در اختیار دارم از دست ندم ترجیح می دم اصلا حرف نزنم .

هر چی هم به مامانم می گم یه خورده خواهر شوهر بازی در بیار هــــــــــــیچ .

ولی خداییش اعصاب برام نذاشتن . بعدش هم که ساعت 11 فرگل زنگ زده بهم . حالا من زیر پتو خوابم غر می زنه می گه : اول بگو گوشیت کجاست . منم گیج خواب بهش می گم سایلنته . کلی غر می زنه چرا سایلنت . بعد هم که می گه بیا بریم خیابون من واسه مامان هدیه بگیرم . بهش می گم الان ؟ بابا نمی فهمه که من خوابم می یاد خوب . مامانم گفت نه دیره ، هوا هم گرمه .

بهش می گم من و ندا ( خواهرم ) عصر می ریم بعد از ساعت 7 می یای . می گه تا 7 کلاس دارم . شاید . معلوم نیست و بای کرد . حالا ممکنه بره . ممکنه هم بمونه با خودمون معلوم نیست .

ولی واقعا من جا خوردم از این حرفش که بیا بریم خیابون . آخه شما که نمی دونین من دیروز چی کشیدم از دست اینا ...

اول بگم که بعد از تلفن فرگل اومدم که اینا رو بنویسم .

و امــــــــــا دیرزو .

قرار بود صب با مینا که معرف حضورتون هست بریم کتابخونه . شب قبلش با فرگل هم صحبت کرده بودم که با هم بریم اون یکی کتابخونه . گفت صب کلاس دارم به احتمال زیاد تا ساعت 11 . منم بهش گفتن فردا با هم هماهنگ می کنیم که بریم . گفت باشه .

فرداش هم ساعت 8:20 بیدار شدم که دیر نکنم . آخه مینا کلی غر زده بود و گفته بود دیر نکنی . منم گفتم تو دیر نکن من دیر نمی کنم .

بعد از اون جایی که موضوع حیثیتی بود و من نباید دیر می کردم و اصلا هم نباید کم بیارم چون هیچ وقت نمی یارم . صب زود بلند شدم .

یه دوش گرفتم و گذاشتم به آماده شدن .

دوستان منتظر باشید برم زنگ بزنم به فرگل ندا کلافم کرده که ببین چی گرفته واسه زن دایی . بای

 

من اومدم . زنگ نزدم چون دیدم اگه خونه باشه نمی تونه صحبت کنه . من برم درو باز کنم مامانمه .

دیدین اوضاع رو خدایی .

داشتم می گفتم آماده شدم رفتم . تا یه قسمتی از راه رو با تاکسی رفتم . بعد هم حدود نیم ساعت پیاده . چون مسیرش نه تاکسی داره نه اتوبوس . رسما بیچاره شدم .

وقتی رسیدم ساعت 9:15 بود و قرارمون 9:30 بود . دیگه من رفتم کتاب بگیرم . همش منتظر بودم ولی خبری از مینا شد . خدایی اگه جلوم بود قیمه قورمش می کردم .

زنگ زدم خونه که شماره ی خونشون رو بگیرم . کسی خونمون بود .

یه ربع مونده به 11 بود فکر می کنم . به فرگل هم مسیج دادم کی کلاست تموم می شه که بریم . مسیج زده : نمی دونم .

اینقده نفرت دارم کسی این جوری جوابم رو بده که حد نداره .

بهش می گم از مربیت بپرس بعد من برم اونجا تا بیای . آخه کتابای من دست فرگل بود .

هر چی موندم مسیج نداد . منم کفری شده بودم . اومدم بیرون دیگه . اونقدر عصبانی بودم و فشنگی می رفتم که مسیری رو که نیم ساعت رفته بودم در عرض چند دقیقه رفتم . 

بعد هم که 4/5 خونه مونده به خونمون فرگل مسیج داد : من نمیام تو برو .

همین . می خواستم براش بزنم می موندی برسم خونه بعد می گفتی .

منم بیخیال هر دوشون شدم و به کارام رسیدم . ولی وقتی یادم می افتاد من بخاطر اونا هر جا بگم باهاشون می رم اعصابم خرد و خاکشیر می شد .

شب هم آماده شدیم و خوشکل کاری هم کردیم و پیش به سوی خونه ی دایی علی . کلی فیلم دیدم اونجا . خوش گذشت . فیلم توفیق اجباری بود که بـــــــــــــد نبود و فیلم رفیق بد بود که حمید جبلی و ایرج تهماسب توش بودن . خیلی قشنگ بود .

ساعت 12 بود اومدیم خونه منم باز نشستم فیلم دیدم . نصف مال من نصف مال تو . ندیده بودمش بازم خوب بود .

2:15 بود که فیلم تموم شد . رفتم که یعنی بخوابم . تا 1 ساعت بعد همین جوری تلاش کردم بخوابم . بدبختی خوابم نمی برد .

در راستی این دیر خوابیدن . صبم دیر بلند شدم و اون مشکلات .

