بـــــی عشق
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند
بالا نوشت : امروز عصر قبل از اینکه برم کلاس زبان تلفن خونه زنگ زد . نگا شماره کردم ولی نشناختم . گوشی رو که برداشتم گفتم : الو ؟ طرف : الو ... من : ... طرف : سلام ... من : ااا سلام دایی رضا خوبی ؟ سلامتی ؟ طرف : ممنون ... من : الو ؟؟! طرف : ببخشید منزل تختایی ؟؟؟ من : ببخشید اشتباه گرفتین طرف :خواهش می کنم بای یعنی من رسما نفهمیدم اگه من اون آقا رو با داییم اشتباه گرفتم و حالش رو می پرسم اون دیگه چرا تشکر می کنه ـــــــــــــــــــــــــ سلام دوستای عزیزم خوبین ؟؟؟ نمی دونین چقدر دوست دارم تند و تند آپ کنم ولی کو وقت . این روزا جدای از درسا داریم کارهای عروسی دختر عمم مرضی رو انجام می دم . با اینکه کلی از کارهام رو انجام دادم وی هنوز هم کلی کار دارم . لباسم رو پرو کردم و امروز می رم از خیاط می گیرم خیلی خوشکل شده . صندل هم باید بگیرم و وقت آرایشگاه هم هنوز نگرفتم و ... خلاصه کلی کار دارم . گفتم امروز برم وقت آرایشگاه بگیرم که نمیشه کلاس زبان دارم و امشب هم تولد پسر دایی کومچولوم علیه . تولد یک سالگیش . امیدوارم همیشه سلامت باشه و کنار پدر و مادرش . بگذریم از این روزمرگی هااا یه چیز بگم بخندید . دیشب داشتم روزانه های خودم توی خاطرات خودم می نوشتم که دیدم خواهرم اومده توی اتاق می گه : به نظر تو مشه فهمید من یه دختـــــــــــــرم ؟؟؟ برگشتم نگاش می کنم می بینم روی سویشرتش کاپشن جلیقه ای دادشم رو پوشیده و موهای بلندش رو زیر اون قایم کرده و از اون ور هم یه کلاه زده که موهای جلوش پیدا نباشه . اصلا نمی شد تشخیص داد دختره . بهش می گم خیلی خوشکل شدی . می گه : چی میشد یه بار با محسن ( داداشم ) این طوری می رفتیم بیرون یه دوری می خوردیم ؟؟؟ بعد هم رفت بیرون و خودش رو به مامانم نشون داد و مامانمم تائید کرد که معلوم نیست دختره . بعد برگشته تو اتاق و درحالی که سعی می کرد رفتار و لحن صداش عین پسرا باشه و مثل بعضی از این پسرای اوا مامانم اینایی آدامس می خورد اومده سمت من و گفت : ببخشید خانم شماره بدم پارش کنی ؟؟؟ مردم از خنده . خیلی بامزه می گفت . کلی تشویقش کردم که این طوری می تونه دو سه تا دختر و تور کنه . بهش می گم اگه این طوری بری بیرون دخترا هم بهت تیکه می ندازن و می گن : به به چه آقای نـــازی ... وقتی داداشم اومده بود خونه با همون تریپ رفت و بهش سلام کرد و بیچاره اونم کلیجا خورده بود که این کیه توی خونمون . آخه شب هم بود و توی حیاط درست نتونسته بود تشخص بده . خلاصه که دوستان هر گونه توصیه ای جهت اینکه خواهرم بتونه درست عین پسرا رفتار کنه پذیرفته می شود ؟؟؟ خوب دوستان من کم کم میرم . این چند روز نمی تونم زیاد بیام نت . چون به شدت کار دارم و هفته ی دیگه میام . ولی شاید هم وقت کردم و اومدم بهتون سر زدم . تلاش خودم رو می کنم . این رو هم چند روز پیش نوشته بودم نشد بزارم الان می ذارمش : ساعت 7:21 هست و من رسما دارم به گریه می افتم . داداشم دانشگاه تشریف داره و پدر و مادر و خواهری دارن تشریف می برن خرید ( برای عروسی دختر عمه جان ) و من چون برادری کلید نداره باید بمونم خونه . من همین الان از ترس یه جیغ خفن کشیدم ( 7:23 ) می گی چرا . مامان داشت می رفت چندین دفعه ، یه بار نه هاااااااااا چندین دفعه گفت : خودت تنهایی درو روی کسی