تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

سلام به دوستای عزیز

این پست جهت خبر رسانی می باشد ...

راستش من از حرف پسر داییم خیلی دلخور شدم ولی اصلا تو دلم هیچ فکر بدی براش نکردم .

تو دلم خودم براش بد نخواستم

ولی دو روز پیش شنیدم که ظاهرا از روی نردبون افتاده و حسابـــی کوفته شده ... 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ که دلم خنک شد . گفتم که من براش هیچ بدی نخواستم ولی از اینکه این طوری هم شد یه ذره هم ناراحت نشدم و باید بگم خوشحال هم شدم .

پ.ن۱: ارتفاع ۵/۱ متر بیشتر نبوده

پ.ن۲: کی می گه من بدجنسم ؟؟؟ 

پ.ن۳: ظاهرا پست قبل اینقدر طولانی بوده که دوستان از خیرش گذشتن

پ.ن۴: بای همگی  

شنبه ۳/۶/۸۷

آخر نوشت جدید : شاید باورتون نشه . اینجا هوا گاهی وقتا ۵۰ درجه یا حتی بیشتر هم می شه . ولی امشب بارون اومد . رعد و برق و بادم جزء مخلفاتش بود  

همینشم زیاد بود چون امسال زمستونمون اصلا بارون نداشت .

خدا رو شکر

خوشحالم ...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 4:37 توسط الهام| |

سلام به دوستای عزیزم

عیدتون مبارک باشه

خوب چه خبرا ؟شما دیشب رفتین بیرون ؟ ما هم رفتیم خیلی خوش گذشت بهم و در کل روز خوبی بود ولی روز قبلش اصلا روز خوبی نبود برام  بهتره بررم سر روزانه هام که دارن به سرعت از یادم می رن

بعد از اینکه پست بالا رو نوشتم رفتم یه خورده دراز بکشم . عصری بود دیگه که پسر دایی محمد تماس گرفت و گفت بیاین خونمون و زن عمو اینا هم اینجان . ( منظورش همون مامان زیبا ، عمم بود )

مامانم که می خواست بره بیرون . خواهرم حوصله نداشت و یه خورده مریض بود گفت نمی یام .

من و محسن برادرم رفتیم . البته من فقط به خاطر زیبا رفتم گفتم که حتما اونجاست .   

نکته : صب باهامون تماس گرفته بودن که بیاین بریم رودخونه . از اون جایی که خواهرم حالش خوب نبود نرفتیم . البته واسه من فرقی نداشت تا ساعت 3 ظهر خواب بودم .  

نمی دونم چرا بعضی ها فک می کنن وقتی باهاشون یه خورده رفت و آمدت زیاد می شه به معنی اینه که هر وقت دلت خواست دهنت رو باز کنی و هر چی خواستی بگی . واقعا نمی دونم .  

هنوز از توی قسمت پذیرایی خونه داییم نرسیده بودم که محمد پسر داییم جلو همه بلاند می گه : الهام خاک تو سرت نیومدی بریم کنار آب اینقدر خوش گذشـــــــت ...

 اونم چی جلوی داماد عمم . اونقدر عصبانی شدم که حد نداره . با صدای کشداری گفتم بلـــــــــــه .

چشام از تعجب شده بود این هوااااااااااااااااااااااااااا

پررو . اون وقت خواهرش بهش می گه بس کن محمد . پرو پرو

یعنی می خواد بگه نارحتیم نیومدین .

این محمدی که تا همین چند وقت یش به من می گفت آبجی ! خیلی هم باهام رو دربایسی داست حالا بهم می گه الهام . تازه پر رو شده می گه خاک تو سرت .

می خواستم برم محکم بکوبم تو سرش .   

ما زیاد با بچه های این داییم رفت و آمد نداشتیم . شاید چند هفته ای یک دفعه . ولی از وقتی داییم فوت شده برای اینکه هم نگن ما رو ول کردن و هم اینکه خودشون مایل بودن رفت و آمدمون بیشتر شد .

چیزی که خواهرم به شدت ازش متنفره همین رفت و آمد زیاد با این بی جنبه هاست .  

بعدش هم که پسرا نشستن و ورق بازی کردن . توی بازی داداشم و محمد بحثشون شد و کلی محمد سر داداشم داد زد و خیلی هم بد صحبت کرد .