شرمنده دوستان این پست طولانی شد .

 

پ.ن1: من این پست رو دوبار نوشتم . اونجا که نوشتم داشتم آماده می شدم برم کتابخونه برقا رفت و تمام نوشته هام برباد رفت . خیلی بهتر از این دفعه نوشته بودم ولی ...

 

پ.ن2: بین رفتن برقا یه نگا به گوشیم کردم . فرگل مسیج داده بود مال صب ساعت 7:12 بود . ولی من 7:30 زنگ گوشیم رو خفه کردم بودم . اگه چشامو وا کرده بودم مسیجش رو می دیدم .

اینم مسیج : بدو بریم باشگاه بعد بریم خیابون بهم زنگ بزن .

 

اولا از شب قبلش بگو که بریم باشگاه . دوما یه لطفا ، خواهشا ، برات جور می شه بیای . اینا رو هم میگفت بد نبود . من دیرزو کلی حرص خوردم بعد این دختردایی عزیز به من که 1 سال ازش بزرگترم امر کرده بریم خیابون . والا من به بچه های چند سال کوچیکتر از خودمم این جوری نمی گم .

اون وقت به من می گن پررو .

برم تا خودمو خفه نکردم ...

بای

پ.ن3: امشب دایی رضام از اهواز میان ( با نی نی کوچکولوشون  ) خونمونن . خیلی وقته ندیدمشون  .

بای

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:23 توسط الهام| |

سلام

بازم من اومدم . حالتون چه طوره دوستان ؟ خوبین ؟

من که زیاد رو به راه نیستم . فکرم خیلی مشغوله . احساس سردرگمی می کنم .

دلم می خواد از روزای مدرسم بگم . اگه دوستان حوصله ندارم می تونن نخونن و خودشون رو خسته نکنن .

چند روزه یکی از دوستای قدیمیم فکرم رو مشغول کرده . خیلی وقته ازش خبر ندارم  دلم براش تنگ شده .

ما از اول ابتدایی با هم بودیم و دوستای صمیمی . همه می دونستن که ما چقدر با هم جوریم . اسم اونم الهام بود . وقتی بچه ها به شوخی می گفتن الهام به توان 2 می دونستیم با ما هستن . تا دوم راهنمایی با هم بودیم ولی توی اون دو سال یه خورده ، یه خورده که چه عرض کنم کلی بینمون فاصله افتاد .

 

الهام با چند تا دیگه از بچه ها صمیمی شده بود . ( الهام واسه راهنمایی می خواست مدرسه اش رو عوض کنه و با اسرار من و کلی حرف زدن با مامانش راضیش کردم بیاد مدرسه ی خودمون ) وقتی هم بهش می گفتم الهام تو به خاطر من مدرسه ات رو عوض نکردی حالا چرا من و ول می کنی می ری ؟ می گفت خوب تو هم بیا پیش ما . خودت نمی یای .

ولی من با بقیه صمیمی نبودم و اونا هم می دونستم دوست ندارن من همش پیششون باشم .

این طوری بود که الهام اونا رو به من ترجیح داد و از هم جدا شدیم . اون دو سال بدترین سال های مدرسم بودن .

همش فکر می کردم شاید من به درد دوستی نمی خورم که کسی باهام صمیمی نمی شه . البته من که سن زیادی نداشتم شاید هرکی دیگه هم جای من بود همین فکرا رو می کرد .

واسه سوم راهنمایی شیفتش رو عوض کرد با بچه های دیگه . منم به اسرار مامانم و خواهرم شیفتم رو عوض نکردم و گفتن با کسایه دیگه دوست شو .

آخه یه تغییری توی شیفت ها دادن و تقریبا همه جاها عوض شد و بچه هایی که تا دوم راهنمایی با من بودن همونایی بودن که از اول ابتدایی باهام بودن . همیشه یکی دو تا کم شده بود و یکی دوتا اضافه شده بد ولی اکثرا پایه ثابت بودیم .

سوم راهنمایی خوب بود . با کس خاصی صمیمی نبودم چون کلاس ما همه با هم متحد بودن و شلوغ ترین کلاس مدرسه . که اگه بخوام بگم چه کارهایی می کردم باید تا فردا بنویسم .

ولی بازم الهام یادم نمی رفت . خبری هم ازم نمی گرفت . و این چیزی بود که دوستامم فهمیده بودن . یکی از بچه ها دو سال اول تو کلاسم نبود ولی سال سوم تو کلاسم بود یه بار بهم گفت : دیدی تو و الهام که از اول ابتدایی با هم بودین بعد از این همه دوستی ازت جدا شد ...

یه جوری با تاسف و ناراحتی بهم گفت که دلم به حال خودم سوخت . شبنم دختری بود که همیشه باهم کل کل می کردیم یعنی اون با همه کل کل می کرد ولی با این وجود سال سوم با همه دوست شده بود و یکی از بچه های باحال کلاسمون بود .

یکی از تکه کلامای شبنم این بود که هر وقت یکی از بچه یه چیزی می گفت . اون می گفت : آفـــرین چقدر باهوشی .

