تبليغاتX
بـــــی عشق


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

دوشنبه 31 فروردین سال ِ .... توی همچین روزی به دنیا اومدم

تولدم مبارک ...

.

.

.

هیچ تصمیم از پیش تعیین شده ای واسه امسال نگرفتم

می خوام به امروزم فکر کنم و ترجیح می دم به فردا ، فردا فکر کنم ...

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 22:8 توسط الهام| |

بالا نوشت : به خاطر طولانی بودن این پست و فقط ثبت لحظه می تونید اون رو نخونید دوستانم هیچ مشکلی نیست .

سلام دوستای عزیزم . خوبین ، خوشین ؟؟ ایشالا که این چند روز تعطیلی بهتون خوش گذشته باشه و نهایت استفاده رو کردین باشین .

عرضم (؟؟؟؟) به خدمتتون کــــــــــــــــــــــــــــــه اومدم آپ کنم 

یه چند خط کلی از این تعطیلات بگم که همچین بگی نگی یادم نره .

ما فردای روز عید رفتیم سوم شعبان و خوب مطئنا خوش هم گذشت و کلی که نه یه کمی هم رقصیدیم .

نمی دونم قبلا گفتم یا نه اونجا یه منطقه ی برزگ خصوصی مال سازمان برقه . قسمت بزرگ مسکونی داره . خب زندگی توی یه همچین جایی مطمئنا به مغازه و ... نیاز داره . واسه همین می گم بزرگه .البته ما قسمت مسکونی اش رو ندیدم ورود به اونجا به غیر از خودشون ممنونه و ما فقط ایستگاه های اتوبوسشون که سر راهمون بود و می دیدیم و البته بروبچی که سر ایستگاه منتظر بودن

خلاصه اینکه ما قسمت جنگلش و بودیم کسی هم نبود اونجا ساکت و آروم ، فقط خودمون جیغ و داد می کردیم . مثلا شاید هر 400 / 500 متری یه چند خانواده نشسته بود در این حد !!!!

خلاصه هر کاری خواستیم کردیم کلی هم عکسای قشنگ گرفتیم که خودمون حض ؟! کردیم .

فرداش باغ و اینا ... نمی خواستیم بریم .

شب قرار بود فقط با یکی از داییام (البته بچه های داییم . داییم خدا رحمتش کنه) بریم پارک دولت که اونقدر لفتش دادن که شد ساعت 10 . رفتیم اونجا اونقدر هم گرسنه بودیم که حد نداشت آخه قرار بود واسه شام بریم . خلاصه شام خوردیم ولی زیاد نموندیم اونجا . آخه خیلیییییییییییی هوا سرد بود .

بابام گفت بیاین 1/2 ساعت بریم پارک جنگلی . ( بازم بگم این پارک نیست کلا جنگله ولی خوب اسمش شده پارک ! جنگلی ) . اونجا دایی مامانم با فامیلاشون چادر زده بودن . دایی حسین خودمم که داماد داییش میشه هم اونجا بود .

بعد جمع کردیم و توی اون جاده تاریک که اصلا چراغ و .. نداشت رفتیم پیششون . البته نزدیک بود .

اونجا آتیش روشن کردیم نشسته بودیم دور آتیش . همه حالت دایره وار دور آتیش نشسته بودیم . البته از فامیل های دایی مامانم ( یعنی زنهاشون ) نیومدن کنار آتیش . ما بودیم و پسرهاشون . یعنی این ور دایره ما بودیم اونقدر اوناااا . زنها هم پشت پسر ها .

دیگه پسر دایی مامانم حمید کلی برامون خوند و دختر داییم هم زد و . خلاصه باحال بود .

ولی 1 ساعت بیشتر نگذشته بود که بابام گفت پاشین بریم .

دیگه برگشتیم و بابام و داداشم گفتیم واسه چی اونقدر زود اومدیم و ...

گفتن ندیدن چقد بیشور بودن . از بین اونهمه زن درست پسراشون اومدن نشستن رو به رو شما . خجالت هم نمی کشن .

راست می گفتن . مردا اول جدا بودن بعد کم کم جونااا اومدن اینور جلو مااا . ما بهشون می گفتیم بابا اینا که همه بچه بودن . داداشم با حرص دراومده می گه اونا همشون از من بزرگ تررررررررررررر بودن فقط قدشون کوتاه بودن . اینا کجا بچه بودنننننننننننننننننننننننن . ( با حرص بخونین )

رگ مگ همچین زده بود بیرون که بی خیال شدیم . بابام البته گفت اگه فقط بچه های دایی بودن من مشکلی نداشتم ولی همه پسرا فامیلشون هم اومده بودن و ...

خلاصه گذشت . دیگه نرفتیم بیرون تا فک کنم دهم بود رفتیم پارک خانواده . تازه تاسیسش کردن البته هنوز کامل نیست . کلی اینم دارو درخت داره . وسیله بازی واسه بچه هاااا ، دارن بوفه میسازن براشش و استخر و پیست فک کنم دوچرخه سواری و .... اینا دیگه و نکته ی جالب اینکه مجردااا رو نمی زارن برن .

رفتیم شب اونجا بودیم و خوش گذشت و برگشتیم .

12 هم از تقریبا ساعت 5 عصر زفتیم اونجا . هوا هم خیلی سرد بود . تاب سواری هم کردیم .

