تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند



 

سلام دوستام خوبین ؟؟؟

یه مدتی می شه که ننوشتم . می خواستم جمعه ی پیش بنویسم حتی پست رو هم همون روز نوشتم ولی خوب نشد . الان از جمعه تا الان رو می ذارم .

جمعه :

از اونجایی که من خیلی سحر خیزم امروز حدودا ساعت 12  از خواب بیدار شدم .

از شانس بدم خاله پری اومده بود . دست و صورتم رو شستم و هنوز یه چایی هم نخورده بودم که مامانم گفت آماده شود می خوایم با داییت بریم باغ برادر باجناقش ! ! !

هیچی دیگه فشنگی آماده شدیم و داییم اینا هم اومدن فکر می کنم 12:30 رفتیم .

باغش بیشتر پرتقال بود ولی نارنگی و لیموترش سنگین ! و انجیر هم داشت . حقیقتا باغ که نبود یه باغچه بود ، حدودا 1000 متری بود .  

یه اتاق داشت و یه قسمت که عین یه حیاط بود بقیش هم درختا بودن .

اولش که من به لطف خاله پری خیلی گرمم بود . وقتی رسیدیم با خواهرم و دختر داییم رفتیم یه خورده دور زدیم و یه چند تایی هم عکس گرفتیم . هم عکسایی همراه با ادا و اطفار و لوس بازی هم عکسای قشنگ واسه یادگاری . عکاس)

یه خورده هم میوه جمع کردیم و برگشتیم نشستیم .

ولــــــــــــــی اینجا بود که شکم درد اینجانب آغاز شد . دیگه ناهار خوردیم و حرف زدیم ولی همش شکم من درد می کرد . می رفتم تو اتاق دراز می کشیدم ( ما توی اون حیاطش نشسته بودیم خیلی هم سرد بود ) یا می رفتم تو ماشین که گرم بود یا اصلا تو خود حیاط بودم ولی هیچ فایده نداشت . کسی هم مسکن باهاش نبود . تعدادمون هم زیاد نبود . ما و داییم اینا بودیم و باجناق دایم و یکی دو برادرش . اوناهم هر کدومشون یکی دو بچه بیشتر نداشتن .

البته با وجود حال بدمم رفتیم بازم عکس گرفتیم . توی عکسا کاملا تابلوهِ که حالم خوب نیست . تو عکسای اولی خوشحال و سر حالم و توی آخری ناااا ندارم . در کل بهتره بگم سیر نزولی داشتم ولی با این وجود همه قشنگن .

خلاصه که من حالم خراب بود تا حدودا ساعت 4 . . اون آخریهاش که من سردم بود یه دختر 7 ساله ی تپل هم بود که کاپشنش رو آورده بود . سردم بود ازش گرفتم . جالبت اینکه کاپشنش اندازه ام بود . کلی با داییم خندیدیم به اون کاپشن با اون هم که تنم بود عکس گرفتیم . خلاصه اینکه همون موقع ها بود که دوتا دیگه از داییام اومدن .

دایی علی ِ من همیشه خدا باهاش مسکن هست . ازش گرفتم و تا اون موقع حالم بهتر شده بود بیشتر سردم بود و فشارم پایین بود .

دیگه قرص رو خوردم و من و فاطی دختر داییم رفتیم نشستیم کنار منقل یه خورده گرمم بشه و کلی هم با هم حرف زدیم . به خودمون اومدیم دیدیم دارن ازمون فیلم و عکس می گیرن . بعضیاا می گفتن یه سیگار بدیم دستتون . یا همش می گفتن نگا کنین انگار افسردن .

کلی هم مسخرمون کردن . خواهرم داشت ازمون عکس می گرفت یه تیکه چوب از توی منقل برداشتم دود هم می کرد بهش گفتم اینم سیگار عکس رو بگیر که بمونه یادگاری . دختر داییم می گفت دیدی دستی دستی معتادمون هم کردی ای خداااااااااااااااا .

دیگه کلی هم خندیدم و کم کم می گفتن جمع کنیم بریم . هوا سرد شده بود چیز زیادی هم باهامون نبود . اونجا هم تاریک می شد و برق هم نداشت . ولی اگه می رفتیم باغ خود باجناق داییم شاید بیشتر می موندیم آخه اونجا همه چی هست . ولی خوب این هفته قرار بود بیان اینجا .