این طور که همشون فهمیدن حق با داداش من بوده . دادشم باهاش بد صحبت نکرد ولی خیلی ناراحت و عصبانی شد که چرا جلوی داماد عمه این طوری صحبت کرده .  

من که از این همه پر رویش کفری شدم . یه نیم ساعت بعد هم من به داداشم گفت بریم دیگه اونم بلند شد .

پر روی به شدت از محمد بدم اومده . 

راستی زیبا نیومده بود چون خونه ی خواهرش بود .

فرداش بهم گفت تا شما رفتین من اومدم . منم چون فهمیدم تو اونجایی به خاطر تو اومدم .

دوستان از این جو نفرت انگیز خارج بشین لطفا . داداشم همین الان برام یه مسیج خوند :

اگه یه سیب رو خوردی بعد دیدی یه کرمه توشه ناراحت نشو ، وقتی ناراحت شو که یه کرم و نصفه دیدی

اییییییییییییییییییی

خب بسه دیگه بیشتر از این حالتون رو بهم نزنم .

دیروز قرار بود ما شب بریم بیرون . البته امکان داشت تماس بگیریم باعمم بریم . عصر که مامانم و بابام رفته بودن بیرون . من و داداشم و خواهرم خونه بودیم . که دایی رضام اومد .

همین که دایی اومد تلفن زنگ زد و زیبا بود . بعد از اینکه کلی واسه هم تعارف تیکه پاره کردیم و قربون صدقه ی هم رفتم زیبا گفت کی اونجاست .

من : من و ندا و محسن و دایی رضا  

زیبا : به عمو سلام برسون  

من به کی سلام برسون رو متوجه نشدم

 

من : ندا زیبا سلام می رسونه

ندا : بهش سلام برسون . الهام زیبا کجاست . بهش بگو امشب می رین بیرون . با کی می رین . کجا می رین ؟؟؟ .........

از این ور زیبا : من گفتم به عمو صدام برسون

من : داییییی زیبا سلام می رسونه

دایی : سلامت باشه سلام برسون

ندا هنوز داره از من سوال می پرسه هااااااا

زیبا : به محسن هم سلام برسون ناراحت نشه

من : محســــــــــــــــن زیبا سلام می رسونـــــه

حالا محسن توی حیاطه من باید داد بزنم تا بشنوه که آخرش هم نشنید      

زیبا می خواست حرف بزنه ولی هرهر می خندید

منم صدا مو بلند کردم و به ندا می گم یه خورده صبر کن ببینم زیبا چی می خواد بگه .

خلاصه گفت می خوان کجا برن و قرار شد شب هم ما اونا رو همون جا ببینیم . بعدش گفت الهام من سالن هستم با اینجا کارت دارم و ...

نمی دونم چرا می خواستم مخالفت کنم که گفت بیا موهام رو کوتاه کردم و ...

خلاصه که منم آماده شدم رفتم اونجا . بعد از کلی هم رفتیم خونه عمم که از اونجا بریم . کلی هم معطل شدیم تا مامانم و ندا بیان .

قرار شد مامان و عمه خودشون پیاده واسه خودشون بگردن .

من و ندا و زیبا و فریبا و مرضیه و شوهرش هم با ماشین بریم بگردیم . ( اون سه تا خواهرن که فریبا چندین ساله مزدوج شده و مرضیه عقد کرده است )

من و مرضیه جلو نشستیم و بقیه هم عقب . صدای ظبط رو هم زیاد کردیم و د برو که رفتی

قرار شد بریم پیش پسر عموم . مغازه بزرگی داره . اونجا کلی شربت و شیرینی و شکلات گرفته بود و پخش می کرد . آهنگ شاد و باحال هم گذاشته بود و واسه خانم وآقایون میز و اینا چیده بود همه نشستن بودن دور هم ...

پسرا هم همش پذیرای می کردن و باحال تر از همه وسط خیابون و در حین پذیرایی و دور آتیش منقل می رقصیدن . انصافا بعضی هاشون هم قشنگ می رقصین .

وقتی رسیدم اونجا شوهر مرضیه در اومده می گه بفرمایین اینم دجی حسن

ما رو نبود دیگه . مرده بودیم از خنده . پسر عموم با اینکه ازدواج کرده و دو تا پسر کوچیک هم داره ولی خیای باحاله و توی عروسی ها چه اداهایی که در نمی یاره .

شب هم بییییسیار بییییسیار خوش گذشت و اخر سر هم برگشتیم خونه . زیبا و فریبا که رفتن خونه فریبا .

