تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند



سلام دوستای عزیزم

حالتون خوبه ؟ منم که خوبم .

این روزا سرم خیلی شلوغ شده . مگه این درسا وقت واسه آدم میزاره آخه ؟؟؟ هر چند روز یه بار میام و وبلاگهاتون رو می خونم و توی هر چند روز یه بار هم میام کامنت می ذارم .

البته پیش هم میاد که گریزی به نت برنم و بعدش هم یه چند تا کامنت ...

***چند هفته پیش ، یعنی چند روز قبل از اینکه پست قبل رو بزارم . عقد کنون دختر عمم بود .

رفتیم خوب بود و نسیم هم خوشکل شده بود .

ولی بگو چی بود . خیلی خلوت بود . یه عقد کنون با کلی دردسر . عمه ام اینا مخالف این ازدواج بودن . فقط شوهرش و خود دختر عمم موافق بودن .

هیچ کدوم از فامیلای شوهر عمم نیومده بودن . گفته بودن چرا دخترتون رو به غریبه می خواین بدین .

پسره خودش خوب بود . ولی مسئله این بود که مال بروجرد بود و بختیاری . از اون ور هر یکی از دایی های پسره نیومده بود . چون دخترش از بچگی نشون کرده ی این آقا داماد بوده ولی ایشون نمی خواستن ...

خانواده اش هم یعنی خوشحال بودن . ولی معلوم بود همش ظاهریه و اونا هم مخالف این ازدواج .

هیچی دیگه آخر شب همه رفتن و ما مونده بودیم و اون یکی عمم .

ولی آخر شب کلی خندیدم . پسر عمه هام می گن ما باید همه نوع دامادی داشته باشیم .

این عمم تعداد بچه هاش زیادن .

بچه های عمم می گفتن : ما از داماد شانس نداریم

داماد اولیمون خوبه اونم چون با خودمون بزرگ شده ( این داماد بزرگه همشهری خودمونه ) . داماد عربمون که این طوره و زور می گه ( این یکی داماد عمم عربه و قبل از ازدواج کلی التماس کرده که با دختر عمم ازدواج کرده ) . داماد کرد شیرازیمون هم که خراب از آب در اومد ( این دختر عمم داره تلاق می گیره ) حالا ببینیم این داماد لرمون چی مشه . !!!!! بعدش هم گفتن که ما فقط داماد ترک نداریم که قرار شوهر نوشین هم ترک باشه و حالا خوب باشه یا نباشه خدا می دونه ...  

و نوشین این وسط با شوخی میگه من شوهر ترک نمی خوام افغانی می خوام .

خدایاا چقدر خندیدیم . 

*** چند روز بعد از عقد دختر عمم . خواهرم و دختر داییم رفتن بینیشون رو عمل کردن . از تابستون درگیر دکتر بودن تا اینکه وقتی بینی دختر عمم رو دیدن تصمیمشون قطعی شد و رفتن پیش دکتر اون .

آخه دکتر خودشون 3 ماه تابستون علافشون کرده بود ...

فکر می کنم شنبه رفتن و واسشون دوشنبه و سه شنبه نوبت عمل زد .

الان حال هر دوشون خوبه . ولی خواهرم عملش خیلی سخت بود . کلی کبودی و ا س ت ف ر ا غ و خون و ... ولی بر عکسش دختر داییم اون فقط یه خرده کبودی داشت ولی بازم نه به اندازه ی خواهرم .

بگذریم فعلا که هر روز باید چسب مالی کنن صورتشون رو .

این عمل کردن اینا هم کلی مکافات داشت خداییش . مخصوصا داییام . فهمیدن می خوان عمل کنن خدا می دونه چقدر سعی کردن منصرفشون کنن ( چقدر هم که موفق شدن ) ...

حتی دیروز داییم عکس های قبلی خواهرم رو می بینه می گه بینیت خیلی خوشکل بود چرا عملش کردی ؟؟؟ بی خیــــــــــــــــال دایی  

*** خبر دیگه ای نبود جز این درساااااااااااااااااااااااااااااااااا

راستــــــــی چی شده همه دوستان وبشون داغون شده . الان وب نیاز یه مدته که نیست شده و دیگه نمی آپه . روزانه های آزداه هم همین طور ...

برگردین خوب ؟؟؟؟؟؟؟

زهرا ( من و زندگی ) هم که خودش حذف کرده

*** بچه ها یه سوال دارم . کسی روش انتقال آرشیو رو بلده به من یاد بده آیاااااا ؟؟؟؟

بدونین بهتون سر می زنم حتی اگه کامنت نذارم ...

دوستون دارم

بای

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 21:5 توسط الهام| |

خدایا با من بمان که ظلمت شب از راه میرسد وقتی که هیچ یاوری نیست و آسایش گریخته است

خدایا ای یاور بی کسان با من بمان ...

در هر لحظه به حضور تو نیاز دارم . چه چیزی جز لطف تو میتواند ترسهایم را در هم شکند ؟

چه کسی جز تو میتواند پناه و یاور من باشد ؟

در روزهای ابریو آفتابی با من بمان ...