دیگه جمع کردیم منم همش به مامان اینا می گفتم من تازه حالم خوب شده کجااااا می خواین برین ؟؟؟

من و فاطی با دایی علی برگشتیم . زود تر از بقیه رسیدم خونمون . کلید هم نداشتیم چند مین منتظر شدیم تا بابام اینا اومدن . بابام من و فاطی رو که دید گفت : اااااااا ( با کسره ) شما دو تا افسرده هم که اینجاییین ؟؟!

همین دیگه بقیه هم رسیدن و بای بای کردیم و رفتن . عکس ها رو هم انداختیم رو کامی . خیلی قشنگ بودن .

خلاصه که روز خوبی بود .

عمه اینا زنگ زدن گفتن می خوان بیان .

من می رم دیگه

 

بله دیگه اون شب عمه اینا هم اومدن و کلی بحث عروسی بود و خوش گذشت .

خبری خاصی هم توی این مدت نبوده . فقط اینکه همه درگیر آماده کردن لباس برای عروسی مرضی دختر عمم هستیم .

پیام بازرگانی :

ناز داره چه وای ، قر کمرش کشته من و وااااای ، زیر چشمی هی من و می پاد ، منم می دونم که منو می خواد ، نویل بهم می گه تند نرو زیاد ، بشین تو بکس تا خودش بیاد ، آخ چقد فاز داره ، هر چی لازمه اینجا حاضره ، داره جاذبه هوای بندر ، آره می ارزه صدتای لندن ، همه دافاش شکر و قندن ، دیگه جا ندارم توی قلبم ، پس بهت می گم : دخت بندر نازه والا همگی بگین ماشالا ... (ایکون نیش تا بناگوش باز)

باقیش تا بعداااااااااااااااااااا

بله داشتم می گفتم . جمعه همین هفته شب جهاز برون مرضی هست و ظهرش هم عقدکنون دختر عموم هداا . ترو خدا تداخل مراسم رو دارین ؟؟؟

من که واسه لباس پدرم در اومد . تا حالا صد دفعه مدل عوض کردم و پارچه هم یه بار رفتم گرفتم و خوشمون نیومد رفتیم دوباره پارچه ی دیگه گرفتیم و دادم خیاط و اون یکی پارچه هم مونده رو دستم .

ولی لباسم خیلی خوشکل میشه واسه عروسی . واسه حنابندون هم که یه تاب و دامن کوتاه گرفتم

و نگرانی واسه اون ندارم .

تنها چیزی که رو روانه منه اینه که کدوم آرایشگاه برم ؟؟؟ قراره من و فاطی با هم بریم یه جا . باید نزدیک هم باشه و یه دیگه اینکه واسه لباسم صندل هم ندارم . تا سه هفته دیگه که این عروسی تموم بشه من نابود میشم .

این عروسی ها با همه سختی هاشون شیرنن . تا باشه این این سختی هااا .

تا چند سال پیش همش عروسی داشتیم ، دختر خاله ، پسر عمه هااا ، دایی هااا ، دختر عمه هاا .

ولی چند سال بود که همش مرگ و میر نسیبمون می شد . خاله ، مامان بزرگا ، دایی .

خدا دیگه نیاره اون روزای بد رو . حالا دوباره داره عروسیاا شروع می شن . چند هفته پیشااا هم که عقد کنون نسیم دختر عمم بود .

تا ببینیم چی میشه دیگه ...

شرمنده می دونم خیلی پراکنده بود .

به بزرگی خودتون ببخشید دوستای گلم

بای همگیتون

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:17 توسط الهام| |

 

پس نوشت : این منم ...

سلام ...

نمی دونم چم شده که این روزا همش بر می گردم به خاطرات گذشته . توی گذشته ی هر کسی هم خاطرات خوب هست و هم بد .

توی این مدت یه سری خاطرات شاد دورانه کودکیم رو به یاد آورم که خیلی وقت بود فراموششون کرده بودم . واقعا برام شیرین بود .

توی این چند سال برام جالب بود که کتابی می خوندم و می دیدم که همبازی های شخصیت دختر داستان پسر بودن . و واقعا لذت بخش .

غافل از اینکه منم یکی از همین دخترا بودم . وقتی این موضوع رو به یاد آوردم خدا می دونه که چقدر خوشحال شدم . توی این مدت چندین بار تموم خاطرات بچگی رو مرور کردم .