ما هم رفتیم خونه عمم . مرضیه کلید داشت در و باز کرد من بعد از تعارفاتی که بینشون رد و بدل می شد سرم رو انداختم پایین پررو  پررو رفتم داخل .

بعدش هم همش داد می زدم کیــــه ، کیــه ، کیــــه ، کیــه ، کیــــه ، کیــه ،

با صدای محکم و بلند و نسبتا کشیده بخونید .

حالا خوبه خودم اومده بودم داخل هاا اون وقت می گفتم کیه . همشون گفتن زیبا که نباشه معلومه که تو باید بگی . تو جای همزادت باید سرو صدا کنی دیگه .

مامانم و عمم خونه بودن . کلی هم سر شیرینی و شکلات با شوهر مرضیه ادا در آوردیم .

من همش می خواستم شکلات ها رو ببرم (البته از شوخی هاا ) اونم همش می گفت : ااااااا شکلاتهامون رو کجا می بی یه دونه پبشتر بر ندار .

و ...

ترانه ی افشین و تتلو بود . شوهر مرضیه اشاره به افشین می گه : ااااااااااااااا این که دختر خالمه کجا بودی ندیدمت ...

جدیدااا طنز خونم به شدت اومده پایین ( چــــــــــــــی می گـــی )

پ.ن1: کلی توی سالن آرایش کردیم و از خودمون عکس گرفتیم . می خواستیم ثبت لحظه ها کرده باشیم

چه اداهایی که در نیاوردیم

پ.ن2: امشب هم کلی مهمون داریم ... مامانم ترکونده .

بای همگی 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:35 توسط الهام| |

سلام دوستای عزیز

امیدوارم که خوب باشین

شرمنده من این مدت به هیچ کدومتون سر نزدم

نتم قطع شده بود . و این دو روز آخری هم خونه نبودم

امشب همه رو می نویسم و فردا آپ می کنم و به همتون سر می زنم

دوستون دارم

بای

ــــــــــــــــــــــــــ

بازم سلام

واااااااااااااااااای اینقده دلم تنگ شده بود که حد نداره .

 

بریم سر زوزانه هامون . توی این چند روز باید بگم هیچ کاری نداشتم و نکردم . فقط روز سه شنبه عصر ما خونمون ختم قرآن داشتیم که هی همچین بگی نگی یه کمکی کردم .

اول اینکه صب که نه ساعت 12 ظهر از خواب پا شدم . اونم خودش کلی هنر بوداااا . من نمی دونم چم شده توی این چند هفته همش ساعت حدودا 5:30 خوابم می گیره و به خاطر این دیر خوابیدن فردا عصر همون حدود ساعت 5 از خواب بلند می شم .

هر چی هم که مامانم اینا صدام کنن بلند نمی شم . با توجه به این موضوع خواهرم من بلند شدن من ساعت 12 خداییش هنره .

بعد هم که عمه و یکی از زن دایی هام برا ناهار خونمون بودن . عمه و مرضیه دخترش که اومدن بعدش زن داییم و بچه هاش اومدن و در آخر هم زیبا و فریبا اون دخترای عمم اومدن .

اونم چه اومدنی . زیبا یه عادت داره وقتی می یاد خونمون تا وقتی که در و باز نکردیم دستش رو یه ریز می زاره روی زنگ و با دست و پا پشت سر هم می کوبه به در

خداییش صداش خیلی می ره رو اعصاب . منم همش داد می زدم نــــــــــــکن . بروووووووووو

از این اصوات تهدید آمیز از خودم در می کردم

هیچی دیگه اومدن و کلی هم خندیدم . من و زیبا با اینکه زیبا از من 2 سال بزرگتره ولی خیلی با هم صمیمی و راحتیم . چه من خونه ی اونا باشم چه اونا خونه ی ما فرقی نمی کنه خیلی راحت جلو مامانمون اینا بحث می کنیم (البته به شوخی ها ) همدیگرم کلی می زنم اونم چه زدنی ، هر دومون ناخن هامون بلندن خط میندازیم رو هم دیگه . تازه به اون یکی هم می گیم از خونه برو بیرون . مثلا زیبا خونه ی ماست به من می گه بیشعور از خونه داییم برو بیرون و ... برعکس . همش مامانم بهم می گه الهام زشته این جور می کنی . عمم بهش می گه بزار راحت باشن همیشه این جورن . آخه من بیشتر می رم خونه ی عمم مامانم از این چیزاا کم می بینه .