مثلا می گفتی سرم درد می کنه . می گفت آآآآفـــرین چقدر باهوشی

حالا هیچ ربطی هم نداشت هاااا ولی توی اون فضا خیلی باحال بود . مسخره نکنید خواهشا هر چیزی توی زمان خودش خنده داره .

داشتم می گفت که من همچنان در این تفکر بودم که آخه چرا من با هیچکی صمیمی نمی تونم بشم .

ولی این فکرم با رفتن به دبیرستان کاملا خط خورد .

سال اول دبیرستان با 6 نفر از بچه ها چنان صمیمی شدیم که حد نداره .

من و مریم ردیف وسط میز اول بودیم . بهاره و مرجان میز دوم و مهسا و مهشید هم میز سوم .

به باقی میزا کار نداریم .

واسه خودمون هر دفعه یه تشبیهی می ذاشتیم . مهم ترین تشبیهات این بود که بهاره با اسممون اتحاد های مختلف می ساخت .

من هم یه شش ضلعی گذاشته بودم که اسم هر کدوممون رو یه گوشش می نوشتیم و هممون هم سر اون ضلع بالایی با هم دعوا داشتیم .

حالا شکلش رو نمی تونم بنویسم با ورد . شرمنده .

و سال دوم هم هممون از هم جدا شدیم به خاطر رشته هامون ولی هنوز با هم بودیم و رابطمون رو حفظ کردیم . ( من علوم انسانی . مهشید تجربی . مهسا و بهاره ریاضی . ما توی مدرسه ی خودمون موندیم . مرجان رفت گرافیک و باید می رفت هنرستان . مریمم که رشته اش فنی بود و رفت کامپیوتر یه مدرسه ی دیگه )

با این همه هنوز با هم در تماسیم و با هم رفت و آمد داریم .

ولی این روزا بد جور دلم برا الهام تنگ شده . هر شب خوابش رو می بینم و خواب می بینم که باهاش تماس گرفتم و رفتم ببینمش .

وقتی هم می خوام بخوام کلی با خودم فکر می کنم و می گم فردا باهاش تماس می گیرم . ولی نمی شه .

نمی دونم بعد از سه چهار سال که هیچ خبری از من نگرفته چرا من بهش زنگ بزنم .

من دورا دور ازش خبر دارم .

نمی دونم چی کار کنم . گاهی می گم برم تماس بگیرم ولی می گم چی بهش بگم بهش بگم دلم واسه کسی تنگ شده که دلش برا من تنگ نشده و با خواست خودش دورم رو خط کشید .

یا می گم اگه تماس بگیرم و اون علاقه ای به حرف زدن با من نشون نده خدا می دونه چه حالی می شم .

 از سردرگمــــــــــــــــی واسه کسی که اهمیتی براش ندارم .                               5:54

 

پ.ن : وایـــــــــــــــــــــــــی من الان اینقده خوشحالم که حد نداره . الان ساعت 7:17 است و من 4 دقیقه ای می شه که تلفن رو قطع کردم .

به الهام جونم زنگ زدم . بعد از کلی دلشوره که بعد از چند سال می خوام باهاش تماس بگیرم . به خواهرم که گفتم گفت همین الان تماس بگیر . یه نیم ساعت بعد از اینکه این پست رو نوشتم .

ولی تا این پا اون پا کردم شد حدودا یه ربع ، بیست دقیقه مونده به 7 . که به مامانمم گفتم و گفت خوبه باهاش تماس بگیر .

خلاصه تماس گرفتم و خودش گوشی رو برداشت . وقتی بهش گفتم الهامم کلی جا خورد و بعدش کلی دلخوری که چرا بهش زنگ نزدم و این همه دوستی نباید این جوری می شد . گفت که تصمیم داشته بهم زنگ بزنه و سراغم و از مژده گرفته و اونم گفته از الهام خبر ندارم .

البته اینا رو بعد از حرفای من گفت آخه اول زیاد حرف نمی زد . بهش گفتم تو هم یه چیزی بگو . گفت : هنوز باورم نمی شه که بهم زنگ زدی .

خلاصه بهش گفتم دلم براش تنگ شده و کلی شب خوابش رو دیدم . اونم گفت اتفاقا چند وقت پیش خوابم رو دیده .

خب دل به دل راه داره دیگه ...

خلاصه از همه چی و همه جا صحبت کردیم و قرار شد تو این روزا هم دیگه رو بینیم . ولی روز دقیقش معلوم نیست چون الهام صبحااا باید بره کلوپ واسه بسکتبال . منم دوشنبه ها و چهارشنبه کلاس والیبال دارم و عصرهااا هم که کلاس زبانم شروع می شه .

خلاصه یه روزی هم دیگه رو می بینیم . اگه هم الهام قبول کرد که می یاد خونمون .

باورم نمی شد که به یادم بوده باشه ...

ازت ممنوم خدایااااااااااااا

خیلی دوست دارم الهام

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:47 توسط الهام| |


Design By : Night Skin