تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

از تماشاگه راز

تا به جایی که خدا می داند

لیک با تابش مهر چیزهاییست

که در جلوه رویاییشان

وسعت آینه مفهوم تبسم دارد

 

  

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:43 توسط الهام| |

 

همه چیز تلخه . درست مثل قهوه ای که دارم می خورم .

تلخی اش رو با همه ی وجود حس می کنم . لابد می گی میشه شیرینش کرد .

ولی من میگم نه . وقتی یه چیز بیش از حد معمول تلخ شد ، تو تموم شیرینی ها رو بریز توش ولی اون دیگه شیرین نمیشه . تلخه .

مثل چی ؟ درست مثل زهر مار . مسخره اس نه ؟ موافقم . به نظرم همه چیز مسخره میاد . می خوام بنویسم ولی حرف شادم نمیاد .

دلم می خواد از تلخی بنویسم . از این تلخی که وجودم رو گرفته .

دلم گرفته . بی دلیل هم نیست . ولی ...

هر وقت ناراحتم پویا بیاتی گوش می دم . الان هم داره می خونه :

" توی خلوت پر از همهمه ام که صدایی به صدا نمی رسه اگه می توی من و دعا بکن من که دستم به خدا نمی رسه ، آسمونا ارزونی پرنده ها جای آسمونا یه قفس بده . همه دار و ندارمو بگیر هر چی بودمو دوباره پس بده ... "

عاشق این آهنگم .

به خودم توی آینه نگاه می کنم . صورتم آرایش داره . چند دقیقه پیش خوشحال بودم و رفتم آرایش کردم . عاشق آرایش کردنم . دوباره نگاه می کنم . چیزی از غم و غصه تو صورتم پیدا نیست .

فکر کنم پشت این آرایش ها پنهون شده .

یه لبخند روی صورتم هست .

هیچ کس غیر از خودم تلخی شو حس نمی کنه .

آینه جلومه . هنوزم دارم خودم رو نگاه می کنم .

دیگه برام مهم نیست دلیل لبخندم چیه . این برام مهمه که با لبخند و نگاه خیره ام چهره ام یه حالت لجبازی خاصی پیدا می کنه .

اینکه هنوز هستم و مقاوم ، اینکه کسی نمی دونه من ناراحتم خوشحالم می کنه .

کسی که اهمیت داره منم ...

برای اولین بار موهام تا روی شونه هام رسیدن . همیشه کوتاهشون کردم .

وقتی داشتم آرایش می کردم موهام رو هم مدل دادم . موهام دورم ریختن و چتری نچندان کوتاهم یه طرف صورتم افتادن .

موهام رو می برم پشت گوشم و باز به خودم نگاه می کنم .

یه نگاه خیره و نافذ . طوری که خودم و احساسم رو درک کنم .

از نگاه کردن به خودم لذت می برم . می خندم . چشام شیطون شدن .

به اونی که توی آینه است می گم : دوست دارم دیوونه ...

پویا بیاتی تموم شده . دلم یه آهنگ شاد می خواد :

ساسی داره می خونه ...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 1:1 توسط الهام| |

پستی که گذاشتم به خاطر سوءتفاهم ها حذف شد

 

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 0:35 توسط الهام|

سلام به دوستای خوبم . بعد از یه مدت کوتاه دوری ازتون برگشتم .

دلم براتون تنگ شده بود .

عروسی ما هم به خوبی و خوشی تموم شد . میشه گفت بعد از چند سال فوق العاده ترین عروسی بود . نمی دونم چه طور چیزیه که هر چی بزرگتر میشی اهمیت عروسی ها و لذت بردن ازش برات بیشتر می شه . کوچیک تر که بودم شاید از همه بزرگترها بی دغدغه تر و راحت تر بودم ولی وقتی بزرگتر می شی این شادی ها برات ملموس ترن .

همه چیز عالی بود و خوش گذشت و کلی هم رقصیدیم به طوری که تا سه روز بعد از عروسی کف پام درد می کرد .

هر چی فکر می کنم چیزی که قابل توجه باشه برا گفتن نیست . همه خودتون می دونین عروسی کسی که برات عزیزه چقدر لذت بخشه و خوش می گذره دیگه من چی بگم ؟؟؟

البته حرف برا گفتن زیاده آخه واسه خاطرات خودم که نوشتم ایضا با جزئیات یه مثنوی شد و فکر می کنم گفتنشون اینجا لوس و بی مزه باشه .