زیبا گرفته من و کلی زده بعد می گه چیه چرا نگام می کنی برو پیش عمت که طرفداری تو کنه (منظورش مامان خودشه )

خلاااااااااااااااااااصه واسه چیدن این خرما و بامیه ها هم کلی خندیدیم و باهاشون یه عکس هایی گرفتیم که فقط باعث خندن .

یه آهنگ خیلی باحال هم گذاشته بودیم که فقط حال می ده تو ماشین گوشش بدی .

نمی دونم که جدیده یا قدیمی شده ولی خیلی قشنگه و آهنگش هم خیلی تند و باحاله :

 

نمی خواستم تو بیوفتی از چشام        نمی خواستم بمونی بازم به پام

نمی خواستم ببینم اشک تو رو           عزیزم گریه دیگه بسه برووو

نمی خواستم عشقم و ازت بگیرم       نمی خواستم تو بمیری تا بمیرم

نمی خواستــــــم نمی خواستم             می دونستم تو بری تنها می میرم

 

خلاصه این که به جای اینکه خونمون حال  هوای ختم قرآن بده ، حال و هوای عروسی می داد .

تا حالا بیش از چهار پنج بار ما توی خونمون عروسی و جشن عقد و از این چیزاا گرفتیم . همه هم مال فامیل و در و همسایه بوده . ( عروسی از خودمون نبوده چون هنوز نه خواهرم ازدواج کرده نه برادرم ) این رفت و امد توی خونه و آهنگ و اینا مثل این بود که عصر قراره عروسی باشه توی خونه . این من و خیلی خوشحال می کرد .

واای پستم داره طولانی مشه . قبل از ختم آبجی فریبا رفت سالن آرایشش کار داشت . سالنش نزدیک خونمونه . بعد از ختم من و زیبا هم رفتیم اونجا با وسیله ای چیزی 1 مین حداکثر 2 مین بیشتر طول نمی کشه . شب هم از اونجا رفتیم خونه آبجی فریبا چون شوهرشو یه پسرش رفته بودن تهران زیبا پیش خواهرش مونده بود . ( فریبا 2 تا پسر داره ) دیگه تا آخر شب هم رفتیم نشستیم فیلم های 7/8 سال پیش خودمون و عروسی ها رو می دیم و کلی خنده به خاطر اون سادگی ها و کلی غصه به خاطر آدم هایی که اون روزااا بودن و الان نیستن . آدمااایی که از وقتی رفتن انگار همه شادی های اون موقع ها رو هم با خوشون بردن ...

فردا عصرش هم رفتیم سالن و بازم برگشتیم خونه . شب هم طبق معمول فیلم می دیدیم . این دفعه مال فیلم بچگی دو پسر فریبا رو دیدم . خداییش چقده اینا خوشکل بودن . آدم دلش می خواست درسته قورتشون بده

فردا صبش هم رفتیم با آبجی فریبا پاساژ گردی و طبق معمول دید زدن بعضی ها البته به صورت یواشکی   عصر هم باز رفتیم سالن و از اونجا من دیگه اومدم خونه . هر چی هم زیبا و البته بی افش اصرار کردن که بمونم پیش زیبا قبول نکردم .

خوب دلم واسه اینجا تنگیده بودددددددددددد

وقتی هم امدم خونه یه خورده بعد مامان اینا هم از بیرون اومدن . شب هم رفتیم خونه داییم شام اونجا بودیم و بعدش هم که اومدیم خونه . حدودا ساعت 12 بود بچه های اون یکی دایمم ( آزاده و فاطمه اینا ) اومدن خونمون و خوش گذشت .

 

شرمنده از دوستان از اینکه طولانی شد . باید می نوشتم که بعدا یادم نره چه طور روزام رو به بطالت گذروندم . ( این یه حرف تخصصی بوداااا )

 

پ.ن : دلم می خواست این و اینجا بگم که من خیلی زیبا رو دوس دارم . این رو هم خیلی راحت بهش می گم و گفتم . خونه ی ریبا که بودیم بازم بهش گفتم و اونم گفت الهام هیچ وقت نتونستن بهت بگم که منم خیلی دوست دارم . گفت که تو با بقیه برام فرق داری . گفت من لیلا و هدا و فاطمه و عاطفه و ... همشون رو دوس دارم ولی وقتی بیشتر از یه ساعت پیشم باشن دیگه حوصلشون رو ندارم . دلم می خواد برن ولی برا و این طور نیستم اگه هفته ها هم پیشم بمونی ازت خسته نمی شم ...

