بـــــی عشق
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند
دلم می خواد بنویسم . چه جوری و از چی شروع کنم رو نمی دونم فقط می خوام بنویسم . یه خودکار روان برمی دارم و شروع می کنم . گیر می کنم که از چی بنویسم از خنده ها ، از شوخی ها ، از غصه ها ، از گریه ها ، از بازی های روزگار ، کدومشون ؟؟؟ اصلا کدومشونو داشته باشم خوبه خستم . از همه چیر خستم احساس آدمی رو دارم که نه می دونه چی کار می کنه ، نه می دونه باید چی کار کنه اصلا می خواد چی کار کنه ؟ همه چیز واسش معماست ! چند وقت پیش نوشته بودم " دلم گریه می خواد " احساس می کردم نیاز دارم خودمو خالی کنم . همین طور هم شد ولی بعد فهمیدم اون گریه همیشه همراهم بوده و فقط برای چند روز ترکم کرده بود . نمی خواستم خودمو خالی کنم . دلم واسه همراه همیشم تنگ شده بود و خودم خبر نداشتم . ولی الان دیگه ازش خسته شدم . نمی خوام باشه از اینکه همش بغض کنم و برم یه گوشه ی خلوت گریه کنم خستم از اینکه باید مواظب باشم کسی صدای گریه مو نشنوه خستم البته اگه کسی شنید فرقی نداره ، فقط این وسط من بچه محسوب می شم ، از اینم خستم از اینکه یه رمان بگیرم دستمو و شروع کنم به خوندن و گریه کردن رو به خاطر اون بهونه کنم خستم از اینکه همه از من انتظار دارن خستم از اینکه همه انتظار دارن یه آدم شاد و خوشحال رو ببینن خستم از اینکه همش دارم تو خودم خرد می شم خستم به کی بگم دلم آرامش می خواد ؟ تا حالا شده تو اوج گریه واسه اینکه فراموش کنی بری یه صندلی بزاری جلو آینه بشینی رو شو ، پاهات رو جمع کنی تو بغلت ، دستت رو دور پاهات حلقه کنی و سرت رو تکیه بدی به دستات و به خودت بگی : چقدر قشنگ گریه می کنم ... راست می گن موقع گریه که چشام برق می زنه خیلی خوشکل می شن آدم خوشش می یاد این اشکای دونه دونه و این چشا و گونه های خیس و قرمز رو ببینه " سرما همه وجودمو می لرزونه " آخ که چقدر دلم واسه خودم می سوزه . . . خوبین ؟؟؟ مثل اینکه خیلی وقته آپ نکردم هااااا دلم تنگیده بود ولی چیکار کنم که هیچ کار خاصی نمی کنم که بیام بگم . همش از خواب پا می شم می رم پای کامی ، به دوستام سر می زنم و وب می خونم و جواب کامنت می دم و بعدش هم اگه پای کامی نباشم رمان می خونم . خداییش این چند روزه کلی رومان خوندم . دستم یا بهتر بگم چشمم درد نکنه خواهر جان بهر حال الان دلم خواست بیام به آپم مگه عیبی داره ؟؟؟ کی بود گفت آره ؟؟؟ مگه دستم بهت نرسه ... یه موضوع جالب بگم بخندید دوستان امروز صب ساعت 4:30 بود از خواب پا شدیم یعنی پا شدن چون من بیدارم بود و اصلا شب نخوابیدم . خلاصه همه خوابالو ... داداشم کنارم بود . تازه از خواب بلند شده بود یه لحظه نگاش کردم دیدم داره بینیش رو می خارونه . حرکتش یه چیزی رو به یادم آورد که خندم گرفت . (یه چیز خیلی معمولی و پیش پا افتاده بود ولی از اینکه به حرکت داداشم ربطش دادم خندم گرفت ) منم جلو خودم رو نگرفتم و خندیدم اونم در گوش داداشم . برگشته با عصبانیت می گه : این چه طرز خندیدنه اونم در گوشم . یه بار دیگه این طوری بخندی خودت می دونی . من که بازم آروم آروم خندیدم و حرفی نزدم . بعد از چند دقیقه دوباره خودش در اومده می گه : این چه طرز خندیدنه . اصلا اعصـــــــــــابم رو خراب کردی . یاد می یاد می خوام یکی بزنمت . من بازم خندیدم ... خواهرم کنارم بود و همون جا داز کشیده بود . بهم گفت اینقده نخند ساکت باش من بازم خندیدم ... من اونقده خندیدم که داداشم عصبانیتش یادش رفت و واسه محض خنده هر چند دقیقه یه بار می گم این چه طرز خندیدنه یکی دو دفعه هم خواهرم ازش طرفداری کرد البته به صورت جدی . من که همش می خندیدم و آخراش هم بلند می خندیدم . که خواهرم کفری شد و گفت یه بار دیگه بخندی پا میشم پرتت می کنم بیروناااااااااااا یه خرده به زور آروم گرفتم که یه دفعه داداشم با یه حالت جدی گفت : این چه طرز خندیدنه !؟ یه بار دیگه این طوری بخندی میام پا مو می کنم تو حلقت چنان منفجر شدم از خنده که حد نداشت . خواهرمم کفری یه دفعه از جاش بلند شد . طی یک عکس العمل سریع 2 متر رفتم عقب . من بازم خندیدم ... داداشم بهش می گه دقیقا عین جنازه ها یدفعه پا شدی هااااااااااا و من بازم سعی داشتم آروم باشم ولی نمی دونم چرا همش خندم می گرفت . همین طوری نشسته بودم که صدای مسیج گوشیم اومد . حمله کردم سمت گوشیم . دقیقا عین مسیج ندیده هاااااااااااا . خیلی دلم می خواست بدونم که اون موقع صب واسم مسیج زده . اصلا نگا اسمش نکردم و مسیج رو باز کردم و خوندم ... " این چه وضع خندیدنه هااا ؟ شِفتی ... " خدای من منفجر شدم باز اینقده خندیدم که حد نداشت داداشم مسیج رو زده بود . خلاصه اینقده خندیدم که حد نداشت . بعدش هم دیگه عزمم رو جذب کردم که نخندم و سعی کنم بیدار بمونم که حدودا سعت 7 که بابام می ره سر کار بیام نت اینا رو بنویسم . آخه اگه ببینه اون موقع صب نشستم پای کامی گیر می ده . ولی از اونجایی که اصلا نخوابیده بودم ساعت 6 خوابم بررررررررررررررررررررررررررررد . البته هنوز اینا داغ هااااااااااااا پ.ن1: مرسی از همه دوستان بابت تبریکاتشون . واقعا با دیدنشون خوشحال می شدم . پ.ن2: همیشه لبتون خندون باشه پ.ن3: دوستون دارم دوستام بای ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ واااااااااااااااااااای اگه من تا حالا توی عمرم یه باد تند ندیده بودم امروز جبران شد و به جاش طوفان دیدم . اونم چه طوفانی . بعد از اینکه این پست رو نوشتم و ثبتش هم کردم ، کارهام رو انجام دادم و از نت اومدم بیرون . چون نخوابیده بودم رفتم که بخوابم . خوابیدم و بعدش هم بلند شدم رفتم کلاس زبان . کلاسم ساعت 6:15 شروع می شه ... ساعت 7:30 بود من سر کلاس بودم که خواهرم تماس گرفت و گفت گرد و خاک شدیده و بمون می یام دنبالت . گفتم باشه . اومدم سر کلاس . دو تا از بچه ها خانودهاشون اومده بودن دنبالشون ، گفتن هوا خرابه . همین که داشتن وسایل رو جمع می کردن برقا رفتن . کلاس تعطیل شد و اومدیم بیرون . خدای من وحشتناک بود درها همین جوری می کوبیدن بهم . همه جا هم تاریک . کلاس ما هم توی مرکز شهر بود و در عرض چند دقیقه همه تعطیل کرده بودن و رفتن . بچه ها هم یکی یکی میومدن دنبالشون و می رفتن . مسئول اونجا مونده بود تا بچه ها برن بعدش خودش بره . من و یه نفر دیگه مونده بودیم . اون منتظر بود بیان دنبالش یعنی تماس گرفته بودن گفتن که دارن می یان . تنها این وسط خبری از خانواده من نبود . با گوشی خودم موبایل هاشون رو می گرفتم با تلفتن آموزشگاه خونه . هیچ کدوم هم جواب نمی دادن و خونه مشغول . آخرش هم گوشی بابام رو گرفتم و گفتن نمی شه بیان دنبالم و منم گفتم تاکسی می گیرم می یام . زنگ زدم تاکسی گفتن میان الان . خلاصه هر چی منتظر موندیم خبری نشد و مامانم اینا تماس گرفتن و گفتن خودشون تاکسی فرستادن دنبالم . بازم خبری نشد . همه جا تاریک بود و گرد