پس می گذریم ...

آهان یه چیزی عروسی فقط در همون محدوده ای که هست خوبه . وقتی تموم شد کارت زاره . بعد از دو هفته من هنوز مریضم و روز چهارشنبه چنان شدت گرفت که این چند روز همش خواب بودم . مریضی من شامل سرفه های شدید ، آبریزش بینی شدید ، عطسه های پی در پی ، تب ، کمردرد ناشی از تب ، سه روز سردرد ناشی از تب .

به نظرتون چیزی از من باقی مونده آیا ؟؟؟

___________________ 

من برا فردا یه تحقیق می خوام در مورد یکی از شاعرا . امروز رفتم نت پیدا کردم و سیوش کردم . حالا اومدم بزنم رو دیسکت می بینم همش پریده . دیدین من چقدر خوش شانسم . اصلا اسمم و می خوام بزارم لوک خوشانس 2 . همین طوری ادامه بدم می زنم رو دست لوک خوشانس اصلی و می شم 1 . بگو باریکلا . به قول یارو بزن اون کف قشنگه رو ... از اینا گذشته

من کی بدم تحقیق رو برام پرینت بگیرن ؟؟؟ کی بخونمش که فردا ارائه اش بدم ؟؟؟ کـــــــمـــــــک ، کسی صدای من و می شنوه ؟؟؟

_____________

اسم آدم هم گاهی باعث دردسر می شه هااااا . دوستم توی گوشیش اسمم رو نوشته Eli

بعد از اونجایی که این دوست بنده یه نموره سروگوشش ( البته فقط در میان پیسر های فامیل ) می جنبه و مامان جانش هم یه بوهایی حس کرده . بهش مشکوکه . البته این دختر فقط رفتارش مشکوکه هیچی بارش نیست .

بعد مامانش اسم من و دیده رفته خِرش رو گرفته راستش و بگو این علی کیه وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی . حالا این دوست من هی که قسم و آیه می خوره مامانه که باور نمی کنه . اونم همش گفته به جون خودم الهامه ، علی نیست . بهش گفته نه تو علی و اِلی نوشته که من نفهمم . راستش و بگو این پسره کیه .

خداییش هوش مامانه رو حال می کنین .

بهار باهام تماس گرفته و صحبت کردیم بعدشم بای بای . بعد از رفع بلا اومده می گه مامانم گیر داده گفته علی کیه . از اون موقع هر از گاهی که من و می بینه می گه بــــــــه سلام علی جون ، حالت چه طوره ؟؟؟

خدایا یه عقلی به این بندگانت عنایت بفرمااااا

آمــــــــــــــــــــــــــــــین ...

__________________________________

جمعه رفته بودیم باغ .

طبق معمول دختر عمه جان پروژه داشتند بعضی ها رو رهگـــــــــذری ببینند . از اونجایی که از این بنده حقیر بزرگترند ( از نظر قدی عمرا اگه بزرگتر از من باشه ، سن رو می گم ) گفتیم اوکی ما حامی شماییم .

بله دیگه از اونجایی که ما در یک سازمان بودیم ایضا در قسمت جنگلی اش باید می ماندیم تا طرف از قسمت مسکونی که همانا خانه شان است تشریف فرما شوند .

تا اون بشر بیاد قسمت جنگلی پدر ما در اومد از بس هی سردمون شد هی گرممون شد . هی عطسه کردیم هی سرفه کردیم . هی بینی پاک کردیم . و هی زدیم تو سرمون که زیبا جون بی خیال یکی از فک و فامیل میاد قدم بزنه ما رو می بینه اینجا گندش درمیاد هااا . من نگران خودم نیستماااا واسه خودت می گم .

حالا پدرمون در اومد تا اون بچه پررو اومده . طرفش که اصلا نرفت خداییش یه نیگا هم خرجش نکرد که لااقل دلمون خوش بشه بگیم الکی نیومدیم .

عادتشه پسر مردم و زجر می ده . اونم هی خرش می شه دیگه . ( از تو به یک اشاره از من به سر دویدن )

دوستون دارم یه عالمه ...

نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 22:10 توسط الهام| |


Design By : Night Skin