من دختری بودم که از بچگی تا دوران راهنمایی تمام دوست هام پسر بودن . ( الان که دارم به یاد میارم نیشم تا بنا گوش بازه )

با اینکه توی مدرسه دوستای زیادی داشتم و با همه صمیمی بودم ولی پای هیچ کدوم از این دوستی ها به خونه نمی کشید . توی فامیل هم دختر هم سن و سال خودم بود و دوستام بودن . ولی اونا که همیشه پیشم نبودن . توی محلمون هم دختر زیاد بود . ولی اصلا همسن من نبودن . یا خیلی بزرگ بودن یا خیلی بچه .

برای همین دوستای من می شدن : محمد ، رضا ، وحید ، امین و ابوالفضل ، حسین ، علی و آرمین ، محسن و ...

اینا که نوشتم رفیق فابریک ها بودن وگرنه پسرای محل خیلی بیشتر بودن و البته بقیه از من خیلی بزرگتر بودن . با این وجود باهاشون بازی می کردم . از بین فابریک ها اکثرا یه سال از خودم بزرگتر بودن و چندتایی هم از خودم کوچیکتر . ولی برامون مهم نبود کی بزرگه کی کوچیکتر .

البته دعوامون هم می شد . من از همه بیشتر با ابوالفضل لج داشتم . مثلا هر موقع والیبال بازی می کردیم (از این سر محل تا اون سر طناب می بستیم بازی می کردیم ) ( البته اسم محله به درد نمی خوره . خونمون توی یه خیابون بزرگ و نسبتا وسیع بود ) اون اول که همش می گفت الهام دختره نمی تونه بازی کنه کفرم رو در می آورد . حالا هی محمد و وحید می زدن تو سرشون که بابا بازیش خوبه توی تیم مدرسه بازی کرده مدال داره . اون لج می کرد . آخرش هم که همه از من طرفداری می کردن دیگه نمی تونست حرفی بزنه . توی زمین همه توپ های من و می گرفت . همش بهش می گفتم خودم می تونم جواب بدم از سر رام برو کنار می گفت باشه ولی 1 مین بعد دوباره کار خودشو می کرد .

الان یادم میاد دلم می خواد خفش کنم . ولی در کل خیلی خوب بود . من بیشتر از همه با محمد صمیمی بودم . خدایا چه دورانی بودم .

اونقدر باهاش جور بودم که می رفتم خونشون و واسه ناهار هم می موندم . محمد بچه خیلی درسخون و زرنگی بود .کلا تیزهوشان بود . خیلی کارهای جالبی می کرد . مثلا اینکه کرم های ابریشم رو از روی درخت های خونشون جمع می کرد که پرنده ها نخورنشون بعدش هم می ذاشت توی یه جعبه و براشون برگ می ریخت . من اولین باری که یه پلیه ی پروانه دیدم محمد نشونم داد .

خیلی کومچولو و ناز بود . خیلی هم اسرار داشت که به من هم بده ولی من از کرم ابریشم می ترسیدم و بهشون دست نمی زدم . یه بار اونقدر اسرار کرد ، اونقدر اسرار کرد که یه کوچولو انگشتم رو کشیدم رو تن مخملیه کرم ابریشم . بعدش هم برام چندتا گذاشت تو جعبه که مراقبشون باشم . ولی باز من اونقدر بهشون دست نمی زدم و طرفشون نمی رفتم که نمی دونم کجا گم و گور شدن ...

یادمه چند وقت بعد از اینکه محمد بهم پلیه رو نشون داد اومد و بهم گفت که دارم از پیله میاد بیرون .

رفتیم با هم و نگاشون کردیم . واقعا قشنگ بود بالهاش سیاه بود و زمینه اش هم سبز کم رنگ و فکر می کنم با خال های سیاه . هنوز درست نمی تونست بپره و تنش یه خورده انگار چسبناک بود .

از ناهار خوردن هم تنها چیزی که یادم مونده استامبولی پلو یکی از غذا های مورد علاقم هست که توی حیاط توی ایون مامانش برامون زیر انداز گذاشت و نشستیم به خوردن . اونقدر بازی کرده بودیم که داشتیم از گرسنگی می مردیم .

بعدش هم که دیگه دیر می شد و فشنگی میومدم خونه . نمی دونم چی شد که وقتی رفتم پنجم ابتدایی با رضا صمیمی شدم . شایدم به خاطر اینکه مامانش معلمم بود .

