تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

سلام

خوبین ؟؟؟ منم بد نیستم .

***این روزا خیلی کم حوصله شدم و هیچ کار خاصی هم نمی کنم .

باید درس بخونم ولی اصلا حوصله ندارم . همش هم می رم کتابخونه رمان می گیرم البته چون دیر وقت می رم هر چی رمان می بینم تکرارین .

رمان دالان بهشت رو فک کنم واسه صد و یکمین بار گرفتم و خوندم ...

بعـــــــــــــــــــــــد هم اینکه

***مشکل اصلی من تو این روزا اعتماد بنفسمه . نمی دونم چرا این روزا افت شدید اعتماد به نفس بودماااا ولی الان ...

البته یه دلایلی هم داره اونم اینه که :

من به زبان خیلی علاقه دارم و می رم زبانکده . بعد این ترم چون کلاسم همش با درس های خودم تداخل پیدا می کرد اصلا وقت نمی کردم بخونمش . در نتیجه هم امتحان میان ترم و هم پایان ترم رو گند زدم . در حدی که می ترسم نمره ی نمره ی قبولی رو نیارم .

استاد هم همش نگا برگه ام می کرد می گفت الهام نخوندی !!!

الان فک می کنم چند هفته ای هست که نمرات رو دادن و من از ترس و استرس نمی رم ببینم چه خبره .

احساس می کنم نمی تونم زبان یاد بگیرم و این خیلی رو اعصاب و روان منه . اون روز آخر هم همش به استاد گفتم خواهشا یه کمکی به من بکنین تو نمره . گفت اگه نمره ام خیلی پایین بود باید یه مصاحبه بدم . این یعنی اوج استرس واسه منی که روحیه ام رو از دست دادم .

دیشب هم همش خواب استادم رو دیدم 

منی که هیچ وقت نمره برام مهم نبوده ببین چی شدم .

یک مورد دیگه هم اینه که من رشته ی ورزشیم والیبال هستش و توی تیم هم بودم و خیر سرم مدال هم دارم . بعد من سه سال هست که شاید سر جمع بیشتر از 6 ساعت والیبال بازی نکردم .

چند روز پیش یه مسابقه دوستانه بود که مربیم گفت تو هم بیا . حالا هر چی بهش می گم خیلی وقته بازی نکردم و خراب می کنم مگه گوش داد . گفت اشکالی نداره . منم قبول کردم و رفتم .

همون اول بازی که دیدم دارم فقط با یه حرکت کوچیک باعث شک هم تیمیم می شم یا دارم بعضی از پاس ها رو خراب می کنم خودم به مربیم گفتم من و بیار بیرون نمی خوام بازی کنم .

دلیل هم این بود که اعتماد به نفسم صفر شده بود و استرس هم داشتم و در نتیجه با شک و تردید توپ ها رو جواب می دادم . بعدش هم کلی از دست خودم عصبانی بودم .

***دیشب زیبا اومده بود و فیلم عروسی مرضیه ( البته اونایی رو که خودمون گرفته بودیم ) رو آورد دیدم . با دیدن خودم در صحنه ر ق ص چقده حال کردم  . خداییش لباسم خیلی قشنگ بود .مخصوصا اون چین های پایین لباسم . من اون فیلماااا رو می خوام . باید چند دفعه ببینم تا کل جزئیات رو برسی کنم .

*** یه چیز دیگه هم کفرم رو در آورده . اونم اینه که 2 کیلو کم کردم . شدم 45 کیلو با قد 163 . خداییش تناسب رو حال می کنین ؟؟؟ البته با این که وزنم خیلی پایینه ولی لاغر مردنی نیستم . ( دختر داییام می گن باربی ام حتما همشون توهم زدن ) بعدش هم اینکه لباس عزیزم ( همون لباس فیروزه ای که بالا بهش اشاره شد ) برام گشاد شده .

کلا من این روزا روان ندارمممممممممممممممممممممممممممممم .

امروز ظهری با مامان بحثم شده بود . یه لیوان دستم بود . داشتم بحث می کردم همچین کوبوندمش تو دیوار که بیچاره خورد و خاکشیر شد . ( چقده خشنم من )

البته کلی هم عذاب وجدان گرفتم که این چه رفتاریه با مامان عزیزم دارم  . ولی خداییش گاهی کفرم رو در میاره .

کسی هست به من کمک کنه ؟؟؟ من اعتماد به نفسم رو می خوامممممممممممممممممم ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط الهام| |

سلام به دوستای خوبم

امشب می خوام هر جور شده یه پست بذارم . خسته شدم از اینکه هر دفعه بیام کلی بنویسم ولی آپش نکنم . نمی دونم این چه مرضی هست که من گرفتم .

البته همش به خودم می گم این روزمره های من چه ارزش خوندنی دارن آخه ؟؟؟ خوب راست هم می گم . نمی دونم اون اول چه فکری کردم که این وبلاگ رو ساختم .

البته کاملا مشخصه که نوشتن رو دوست دارم . همین طور خوندن وبلاگ های شما رو . ولی دلم نمی خواست به قول خانوم خونه ( یه جای دنج ) فقط یه خواننده ی خاموش باشم . بهترین راه این بود که یه وب بزنم و برم بهشون سر بزنم .

البته هیچ توقعی هم ندارم که بیان پیشم . کسانی هم که میان و بهم سر می زنن از لطفشونه وگرنه ننوشته هام اونقدر ارزش خوندن ندارم .

باورتون میشه که بیش از 70 تا وب خاطرات روزانه هست که خوانندشون هستم و همیشه خدا پی گیر پست هاشون . البته فقط برا تعداد کمی شون کامنت می ذارم .

بگذریم دلم خواست بنویسم همویجوری ...

الهام جون من و به یه بازی وبلاگی دعوت کرده . مرسی از لطفش . این اولین بازی وبلاگیه که من دعوت میشم . می دوستمت

جریان ابزی اینه که : هر کی که میاد برامون کامنت میذاره باید اسمشو به همراه معنیش بنویسه .حالا ممکنه خیلیا اسم مستعار داشته باشن و نخوان کسی اسم واقعیشونو بدونه اونا لطف کنن توی یه کامنت جدا بدون ذکر ادرس وبلاگشون و نام مستعارشون فقط اسمشون و معنیشونو بنویسن اگر هم فکر میکنن تابلو میشن اسم اصلیتونو اینجا کامنت بذارین و بگین این خواننده مربوط به وبلاگ فلانیه .اگرم دوست نداشتین اصلا نگین از کدوم وبلاگ آخرشم یه فرهنگ اسم جالب در میاد که هیجان انگیزه

( من نمی دونم متن اصلی بازی همین بود یا فقط خط اول . به هر حال از وب الهام جون کپی کردم همش رو )

منم آریانا جون ، مهسا جون ،آفتاب جون،ژاله جون رو دعوت می کنم هر کی هم دوست داشت خودش می تونه انجام بده .

من فعلا برم اگه یه سوژه ی خنده داری پیدا شد میام تعریف می کنم یه خورده بخندین . من که کار خاصی نمی کنم لااقل شما رو یه کومچولو خوشحال کنم . ( ایکون یه دخمل مهربون )

.

.

.

 

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 23:23 توسط الهام| |


Design By : Night Skin