در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند
تولدم مبارک ... . . . هیچ تصمیم از پیش تعیین شده ای واسه امسال نگرفتم می خوام به امروزم فکر کنم و ترجیح می دم به فردا ، فردا فکر کنم ... سلام دوستای عزیزم . خوبین ، خوشین ؟؟ ایشالا که این چند روز تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه و نهایت استفاده رو کردین باشین . عرضم (؟؟؟؟) به خدمتتون کــــــــــــــــــــــــــــــه اومدم آپ کنم یه چند خط کلی از این تعطیلات بگم که همچین بگی نگی یادم نره . ما فردای روز عید رفتیم سوم شعبان و خوب مطئنا خوش هم گذشت و کلی که نه یه کمی هم رقصیدیم . نمی دونم قبلا گفتم یا نه اونجا یه منطقه ی برزگ خصوصی مال سازمان برقه . قسمت بزرگ مسکونی داره . خب زندگی توی یه همچین جایی مطمئنا به مغازه و ... نیاز داره . واسه همین می گم بزرگه .البته ما قسمت مسکونی اش رو ندیدم ورود به اونجا به غیر از خودشون ممنونه و ما فقط ایستگاه های اتوبوسشون که سر راهمون بود و می دیدیم و البته بروبچی که سر ایستگاه منتظر بودن خلاصه اینکه ما قسمت جنگلش و بودیم کسی هم نبود اونجا ساکت و آروم ، فقط خودمون جیغ و داد می کردیم . مثلا شاید هر 400 / 500 متری یه چند خانواده نشسته بود در این حد !!!! خلاصه هر کاری خواستیم کردیم کلی هم عکسای قشنگ گرفتیم که خودمون حض ؟! کردیم . فرداش باغ و اینا ... نمی خواستیم بریم . شب قرار بود فقط با یکی از داییام (البته بچه های داییم . داییم خدا رحمتش کنه) بریم پارک دولت که اونقدر لفتش دادن که شد ساعت 10 . رفتیم اونجا اونقدر هم گرسنه بودیم که حد نداشت آخه قرار بود واسه شام بریم . خلاصه شام خوردیم ولی زیاد نموندیم اونجا . آخه خیلیییییییییییی هوا سرد بود . بابام گفت بیاین 1/2 ساعت بریم پارک جنگلی . ( بازم بگم این پارک نیست کلا جنگله ولی خوب اسمش شده پارک ! جنگلی ) . اونجا دایی مامانم با فامیلاشون چادر زده بودن . دایی حسین خودمم که داماد داییش میشه هم اونجا بود . بعد جمع کردیم و توی اون جاده تاریک که اصلا چراغ و .. نداشت رفتیم پیششون . البته نزدیک بود . اونجا آتیش روشن کردیم نشسته بودیم دور آتیش . همه حالت دایره وار دور آتیش نشسته بودیم . البته از فامیل های دایی مامانم ( یعنی زنهاشون ) نیومدن کنار آتیش . ما بودیم و پسرهاشون . یعنی این ور دایره ما بودیم اونقدر اوناااا . زنها هم پشت پسر ها . دیگه پسر دایی مامانم حمید کلی برامون خوند و دختر داییم هم زد و . خلاصه باحال بود . ولی 1 ساعت بیشتر نگذشته بود که بابام گفت پاشین بریم . دیگه برگشتیم و بابام و داداشم گفتیم واسه چی اونقدر زود اومدیم و ... گفتن ندیدن چقد بیشور بودن . از بین اونهمه زن درست پسراشون اومدن نشستن رو به رو شما . خجالت هم نمی کشن . راست می گفتن . مردا اول جدا بودن بعد کم کم جونااا اومدن اینور جلو مااا . ما بهشون می گفتیم بابا اینا که همه بچه بودن . داداشم با حرص دراومده می گه اونا همشون از من بزرگ تررررررررررررر بودن فقط قدشون کوتاه بودن . اینا کجا بچه بودنننننننننننننننننننننننن . ( با حرص بخونین ) رگ مگ همچین زده بود بیرون که بی خیال شدیم . بابام البته گفت اگه فقط بچه های دایی بودن من مشکلی نداشتم ولی همه پسرا فامیلشون هم اومده بودن و ... خلاصه گذشت . دیگه نرفتیم بیرون تا فک کنم دهم بود رفتیم پارک خانواده . تازه تاسیسش کردن البته هنوز کامل نیست . کلی اینم دارو درخت داره . وسیله بازی واسه بچه هاااا ، دارن بوفه میسازن براشش و استخر و پیست فک کنم دوچرخه سواری و .... اینا دیگه و نکته ی جالب اینکه مجردااا رو نمی زارن برن . رفتیم شب اونجا بودیم و خوش گذشت و برگشتیم . 