 

لازم به ذکره که این موضوع ثابت شدس چون من یه هفته ای هم پیش زیبا موندم و وقتی خواستم برگردم بازم اصرار داشته که بمونم .

 

                                            زیبا خیلی دوست دارم

 

باااااااااااااااای

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:33 توسط الهام| |

 

سلام دوستای عزیز

خوبین ؟ منم که ...

طبق معمول و به قول معروف بی کار بیعار می چرخیم ...

امروز آخرین جلسه از ترم اول کلاس زبانم بود . امتحان پایان ترم داشتم .

از 40 نمره . نمره کامل رو هم گرفتم . امتحان میان ترم هم که 5/19 گرفتم . فقط مونده 40 نمره ی فعالیت کلاسی که آیا کامل بگیرم یا نگیرم .

سرکلاس که فعال بودم فقط می مونه تمرینات که همیشه انجام دادم فقط گاهی ناقص و البته به استثنای اون دفعه آخری .

راستی قرار بوده استاد آخر ترم 25/0 بهم بده همین جوری ( البته دلیل داره مفت و مجانی نمی ده )اگه نمره کم داشتم . حالا با این حساب من نمره ی کامل رو می گیرم آیا ؟؟؟

 

و...................

 

از حال خودم هم بگم که از نظر جسمی اصلا رو فرم نیستم . همین یکی دو روز پیش بود .

رو صندلی نشسته بودم که خواهرم اومده بود بهم گیر داده بود پاشو سبزی ها و میوه ها رو بشور . نیست که من خیلی تو خونه فعالم و همش از این کارا می کنم واسه همین این دفعه هم به من گفت .

گیر هم داده بود بدبختی . منم پا نشدم و اون صندلی رو اونقدر کج کرد اونقدر کج کرد تا آخرش کنترلش از دستش خارج شد و با زانو خردم زمین .

زانو درد هم گرفتمااااااااااا . بازم یه تحول .

گلابتون جان اگه تحول می خوای خبرم کن یه نداااا به خواهرم بدماااااااا

و دیگه اینکه همش هم با این و اون دعوا می کنم و تنها چیزی که بهم می گن اینه که بهتره یه ذره آروم باشی  . تقصیر من چیه خوب عصبانی می شم

از نظر روحی مچکلی ندارم ولـــــــــــــــــــی نمی دونم چرا 

دلم گریه می خواد

.

.

.

.

.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:26 توسط الهام| |

 

پیش نوشت : من خواستم همون موقع که این پست رو نوشتم بندازم ولی نمی افتاد . خب تقصیر منه چیه ؟ با تاخیر 3 ساعته می ندازمش ...

 

سلام به همه ی دوستای عزیز

من هر چی می خوام زود به زود بنویسم نمی شه .

چرا ؟ چون روزام همش یک نواخته . فقط همین یکی دو روز بوده که یه تغییری تو روزام بوده .

برنامه ی همیشم اینه که صب ، صب که نه لنگ ظهر از خواب پا می شم ، می خورم ، پای کامی می رم و یه روز در میون هم می رم کلا زبان ...

کتابخونه هم ماهی یه بار می رم .

 

میان نوشت : تنها تغییری که توی روزام داشتم مال هفته ی پیش بود که ، پتوی گلبافم روی زمین افتاده بود . داشتم رد می شدم از روی اون رد شدم و پا سر خورد و خوردم زمین . سر همون جا خودم . و نتیجه اش شد این که بنده تا یک هفته ی تمام استخون سمت چپ کمرم + ب ا س ن م همون قسمت سمت چپش درد می کرد . اینم خودش یه تحول بود

  

پنج شنبه صب با فرگل رفتیم کتابخونه و هر چی سعی کردیم ول بچرخیم تو خیابونا کارمون تا 10:30 بیشتر طول نکشید .

ببخشید دوستان من امشب شام نخوردم رفتم بیرون . الان هم برگشتم . برم یه غذایی بزنم به شکم برگردم .

شرمنده گل روی دوستان از وقفه ای که پیش اومد

خلاصه که کار ما خیلی طول نکشید و رفتم یه خورده خرت و پرت خریدیم و برگشتیم خونه .