از بازی با رضا فقط فوتبالش یادم مونده . خونه اونا هم می رفتم . حالا یا توی خیابون فوتبال بازی می کردیم یا توی حیاط خونه . آخه اگه همه می خواستن فوتبال بازی کنن من زیاد بلد نبودم . برا همین خیلی وقتا دو نفره با رضا بازی می کردیم که یعنی خیر سرمون یه چیزی یادم بده .

برا همین خیابون بهتر بود ولی باز اینجا یه مزاحم وجود داشت . بله ابوالفضل . وقتی میومد می دید دو نفریم می گفت منم بیام باهاتون بازی کنم . حالا هی ما می زدیم تو سرمون که بابا می خوایم دو نفره بازی کنیم نمی فهمید .

آخرش هم با کلی اسرار گفت من میشم داور . البته چه داوری همش میومد توپ رو از روی پای ما می گرفت . خدایااااااااااااا من چقدر از دست این بشر حرص خوردم .

یادمه کوچیک تر هم که بودیم با همه پسرا توی خیابون خاله بازی ! می کردیم . البته توی بازیمون خاله نداشتیم . بازیمون خانوداگی و اکشن ! بود .

به این صورت که یکی بود که همیشه می خواست بهمون حمله کنه . حالا کی بود رو دیگه نمی دونم .

من که همیشه ی خدا مامان بودم و در حال غذا درست کردن ( چه کدبانو بودم من ! ) بقیه پسرا هم که بچه هامون بودن . و در این بین ابوالفضل نقش پدر خانواده رو داشت . ( مدیونی اگه بگی نقش شوهر من و داشته هااا . ما زن و شوهر نداشتیم که همش مامان و بابا بود ) بله این بشر سوار دوچرخه می شد می گفت من پدرم دارم می رم سر کااااار !

و ایشون یعنی اوشون سوار دوچرخه می شد می رفت که می رفت . کی می گفت قید بازی رو زده و رفته دوچرخه بازی هاااااا . اون می رفت سر کااااااااار .

چقدر دلم می خواد خفش کنم ؟؟؟!!!

یادمه خیلی وقتا روی روسری من دعوا می شد . یه بازی داشتیم که اسمش رابط بود . دو ردیف چهار تایی مربع بزرگ کنار هم می کشیدم و خونه بندیش می کردیم . دو گروه می شدیم . یه گروه توی جدول ها می ایستادن یه سری هم بیرون . سر گروه اون دو گروه با هم دست می دادن و بازی شروع می شد . اونایی که بیرون بودن باید از بین خونه ها فرار می کردن و می رفتن تا آخرین خونه و برمی گشتن بیرون .

یه نفر که بر می گشت تیم برنده می شد .

خیلی وقتا می شد که من برنده می شدم بعد این آقایون جر زن می گفتن به خدا زدیمت . همش بهش می گفتم که نفهمیدم دستت بهم بخوره کجا می گی که من سوختم ؟؟؟

در میومد می گفت به خدااا با این بند انگشتم زدم به دنباله ی روسریت . باور کن سوختی ...

منم دل رحم قبول می کردم ...

یادمه وقتی رفته بودم راهنمایی بعضی از بچه ها یه خوده خجالتی شده بودن . بیشتر از همه ابوالفضل و رفیقش حسین . وقتی رابط بازی می کردیم دیگه روشون نمی شد منو با دست بزنن .

کفششون رو در میاوردن و با کفش منو می زدن . که این باعث می شد بعد از هر بازی کلی لباس های من کثیف بشه .

البته دیگه وقتش شده بود بازی با پسر ها رو بزارم کنار . خیلی تو چشم بودم . مخصوصا اینکه من تنها دختر محل بودم که با پسرا بازی می کرد . یه دختر بین یه مشت پسر .

مامانم اینا زیاد بهم چیزی نمی گفتن . البته گاهی هم می گفتن که دیگه بسه ولی من گوش نمی دادم . بیشتر از همه داداشم حرص می خورد که من با پسرا بازی می کنم و از هر فرصتی که پیش میومد استفاده می کرد و به من می گفت الهام بسه دیگه برو خونه . گاهی با زبون خوش گاهی هم با تشر .