از هیچ دشمنی  نمیهراسم چون تو در کنار منی ...

آنجا که تو هستی اشکها سوزنده نیستند ... اگر با من بمانی همیشه پیروزم ...

خدایا به حضورت نیاز دارم و او هم

در کنارمان باش و تنهایمان نگذار

ای خدای مهربانم ... ای خدای مهربانممم ...

 

                        

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:1 توسط الهام| |

سلااااااااااااااااااااااام به همه ی دوستای خوبم

حالتون چه طوره ؟ خوبین ؟

منم که خوبم . می گذره با خوبی ها و بدی ها

توی این مدت که آپ نکردم سوژه برا نوشتن زیاد داشتم و با اینکه دوست داشتم آپ کنم ولی حوصله ی نوشتن نداشتم .

کاریش نمی شد کرد .

حالا هر وقت شد و موضوعی پیش اومد یه خورده در مورد اون سوژه ها توی پست های بعدی می گم .

***موضوع الان واسه نوشتن مِهره و بازم درس و مقش  . می خواستم همون اول مهرم بیام ولی از اونجایی که اگه یه موضوعی باشه ، توی همه وبها نوشته می شه و من از تکراری بودن خوشم نمی یاد نیومدم بنویسم .

رفتیم سر کلاس ها و همه چیز خوب بود . من همش خوش گذروندم با دوستام .

ولی موضوعی که من و خسته می کرد این بود که مجبور بودم با کلـــــــــــــی آدم سلام کنم .

دوستایی که توی تابستون می دیدمشون هیچ ، بماند .

اونایی رو که نمی دیدم چی کار باید می کردم .

می گمااااااااااااااااااا

آدم خیلی هم اجتماعی باشه و با همه پایه رفاقت بزاره خیلی هم خوب نیست . این جوری مثل من خسته میشه . از من گفتن بود می خواین گوش بدین نمی خواین هم ...

 

***من یکی دو هفته اس کلاس زبان نمی رم . نمی دونم یک هفته پیش بود یا دو هفته پیش بود که رفتم و استاد تاریخ امتحان میان ترم رو مشخص کرد .

ولی از اون موقع تا حالا همش می خونم این زبان رو ولی روزی که می خوام برم کلاس از آموزشگاه تماس می گیرن که نیاین کلاس برگزار نمی شه .

می گم خوبه من درس نخونم شاید کلاس برگزار بشه هاااااااااا . شما چی می گین ؟؟؟؟

 

*** نمی دونم چرا این دوستای وبلاگی یکی یکی میرن یا می گن یه مدت نیستیم .

حالا هم که ساناز گفته یه مدت میره . طنین هم که یه مدته بای کرده . باقی و یادم نیست . بعضی ها هم که کلا مکان رو تغییر می دن .

آخــــــــــــــه این چه وضعـــــشــــــه

من قبل از اینکه وب خاطرات بزنم . وب خونی می کردم . وقتی وب زدم رفتم بهشون سر زدم . ولی الان خیلی ها هستن که می خونمشون و براشون کامنت نمی ذارم .

باید برم با همه پایه رفاقت بزارم . مخصوصا الان که درس هام شروع شده . آره

 

*** دوست دارم بنویسم ولی چیزی یادم نمی یاد .

آهاااااااااااااااان . من این پست رو الان که ساعت 2:19 صب هست می نویسم ولی فردا صب می آپش .

چراش رو هم نپرس دختر جون . محض " اِرا " دارم این کار رو می کنم .

راســــتی

جدیدا از ترانه های مراد پور خوشم می یاد . مخصوصا اون که می گه :

 

زبانم را نمی فهمی ، نگاهم را نمی بینی                  ز اشکم بی خبر ماندی و آهم را نمی بینی

سخن ناخفته در چشمم ، نگاهم صد زبان دارد            سیه چشمام اگر طرز نگاهم را نمی بینی

....

کدش رو می خواااااااااااااااااااااااااام

 

پ.ن1: من همیشه یا عروسیه عروسیم یا عذای عذا . شما هم شده این جوری باشین . 

اصلا شما وقتی از یه چیزی ناراحتین و دلتون شکسته چه عکس العملی نشون می دین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن 2: آدمیم که به شخصه بهم ثابت شده خوشحالی هام خیلی کوتاهه . وقتی از یه چیزی ذوق دارم امکان نداره یه چیزی بشه که نزنه تو حالم . نمی گم موضوع مهمی پیش بیاد نه . با یه موضوع کوچیک همه حس و حالم نابود میشه . الان هیچ مشکلی نیست که من اینا رو می گم . نه ناراحتم نه خیلی خوشحال . عادیم . ولی گفتم که ...

پ.ن 3 : دوست دارم رنگی بنویسم . از سیاه خسته شدم .

بای عزیزان

نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 8:10 توسط الهام| |


Design By : Night Skin