ظهر هم دیگه خیلی خوابم می یومد گرفتم خوابیدم . ساعت 2 یه دفعه پا شدم . یادم افتاده بود تمرین زبان دارم . رفتم پای کامی تا یه خورده از برنامه ی زبانی که داشتم کمک بگیرم که داداشم پای کامی بود و کار داشت .

گوشیم رو گذاشتم زنگ بزنه و گرفتم خوابیدم باز . ساعت 3 هم باز گوشی رو خفه کردم و خوابیدم . چرا ؟ چون هنوزم داداشم پای کامی بود .

منم خوابیدم و یه دفعه باز پاشدم دیدم ساعت یه ربع به پنجه . حالا من باید 5:20 سر خیابون باشم تا تاکسی گیرم بیاد . تمرین هام رو هم ننوشته بودم . هر چی سعی کردم بنویسم هیچی تو مغزم نمی یومد . نوشتم ولی کلی حساب کنی هیچی ننوشته بود . دیگه آماده شدم و رفتم کلاس . استاد وقتی تمرین ها رو می گرفت رسید به من بهش گفتم : آقای ... من ننوشتم .

برگشت گام کردو گفت : به همین راحتی ؟؟؟ منم پررو پررو ، با خنده گفتم مگه جور دیگه ای هم داره ؟

ولی از اونجایی که من شاگرد فعالی هستم گیر نداد و تا آخر کلاس من فقط می خندیدم . خوش گذشت .

 

بعد از کلاس هم رفتم سر خیابون منتظر موندم تا خواهرم اومد . کلی پاساژ گردی کردیم و چرخیدیدم . البته ول نچرخیدیم دنبال کادوی تولد بودیم .

بعدش اومدیم خونه و با مامان اینا رفتیم خونه دایی ع شام دعوت بودیم . تا آخر شب هم بقیه ی دایی ها اومدن و خوش گذشت . ساعت 12 دیگه خونه بودیم .

 

امروز هم ظهر رفتیم خونه یکی از داییام . دخترش آرایشگاه داره و امروزم عروس داشت ماهم رفتیم پیششون . که از شانس بد برقا رفت . تا 2 ساعت بعدش هم نیومدن . یعنی اون منطقه خونه های ما برق نبود . ( ما و اونا توی یه منطقه هستیم ) .

اونم مجبور شد عروسش رو ببره خونه شاگردش درست کنه . وقتی هم برگشت و داشت باقی کارهاش رو می کرد برقا اومدن .

من مونده بودم عجب عروس آرومی بود . هر جای اون بود کلی حرص می خورد اما اون انگار که نه انگار .

عصر هم برگشتیم خونه . کلی هم اعصابمون خراب بود که نرفتیم کنار آب . چند نفر موافق بودن چند نفر مخالف آخرش هم نشد .

ولی قرار شد شب بریم کنار آب . تنها بدیش اینه که شب نمی شه بری شنا کنی . روز هم که بخوای بری همه حرص و جوش صورتشون رو می زنن .

خلاصه شب شد . همون بچه های دایی اومدن خونمون که بریم بیرون . مامان اونا که نیومده بود .

مامان و بابای منم نمی تونستن . خواهرم که حالش زیاد خوب نبود . خلاصه فقط کیا بودن ؟

من و داداشم . دو تا دختر داییم آزاده و فاطی و پری دختر فاطی . و برادرشون .

و آهان نه اونا شام خورده بودن نه ما . رفتیم کلی هله هوله گرفتیم و چای و آب رفتیم کنار آب .

خدایاااا چقدر شلوغ بود . وقتی که اون همه آب داشت کسی نمی یومد و همه چسبیده بودن به پارک دولت . ولی حالا که آب نداره انگار می ترسن همین آب رو هم ازشون ببرن . ریخته بود آدم .

اونقدر هم منقل و از این چیزا روشن کرده بودن که توی کل فضا پر دود بود . رفتیم یه جای نشستن پیدا کنیم .

باورتون می شه جایی نشستیم که یه زمانی وسط رود خونه محسوب می شد ؟ ولی الان از اونجایی که می پریدیم توی آب تا خود آب سی متری فاصله بود . همون مقدار آب هم بگو چقدر کم بود .

با اینکه این همه خوش گذشت ولی آب رو می دیدم ناراحت می شدم .

مردم می رفتن وسط سخره های پهن زیر پل می نشستن . جایی که اگه تا همین چند وقت پیش یکی می رفت اونجا دیگه بر نمی گشت .