و خاک وحشتناک . آب دهنم رو قورت می دادم مزه خاک رو احساس می کردم و صورتم همش خاکی بود . صدای آژیر خطر آتشنشانی و ماشین پلیس و از این حرفا . من و دوستم نزدیک بود گریمون بگیره دیگه . دیگه استادمون مونده بود که اون مسئول اونجا رو ببره . گفت ما رو هم می رسونه . خلاصه اومدیم بیرون و دیدم تاکسی برام اومد . اونی که خودم زنگ زده بودم . من سوار شدم و اومدم . برق همه شهر رفته بود و همه جا تاریک و به زور جلومون رو می دیدیم . توی خیابون هم نزدیک بود تصادف کنیم چون یه درخت شکسته بود و افتاده بود وسط خیابون . رسیدم خونه راننده مونده بودم برم داخل بعدش برم . داداشم در و باز کرد و تاکسی رو هم بای بای کردم و رفت . اومدم خونه مامانم و آبجی فقط بغلم می کردن . مامانم تسبیح دستش بود و همش می گفت خدا رو شکر . بعدش هم کلی دادشم گفت مامان نبودی چیکار که نکرده . البته همه رو هم با طنز می گفت و کلی خندیدیم . ولی در کل بگم داشتم می مردم از ترس . داداشم به مامانم می گه نزدیک بود از دستتون بره . مامانم همش بهش می گه خداااااااااااااااا نکنه . اینا رو نوشتم که یادم بمونه خانواده ای دارم که دوسم دارن و نگران حالم . فراموش نکنم محبت هاشون رو با بچگی هام اذیتشون نکنم . خدای مهربونم بابت همه چیز ازت ممنونم ... داداشم عصبانیه به مامانم می گه فردا صب پاشو همش جیلینگ جیلینگ چایی شیرین کن رو به بابام می گه شما هم فردا ساعت 7 صب پاشو تی وی رو روشن کن و صداش رو هم زیاد کن به من و خواهرمم می گه شما هم کمتر از ساعت 5 صب نخوابـــــــین منظور : شما همه رو برعکس فرض کنیداااااا خواهرم می گه داره غر می زنه هر هر هر رفته بهش می گه چته عین پیر مردا شدی اونم می گه سر به سرم نزار پرتت می کنم بیرونااااااااااااااا ( حالا ساعت چنده ؟ 12:22 شب ) سکوت مطلق حاکم می شود و تی وی زر زر می کند . من هم دارم می تایپم باقی رو نمی دونم اااااااااااااااااااااااای خداااااا . من هر چی می خوام از این پسر داییم ننویسم نمی شه . می گم کاری به کارش نداشته باشم بازم نمی شه و پاشو تو کفشم می کنه خوب تقصیر خودشه به من چه ؟؟؟ حالا پایین رو نگا کن جمعه شب : پای فیلم یوسف پیامبر بودیم که تلفن زنگ زد . داداشم برداشت . دختر داییم آزداه زنگ زد که می خوایم بریم کنار رودخونه می یاین ؟؟؟ مامانم و بابام گفتن ما نمی تونیم . خواهرمم که گفت من عمـــــــــــــــــــــــــــــرا نمی یام . داداشم گفت تو چی ؟؟ گفتم اگه تو بیای منم می یام . خلاصه که اوکی داد و قرار شد بعد از فیلم بریم . آماده شدیم اومدن دنبالمون و سلام و اینا و رفتیم . هیچ مشکلی هم نبود . کلی هم صحبت کردیم و خوش گذشت . امشب هم زن داییم اینا اومدن خونمون . از همون اول گفتم الانه که باز یه چیزی بشه و من جواب این پسردایی رو بدم که خوشبختانه درگیری پیش نیومد . البته کلی خندیدیم و شوخی می کردیم . این محمد یه نکاتی در مورد دین می گفت که اصلا با گروه خونی این بشر جور در نمی یومد و من و خواهرم از خنده ریسه می رفتیم . همش می گفت : اااااا به چی می خندی . خوب نخند جدی می گم خلاصه که کلی خندیدیم خـــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر من 100 شدم آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااااااا شنبه که رفتم کلاس زبان استادمان نمراتمان را دادند و من 100 شـــــدم خیلی ممنون دوستان تشویق اصلا لازم نیست خیلی ممنون خودتون رو به زحمت نندازین همون تبریک کافیه دوستام ( اگه اومدم دیدم تبریک ندارم من می دونم شماااااا ) خــبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر داداشم کارشناسی مدیریت صنعتی قبول شـــــــــــــــــــــــــددد تبریک می گم داداشی جونم پ.