12 هم از تقریبا ساعت 5 عصر زفتیم اونجا . هوا هم خیلی سرد بود . تاب سواری هم کردیم . آهان یه بار هم داداشم با پسر دایی مامانم همون حمید رفته بودین از پارک بیرون دیگه نزاشتن بیان داخل . داداشم زنگ زد به بابام که اینا فک میکنن همین طوری اومدیم بیا دنبالمون . کلی خندیدیم بهشون . واسه 13 هم رفتیم دوباره سوم شعبان . وااااااااااااااااااااااااااای اونقدر شلوغ بود که حد نداشت . اونقدر به عموم مردم اجازه داده بودن که بیاین اونجا . هر فک کنم 10 متری چند خانواده نشسته بود . اونقدر شلوغ بود که حد نداشت . یه آدمای زاغارتی یه بار اومدیم بریم سمت دستشوی های جنگل . مسیرش خوب خیلی دور بود . تمام مدت خوب مدام ماشین و موتور میرفت و میومد . کنار جادن هم باز کلی آدم نشسته بود . مخصوصا پسرا همین طور رد میشدی تیکه مینداختن . بدتر اینکه هم خواهرم هم دختر داییم هر دوشون چند ماه پیش بینی شون رو عمل کرده بودن . خوب چسب هم زده بودن دیگه بدتر . هر کی رد میشد یه چیزی می گفت . یکی به آزاده می گفت چسبت رو کج زدی . یکی به خواهرم می گفت این چسبا رو چند می خرین . بابا دماغ عمل کرده هاااا و ..... اصلا یه وضعی بود که نگو . ما همین طوریش با خواهرم می ریم خیابون تیکه میندازن . اینجا هم خیلی شلوغ بود هم اینکه آزاده هم بود . ندا خواهرم با آزاده نمیره خیابون که بهشون چیزی نگن . یه بار رفته بودیم خیابون نمی دونم عید چی بود . پسره به خواهرم میگه عید بینیتون مبار. یکی خودش هم دماغش رو عمل کرده بود دراومده به ندا میگه سلام همزاد من و .... از این نمونه ها خیلی زیاده . نتیجه : واسه تیکه انداختن هم که شده بینیتون رو عمل نکنیددددددد . داشتم می گفت یک آمای ضایعی اومده بود . یه جا هم کنار خیابون یه چند تا پسر نسشته بودن . واسه رفتن باز کلی دری وری گفتن خیلی هم قایفه های همچین زاغارت داشتن . قلیون هم میکشیدن . یه دود و دمی راه انداخته بودن که بیا و ببین . خوبه موقع ورد به همه یه برگه می دادن که فلان کار رو نکنید ، چنان نکنید و ... خلاصه داشتیم برمیگشتیم از توی یه ماشین پسر داییم رو دیدم برامون دست تکون داد و رفت . یه خورده پایین ترش دقیقا جلوی اینا رسیده بودیم که یه نفر از پشت سر دست هاش رو انداخت دور گردنم . من اوصلا آدمی هستم که با کوچکتریت حرکتی ناخودآگاه جیغ می کشم . اصلا هم دست خودم نیست . طرف پسر داییم علی بود . از ماشین پیاده شده بود و اومده بود پیش ما . خلاصه تا ما رد بشیم شستن ما رو . از بس گفتن بابا زهره ترکش کردی . حالت خوبه ؟ می خوای آب بهت بدیم و ... ولی یه چیزی همون موقع هم یکیشون داشت رپ می خوند ( فک کنم یکی از ترانه های ساسی مانکن بود درست نمی دونم ) خیلی قشنگ می خوند یه واو هم جا نمی ذاشت لامسب . بعد هم که برگشتیم و ... روز خیلی خوبی بود . از فردا هم که دوباره باید بریم سراغ درس و ... کلی حوصله داره . ولی خوبیش اینه که ما امروز هم یه خورده عشق و حال داریم . دیروز توی جنگل همه یا خودشون میزدن یا با ماشین آهنگ می ذاشتن . خوب ما هم از این قاعده مثتثنا ؟! نبودیم . یه آهنگ های ارگی شاد می ذاشتیم که آدم رقصش می گرفت . ولی نمیشد که برقصیم اونهمه آدم بود . من از همینش لج می گرفت که عمومی کرده بودن اونجا رو . آدم نمی شد راحت باشه . در پی جو زدگی و اینکه یه خورده برقصیم . دختر داییم دیروز گفت فردا عصر همه خونه ی عمه ( یعنی ما ) جمع بشیم یه خورده حال کنیم . که ما گفتیم باشه . ولی از اون طرف زن داییم بهش می گفت چرا بیخودی از طرف خودت ممنون دعوت میکنی . خوب خودت یه جشن بگیر . اونم گفت اوکی . گفت که روز اول عید سالگرد ازدواجش با پسر عمم بوده که خودشون یه جشن خصوی گرفتن ولی فردا بیاین به بهانه ی اون یه خورده برقصیم . حالا یکی دو ساعت دیگه میریم خودمون رو تخلیه کنیم . دوستای عزیزم شما هم خوش باشین بوس و بای ![]()
![]()
![]()

![]()
هم اومده بود که حال آدم بهم می خورد
. نمی تونستی از جات تکون بخوری . اونقدر این پسرا تیکه می نداختن به آدم . از رو می بردنمون .
واااااااااااااااااای اونقدر ترسیدم . یه جیــــــــــــــغی زد . آخ یه جیغی زدم بلنددددددددد که حد نداشت . ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