بگذریم ...

چون خودمون تنها بودیم خیلی نموندیم و رفتیم توی شهر و از این ور پل می رفتیم اون ورش  از اون ورش می یومدیم این ورش . یا می رفتیم بالا یا می یومدیم پایین . فهمیدین چی شد ؟؟؟

خلاصه که خوچ گذشت .

 

پ.ن1 : حس اینکه با طنز بنویسم رو ندارم .

 

پ.ن2 : نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنن اگه کسی تولد بازیگر مورد علاقش رو تبریک بگی یعنی اینکه انتظار توجه داری ازش . اونم چی از کسی که اون سر دنیاست و احتمال دیدنش زیر صفره . واقعا نمی دونم چرا بعضی ها خودشون رو اینقدر احمق فرض می کنن .

 

پ.ن3 : برای درک بهتر این موضوع به کامنت دونی پست قبل مراجعه بفرمایید .

 

پ.ن4 : پوزش از اینکه طولانی شد .

 

پ.ن5 : می دوستمتون دوستان .

 

بای همگی

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 3:4 توسط الهام| |

سلام دوست جونای عزیز

امیدوارم که خوب باشین . کلــــــــــی دلم واسه وب نویسی تنگ شده . ولی چیزی واسه نوشتن ندارم .  گاهی از اینکه وب ساختم پشیمون می شم . ولی اصلا دوست ندارم وبم رو حذف کنم چون از این کار متنفرم و دیگه اینکه گاهی واقعا دلم می خواد بنویسم .

 

توی این مدت که ننوشتم ( البته هر روز سر می زدم به دوستان ) تنها کاری که کردم این بوده که  بخورم ، بخوابم ، برم پای کامی و نت و برم کلاس زبان .

 

تنها تحول توی این روزا یکی دو روز رفتن خونه ی عمه . که خودش یه پروژه هست و دیگری هم که دیشب بود . عروسی پسر عمم .

رفتیم خیلی وش گذشت . مخصوصا اون موقع که توی تالار چراغا رو خاموش کردن و رقص نور گذاشتن .

دِ بــرو که رفتـــی .

 

البته بعد از مدتی ضد حال خوردیم و برقا رفتن . خیال اومدن هم نداشتن . دیگه ما هم پا شدیم رفتیم دنبال عروس . تالار اونا جدا بود . خلاصه که کلی حال داد و بعدش هم که اومدیم خونه .

 

البته شب هم اومدم نت ولی اصلا حال آپ کردن نداشتم . موند امروز .

 

یه چیز دیگه ای هم هست و اینه که این روزا اصلا حال درستی ندارم . نمی دونم چم شده . حوصله هیچ کاری رو ندارم . همش در گیری فکری دارم . واسه هیچ مسئله ای نتیجه ی قاطعیبه به دست نمی یارم .

چیزهایی که باعث ناراحتیم می شه این روزا زیاد .

در ارتباط با دیگران دچار مشکل می شم . یعنی همش ناراحتی پیش می یاد در صورتی که من نقشی توی این ناراحتی ها ندارم ولی من مقصر شناخته می شم .

در کل بگم روزای خوبی ندارم و خیلی زود عصبانی می شم و داد می کشم .

همین نیم ساعت پیش عملا به خواهرم گفتم چیزی بهم نگو عصبانی می شم .

چند دفعه هم داداشم و هم خواهرم تاکید کردن که این روزا کلا هاپو شدم .

یعنی با عرض معذرت فراوان سگ .

 

بگذریم دارم زیادی موج منفی می دم .

 

یه خبر خیــــــــــــــــــــــلی خوب .

 

امروز 2 مرداد مصادف با 20 جولای تولد بازیگر مورد علاقم هست که خیلی خیلی دوسش دارم و باید بگم بیش از هزار تا ازش عکس دارم .

اگه گفتین کی رو می گم ؟؟؟؟؟؟؟ خوب معلومه دنیل رادکلیف عزیــــــــــــــــــــــــــز

دنیل امروز نوزده ساله می شه ...

الـــــــــــــــــــــــــــهی

                                        دنیل عزیز تولدت مبارک

 

روز همگی خوش

 

پ.ن ۱ : دوستان عزیز دنیل رادکلیف بازیگر نقش هری پاتر می باشــــــــد .

بای

 

                         

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 14:56 توسط الهام| |


Design By : Night Skin