در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند
نکته : اينجا به علت گرماي وحشتناک اکثر خونه واسه اينکه از گرما تلف نشن مجبورن چنين کاري بکنن . خلاصه اينکه داشتيم شاخ در مياورديم . بعدش رفتيم خونه ي داييم ديديم . حدودا 200 متري همراه باد رفته و توي خيابون بعدي !!!!! روي پشت بمو يه خونه اي افتاده !!!!!!! البته قسمتي از اون هم آويزون تو خونه ي مردم !!!!!!! تو فک کن چند تا ماشين هم دم در خونه . 206 . سمند و از اين چيزا . والله خواهر مي ترسيم فليترمون کننننننننننننننننننننننننننن . ميگم خيلي بد شد اين ورق هاي آلمينيوم خونه ي داييم کنده شدن . پ.ن : شرمنده که نمی تونم خودم رودرگیر انتخابات کنم . همین که این خبرها رو می شنوم و حرص می خورم واسم کافیه . کار دیگه ای هم از دستم بر نمیاد . بنابراین بی خیال همه چی میشم . فقط بدونین باهاتون همدردی می کنم . دوستانی که در مورد انتخبات می نویسین ، وب هاتون رو می خونم ولی حرفی برا گفتن ندارم ... پسره ی ۸/۹ ساله می گه : دیشب مامان و بابام داشتن راز و نیاز می کردن خدا بهشون بچه ای بده حالا شنیدیم راز و نیازهااا جواب داده پ.ن : خواهر من - برادر من نکن ! حالا می کنی بکن ! ولی جلوی بچه نکن ! راز و نیاز اونم از این مدل چه معنی میده هاااااان ؟!!! پ.ن۲ : قربون اون ذهن منحرفتون برم ! من فقط گفتم راز و نیاز ، شما چیزه دیگه ای دیدی اون بالا ؟؟؟ ------------------------ می گم : برم یکم درس بخونم . ناسلامتی ما آینده سازان این مملکتیم !!! می گه : مگه ما که خیر سرمون داریم مملکت رو می سازیم تا حالا چه گ.ه.ی خوردیم که شما بخوری يکي بود يکي نبود ، زير گنبد کبود ماهي : هي روزگار بي وفا راوي : ماهي قصه ي ما ، ماهي پولک طلا ماهي : آخه لعنتي چته ؟ ، حق خوابم ندارم ؟ راوي : تو افق خورشيد خانم ، دل نازکش شکست ماهي : چيه اين ، هاا ؟ يه جسم سخت ، رواي : انگاري با اين سوال به تنش جوني آمد
خوبين ؟؟؟
چه خبراااا ؟
آب و هواتون چه طوره هاااااان ؟؟
ما که وحشتناکه !!!!!!!!!!!!!!!
در واقع اين پست يه جورايي اطلاع رساني مي باشد . يه کم دلتون به حال ما خوزستاني هاي
بيچاره بسوزه .
ديشب اينجا طوفان !!! بود .
فک نکنين ها گردوخاک يه خورده در حد زياد بوداااا ، نه کلاً طوفان بود .
اونقدر سر و صدا زياد بود که خدا مي دونه .
از اين طوفانه که بگذريم جالب ترش خسارت هاي وارده بود .
اولش که همش مي ترسيديم شيشه هاي خونه خورد بشه . بعدش هم که توي اين گرما برقا رفت و همش توي تاريکي بوديم .
بعدش هم که تموم شد . رفتيم ديديم که آنتن خونمون و چند خونه ي ديگه کلا خم شدن و داغون .
اين که چيزي نيست . نورگير خونمون چند تا از شيشه هاش نيست .
باد برده . حتي يه ذره ، اندازه ي يه مورچه هم خورده شيشه تو پشت بممون نيست .
پشت بوم همسايه هاي کناري هم خورده شيشه نديديم . فقط دعا مي کنيم کسي با اون شيشه هاي باد برده بلايي سرش نيومده باشه .
چون وقتي شروع شد هنوز ساعتي بود که همه ي مردم بيرون از خونه بودن .
تازه يه چيز جالب تر از همه ي ايناااااااااااااااااااااااااااااا .
امروز صب داييم اومده بود خونمون . عملا قلبمون اومد تو دهنمون که چي شده که دايي اين موضوع از روز اومده خونه ي ما .
داييم بيکار که نيست که . تازه کارش هم سالي يه بار مرخصي ميگيره .
بعدش گفت که ايرانيت ( ايرانيّت نخونين . بدون تشديد بخونين ) خونه ي داييم رو باد برده!!!!!!!!!!!!!!
عرض کنم که داييم حياط خونش رو با ورق هاي آلمينيومي پوشونده . البته نه اينکه کاملا سر پوشيده بشه . بالاتر از ديوار ها روي قيچي هاي آهني ورق آلمينيومي مي ذارن .
که اگه مي افتاد رو اونا داييم ورشکست مي شد .
چند تا آدمم اون بيرون از خونه بودن يه چيزي ديدن رو هوا که داره پرواز مي کنه !!!!!!!!!
وقتي هم که افتاده خوب صدا مي ده ديگه . عضي ها فک کرده بودن موشک !!!!!!!!!!!!! زدن .
يکي فک کرده زلزله اومده و ......... خلاصه هر کي يه فکري کرده ديگه .
شما هم هر فکري دوست داشتين بکنين هيچ مشکلي نيست .