نمی دونم چه طور دیگه بازی رو گذاشتم کنار . چیزی یادم نمیاد . فقط می دونم تا دوم راهنمایی باهاشون بازی کردم . البته من تا همین چند روز پیش فکر می کردم تا پنجم ابتدایی بازی کردم و چقدر غصه خوردم که چه کم . حتی وقتی این چیزا یادم اومده بود و برا خواهرم تعریف کردم به اون قسمت که رسیدم ناخواسته گریه هم کردم . ولی بعد از چند روز یهو یه خاطره ای یادم اومد . یادمه در مورد یه موضوعی با وحید حرف می زدم وقتی فکرش رو کردم دیدم اون موقع راهنمایی بودم . پس تا اون موقع هم بازی کردم .

ولی یادمه پنجم که بودم یه بار معلمون که مامان رضا بود . اومدم سر کلاس و نمی دونم چی شد گفت که شما دیگه بزرگ شدین و ... هنوز بعضی هاتون رو می بینم که تو کوچه بازی می کنین و ... هم منو دوستام می دونستیم با منه . چیزی به روی خودم نیاوردم . (آخه همسایه ی دیوار به دیوارمون بود معلمم ) . وقتی رفتم خونه خیلی تو فکر بودم . اصلا حوصله نداشتم . فکر اینکه دیگه باهاشون بازی نکنم برام سخت بود . بهشون عادت کرده بودم .

زنگ خونمون رو زدن . بابام گفت دم در می خوانت . رفتم فکر می کنم امین بود . دستامو کرده بودم توی جیب های پالتوم . سر پایین می رفتم . درست عین این پسرا که انگار شکست عشقی خوردن .

یه خورده که رفتیم دیدم محمد و رضا و وحید هم هستن .

یه خورده ساکت موندم که محمد گفت چرا نیومدی بیرون . آروم گفتم حوصله نداشتم ...

من که چیزی نگفتم محمد گفت : رضا یه حرفایی می زنه . زیر چشم نگاش کردم نیشش باز بود .

دوباره محمد گفت : رضا می گه دیگه باهامون بازی نمی کنی .

برگشتم به رضا نگاه کردم . قیافش عین آدم هایی بود که انگار خطایی کردن ولی می خوان خودشون رو تبرئه کنن بود . رضا گفت : من فقط گفتم که مامانم یه چیزی به تو گفته که دیگه نمیای با ما بازی کنی .

بغض گلومو گرفت . محمد گفت : راست می گه ؟؟؟

آروم با بغض گفتم آره . گفت برا چی ؟؟ بهش گفتم حوصله ندارم می خوام برم خونه .

سرمو عین آدمای شکست خورده انداختم پایین و برگشتم خونه . وقتی رفتم توی اتاقم نتونستم تحمل کنم . زدم زیر گریه .

دیگه چیزی یادم نمی یاد . اینکه چه طور شد دوباره باهاشون بازی کردم . ولی تا همین چند روز پیش وقتی به این فکر می کردم تا پنجم بازی کردم هم حرص می خودم هم غصه . که بعدش یادم اومد تا راهنمایی بازی کردم و کلی خوشحال شدم .

چند روز پیش ها محمد رو دیدم . شده یه پسر به شدت مذهبی ، ریش هم درآورده شده مثل بسیجی هاا ! یکی نیست یادش بیاره تو همونی هستی که یکی از دوستای صمیمیت دختر بود .

وقتی محمد رو دیدم شب آروم با داداشم صحبت می کردیم که بهش گفتم : محمد رو دیدم . خیلی مذهبی شده .

که داداشم گفت : الهام فکر کن محمد بیاد خاستگاریت چی مشه

من : ایییییی این بشر زیادی مذهبیه . خوشم نمی یاد .

داداشم طوری که انگار حالا چه خبره گفت : چشـــــه پسره خوبیه .

گفتم : می دونم . آدما عوض نمی شن . راستــی اون پسره محسن یادمه یه خورده بد دهن بود الان چی ؟

داداشم : هنوزم بد دهنه . من : ابوالفضل خسیس بود !!! . داداشم : هنوزم خسیسه !!!

من : یادمه رضا  آبزیرکاه بود . همیشه هم یه لبخند موذیانه رو لبش بود !!! . داداشم هنوز هم آبزیرکاهِ ...

نتیجه اینکه :آدما عوض نمی شن فقط بزرگ می شن و دیگه اینکه نمی دونم چرا حتی آخر خاطره های خوب هم غمگین میشه ...

 

نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 15:55 توسط الهام| |


Design By : Night Skin