آهان یه بار هم داداشم با پسر دایی مامانم همون حمید رفته بودین از پارک بیرون دیگه نزاشتن بیان داخل . داداشم زنگ زد به بابام که اینا فک میکنن همین طوری اومدیم بیا دنبالمون .

کلی خندیدیم بهشون .

واسه 13 هم رفتیم دوباره سوم شعبان . وااااااااااااااااااااااااااای اونقدر شلوغ بود که حد نداشت . اونقدر به عموم مردم اجازه داده بودن که بیاین اونجا . هر فک کنم 10 متری چند خانواده نشسته بود .

اونقدر شلوغ بود که حد نداشت .

یه آدمای زاغارتی هم اومده بود که حال آدم بهم می خورد . نمی تونستی از جات تکون بخوری . اونقدر این پسرا تیکه می نداختن به آدم . از رو می بردنمون .

یه بار اومدیم بریم سمت دستشوی های جنگل . مسیرش خوب خیلی دور بود .

تمام مدت خوب مدام ماشین و موتور میرفت و میومد . کنار جادن هم باز کلی آدم نشسته بود . مخصوصا پسرا همین طور رد میشدی تیکه مینداختن .

بدتر اینکه هم خواهرم هم دختر داییم هر دوشون چند ماه پیش بینی شون رو عمل کرده بودن . خوب چسب هم زده بودن دیگه بدتر . هر کی رد میشد یه چیزی می گفت .

یکی به آزاده می گفت چسبت رو کج زدی . یکی به خواهرم می گفت این چسبا رو چند می خرین .

بابا دماغ عمل کرده هاااا و .....

اصلا یه وضعی بود که نگو . ما همین طوریش با خواهرم می ریم خیابون تیکه میندازن . اینجا هم خیلی شلوغ بود هم اینکه آزاده هم بود . ندا خواهرم با آزاده نمیره خیابون که بهشون چیزی نگن .

یه بار رفته بودیم خیابون نمی دونم عید چی بود . پسره به خواهرم میگه عید بینیتون مبار. یکی خودش هم دماغش رو عمل کرده بود دراومده به ندا میگه سلام همزاد من  و .... از این نمونه ها خیلی زیاده .

نتیجه : واسه تیکه انداختن هم که شده بینیتون رو عمل نکنیددددددد .

داشتم می گفت یک آمای ضایعی اومده بود . یه جا هم کنار خیابون یه چند تا پسر نسشته بودن . واسه رفتن باز کلی دری وری گفتن خیلی هم قایفه های همچین زاغارت داشتن . قلیون هم میکشیدن . یه دود و دمی راه انداخته بودن که بیا و ببین . خوبه موقع ورد به همه یه برگه می دادن که فلان کار رو نکنید ، چنان نکنید و ... 

خلاصه داشتیم برمیگشتیم از توی یه ماشین پسر داییم رو دیدم برامون دست تکون داد و رفت . یه خورده پایین ترش دقیقا جلوی اینا رسیده بودیم که یه نفر از پشت سر دست هاش رو انداخت دور گردنم . واااااااااااااااااای اونقدر ترسیدم . یه جیــــــــــــــغی زد . آخ یه جیغی زدم بلنددددددددد که حد نداشت .

من اوصلا آدمی هستم که با کوچکتریت حرکتی ناخودآگاه جیغ می کشم . اصلا هم دست خودم نیست .

طرف پسر داییم علی بود . از ماشین پیاده شده بود و اومده بود پیش ما . خلاصه تا ما رد بشیم شستن ما رو . از بس گفتن بابا زهره ترکش کردی . حالت خوبه ؟ می خوای آب بهت بدیم و ...  

ولی یه چیزی همون موقع هم یکیشون داشت رپ می خوند ( فک کنم یکی از ترانه های ساسی مانکن بود درست نمی دونم ) خیلی قشنگ می خوند یه واو هم جا نمی ذاشت لامسب .

بعد هم که برگشتیم و ... روز خیلی خوبی بود .

از فردا هم که دوباره باید بریم سراغ درس و ... کلی حوصله داره . ولی خوبیش اینه که ما امروز هم یه خورده عشق و حال داریم .

دیروز توی جنگل همه یا خودشون میزدن یا با ماشین آهنگ می ذاشتن . خوب ما هم از این قاعده مثتثنا ؟! نبودیم . یه آهنگ های ارگی شاد می ذاشتیم که آدم رقصش می گرفت . ولی نمیشد که برقصیم اونهمه آدم بود . من از همینش لج می گرفت که عمومی کرده بودن اونجا رو . آدم نمی شد راحت باشه .

در پی جو زدگی و اینکه یه خورده برقصیم . دختر داییم دیروز گفت فردا عصر همه خونه ی عمه ( یعنی ما ) جمع بشیم یه خورده حال کنیم . که ما گفتیم باشه . ولی از اون طرف زن داییم بهش می گفت چرا بیخودی از طرف خودت ممنون دعوت میکنی . خوب خودت یه جشن بگیر .

اونم گفت اوکی . گفت که روز اول عید سالگرد ازدواجش با پسر عمم بوده که خودشون یه جشن خصوی گرفتن ولی فردا بیاین به بهانه ی اون یه خورده برقصیم .

حالا یکی دو ساعت دیگه میریم خودمون رو تخلیه کنیم .

دوستای عزیزم شما هم خوش باشین

بوس و بای

نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 15:30 توسط الهام| |


Design By : Night Skin