ن1: دوستان وب پسرآفتاب مال داداشمه . خسیس بازی در نیارین برین بهش یه تبریک بگین . نمی دونه من اینجا نوشتم خوشحال می شه داداشیم . بای عزیزام امروز ساعت 5:20 از خونه زدم بیرون که برم کلاس زبان . حالا قرار بود ساعت 5:30 کلاس شروع بشه تقصیر من نبود خوب . من ساعت 4 گذاشتم که آماده بشم ، ساعت تندی دوووو می زنه رفتم کلاس با دخترداییم که برگذار نشد . گفتیم بریم یه سر به کتابفروشی بزنیم و چیزهایی رو که می خواستیم بخریم . از همون جایی که کلاس بود تا خود مکان مورد نظر مسیر خیلی زیادی بود که ما همیشه با تاکسی می ریم ولی زد به سرمون همــــــــــــــــش رو پیاده رفتیم . و بازم از همون مکان مورد نظر یکی سریش ما شد آخرش هم دختر داییم در اومده می گه مجبوری می یای بیرون تیپ می زنی ؟؟؟ دوستان شما می خواین تیپ بزنین برا کجا می زنین ؟؟؟ خداییش برام سوال شده . برگشتیم خونه توی خونه ، یک ساعت بعد داداشم از باشگاه اومده می گه : وااااااااااااااااااااااای چه خوشکل شدی امشب گُـربــولــوزه ! بهش می گم :اِِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِِ خواهرم در اومده می گه : بهش نگو بچه بی جنبه می شه یکی نیست اینجا از حــــــــــق من دفاااااااااااااااااااااااااااااااع کنـــــــــــــــــــــــه ! خدایااااااااا کمک **** چند روز پیش رفته بودیم خونه داییم . (همون پسر داییم محمد) . بعد از مدتی که رفیقش رفت اومد توی جمع خانواده . همه صحبت می کردن با هم که داداشم به محمد گفت چند روزه تو فکرم برم یه گیتار بخرم ، هر دفعه خواستم بخرم پشیمون شدم و ... محمد اومد نه بیاره و بهش گفت نخری بابا بیخوده . همش یه آهنگه اینا رو که داشت می گفت ---- من درست رو به روش نشسته بودم دستم رو آوردم بالا و به علامت ساکت کردن بهش گفتم : ســــــــــــــــــــ محمد : به درد نمی خورده درست یاد نمی ... من : ســــــ تو هیچی نگو خیلی هم خوبه محمد : رفیق من رفته اصلا چیزی یاد نگرفته و .... من : رفیق تو بی استعداده . داداش من و با اون مقایسه نکن محمد : ولـــی خوب ... من : ســــــــــــــ محمد : خداییش چقده حال میده حااااااااااااااال پسرا رو بگیری ؟ بلانسبت جنس مذکرایی که گاهی می یان اینجا .... پ.ن1:همین الان اومدم که یه متنی رو بخونم ، خواهرم تایپ کنه . با ادا اطفار خوندم ... من : بااااااااااااااااااااااد خزانی گلبرگهای...... خواهرم : خــــــــــفه شوووووو نکبــــــــــت ... برووو گمم شوووووووووووووو

![]()



![]()




![]()



خودشم خندش گرفت و با تهدید گفت یه بار دیگه بخندی این گوشی ازت پرت می کنمااااااااااااااااااا ![]()

![]()

![]()


. طوری که بابام از دستم کفری شد . ![]()
![]()

![]()
![]()




![]()
. دیگه داشتیم می مردیم . نکبت ول هم نمی کرد حالا خوبه تابلو بود که ما پایه نیستیم . یکی نبود بهش بگو ارواح عمت ولمون کن . ![]()

![]()
![]()
(همون که می خوان یه نفر رو ساکت کن ) هیچی نگو ، می خواد بخره . ![]()





(در تمام مدت دستمم بالا بودااااااا )
حرفی نزد ولی کفرش دراومده بود . خلاصه که زدم تو حالش . 
| Design By : Night Skin |