باز نکنی . مطمئن باش کیه که باز کنی . محسن اومد مطمئن شو که خودشه . درو وا نکنی دزد بیاد تو خونه بلایی سرت بیاره ااااااااااااااااااا و ... . توضیح ( سال گذشته 10/12 چندخونه بالاتر از خونه ی ما یه زن و دو بچه اش رو توی خونه سر بریدن . البته بعدا معلوم شد کاره شوهره بوده ، چراش بماند . همین چند وقت پیش هم خونه ی پشت سری ما رو دزد زد و ... در کل بگم در عین امنیت کامل ما در بی امنیتی به سر می بریم . تازه از ساعت 9 شب تا خود صب کشیک محله داریم و سفارشات بالا به دلیل ارتکاب جرم های اطراف بود ) ( پراتنز به این طولانیی دیده بودین آیاااا ؟؟؟ ) خولاصه 2 مین بعد از اینکه بخوام این مطلب رو بنویسم و به خاطر سفارشات مامان خانوم غر بزنم صدای آیفون دراومد . رفتم آیفون رو برداشتم و گفتم کیه ؟؟؟ یکی با صدایی شبیه جانی هااا گفت مـــــــــــنــــــــــــم . و این چنین شد که از ترس جیغ من دراومد . نتیجه اینکه به توصیه های مامان خانومت نخند و غر نزن و گیر نده . طرف برادری بود ... 7:30 برگشته به من می گه : لجبازی هات ، رفتارت و حرکاتت حتی بوی عطر و ادکلنت من و یاد اون می ندازه نمی دونم به نظر شما دلبستن به کسی که یه بار توی سن 21 / 22 سالی ازدواج کرده و توی همون دوران نامزدی جدا شده و بعدش هم با چندتا اس ام اس فاقد هر گونه بروز علاقه و حتی بدون اینکه صدات رو بشنونه ، می گه فعلا نمی تونه بیاد ببیندت .این واقعا درسته ؟؟؟ آخه چنین آدمی ارزشش رو داره ؟ که اون دختر سنگش رو به سینه بزنه و با دیدن این همه خصوصیات منفی بازم نمی فهمه و می گه دوسش داره . تازه وقتی به پسره گفته تو خیلی راحت به چند تا اس ام اس ساده این طور جواب دادی بهش گفته خوب شده دیگه ! از خودت بگو ، چه خبر ... . . . هفته ی گذشته اعلام کردن که سازمان بسیج کسایی رو که عضو بسیج هستن می برن یکی از منطقه های جنگی مثل شلمچه ، فکه طلاییه و ... منم از اونجایی که پایه گردش با دوستام بودم گفتم که میام . ولی فرداش متوجه شدم که روز جمعه که بچه ها رو می برن همون روز جهاز برون دختر عمم هستش . به دوستم که مسئول بسیجمون بود گفتم که اسم من و خط بزنه چون نمی تونم بیام . اونم اوکی رو داد و گفت که اسمم رو خط می زنه . هنوز اسمها رو نداده بود . دیگه منم رفتم پی کارم . امروز اومدن به من و چند نفر دیگه از دوستام گفتن که به خاطر اینکه نرفتین فکه از بسیج اخراج میشین و کارت عضویت بسیجتون تمدید نمیشه . خلاصه که کلی زدیم تو سرمون و توضیح دادیم براشون ، مگه می زارم ۵ سال سابقه و عضویت فعالم رو نیست و نابود کنن . تا ببینیم چی میشه فعلا که می گن تقصیر خودتونه ( هر چند می دونم بسیج عضوهای خودش رو اخراج نمی کنه فقط دارن چوب لای چرخ آدم می زارن ) ... امروز به مامانم جریان رو گفتم برگشته می گه : یعنی چی خوب نشده بری تازه خیلی هم دلشون بخواد که تو عضو بسیجشون باشی ولی مگه من می ذارم این همه سابقه ی بسیجم دود بشه بره هوااااااااااااااااا هفته ی بسیج مبارک ... پ.ن۱ : آیدا جون نمی خوای یه وب دیگه بزنی ؟؟؟
![]()
![]()
![]()
یعنی اسمش رضا بود ؟؟؟ حالا من سرما خوردم گیج می زنم اون دیگه چش بود ؟؟؟ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
می گه به نظرش من برای اون مناسب ترم تا ... ( و خودش از حرف خودش حرصش می گیره ) ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