شما مي تونين فک کنين اينجا از اون ب/م/ب ها زدن . همونا که ممنوع هستن ، از اونا
امروز آفتاب عمود !!!!!!!! مي زد وسط حياطشون . نمي شد يه خورده تاب بازي کنيم خوووووووووووووووو
( يعني شما نمي دونين قراره از اين گنده تر بشيم و بازم سوار تاب شيمممم ؟؟ )
![]()
![]()
![]()
روي رَف تنگ بلور
توي تنگ
يه ماهي بود
ماهي پولک طلا
رو تنش بازي نور
باله هاش رنگين کمون
چِش بد الهي کووور
اما انگار تو دلش ، يه غم قديمي بود
تو دلش يه عاااالمه
حرفاي صميمي بود
با صداي بي صدا ، لا به لاي صدفا
زير لب مي گفت که هي
تک و تنها توي تنگ دارم از دست مي رم
آخرش هم مي دونم
بايد اينجا بميرم
تنگ تنهايي من ، مث درياي غمه
واسه اين گوي بلور ، يه ماهي خيلي کمه
چي ميشد يه روزي صب
وقتي پا ميشم ز خواب
ببينم يه همزبون
کنارم تو تنگ آب ،
اگه زشتم که باشه
مث خرچنگاي پير
با چشاي تا به تا
پولکاي عين قير ،
اگه سهم نونم و
هر روزي چپو کنه ،
اگه از رو تنبلي
خودشو ولو کنه ،
من بازم اون مي خوام
اگه همزبون باشه
حرفمو بفهمه تا ، تنهاييم تموم بشه
اگه اين جوري بشه ، صدفا غزل ميشن
قطره قطره هاي آب يه دفعه عسل ميشن
اگه اين جوري بشه ، توي تنگ کوچيکم
پر مرواري ميشه به جاي حباب غم
خدا جون اين دل تنگ ، داره خون ميشه ببين !
اون داره يه آرزو ، روشو نندازي زمين
سَرَکِش رو به خدا ، دِلَکِش غرق دعا
خورشيد از کوه هاي دور ، خودشو بالا کشيد
دست نورش روي آب ، يه ورق طلا کشيد
ماهي قصه ي ما ، ماهي پولک طلا
توي خواب و بيداري ، لا به لاي صدفا
رو لبش خنده ي شاد ، داشت ميديد ميون خواب
يه ماهي عين خودش ، کنارش تو تنگ آب
ولي خورشيدِ بلا ، با تلنگراي نور
مي گرفت با شيطنت ، خواب و از چشاش به زور
ماهي پولک طلا ، غلطي زد رو به طلوع
پر غصه ، پر درد ، گريه هاش شده شروع
توي اين درياي غم ، يه حبابم ندارم ؟
نمي توني ببيني ، خنده مو حتي تو خواب ؟
ديدي اشکاي من و ؟ حالا هي بتاب بتاب ...
تن ماهي مونو ديد ، دوباره به خون نشست
ماهي پولک طلا ، تو دلش درياي درد
تو چشاش اشکاي شور ، رو لبش يه آه سرد
چشم از افق گرفت ، غلطي زد رو صدفا
خواست ببنده چشاشو ،
يدفه ديد که خدااااااا !
يه ماهي عين خودش ، نه جونم يه شاه پري !
رو به روش رو صدفا ، پُرِ ناز و يه بَري
لم داده تو تنگ آب ، داره مي خنده چشاش
يه غزل يه شعر ناب ، يه حسي تو عمق نگاش
ماهي فلک زده ، ماهي پولک طلا
ديگه مَعطَلِش نکرد ، يهويي پريد هوا
با تموم سرعتش رفت به ماهي برسه
مي دونست تا آروز ، فاصله اش يه نفسه
شاه پري هم انگاري ، درد بي همدمي داشت
چون اونم همين جوري ، سر به سوي اون گذاشت
اين يکي از اين طرف ، اون يکي از اون طرف
يه دفه يه جسم سخت ، يدفه خون و صدف
ماهي پولک طلا ، گيج و ويج و نيمه جون
رو صدف افتاده بود ، رو لباش يه قطره خون
با خودش حرف مي زد
مث شيشه ، مث سنگ
اي خدااا لعنت به بخت ، اون توي تنگ ديگه اس
توي يه تنگ ديگه ، آخ داره حرف ميزنه
چي مي خواد بهم بگه ؟
به دلش نور اميد ، به رگاش خوني اومد
به خودش تکوني داد ، چرخي زد ميون آب
پاي ديواره اومد ، پر شور و اضطراب
شاه پري هم مث اون ، رو به روش ايستاده بود
عکس چشم ماهيمون ، تو چشاش افتاده بود
ماهي پولک طلا ، پر شادي پر غم
به خودش گفت که بايد ، کار و يسره کنم
تا بَرِ دسته تنگ ، خوشون عقب کشد
يدفه مثل يه تير ، سوي شاه پري پريد
پر کشيد پولک طلا ، تو دلش يه آرزو
از تو تنگ روي رَف ، تا تو تنگ رو به رو
.
.
.
.
خورشيد تنگ غروب
بار و بنديلش و بست
يه نگا به طاقچه کرد ، دوباره به خون نشست
روي رف يه دست خيس
آينه اي رو پاک مي کرد
اون طرف دستي ديگه
يه ماهي رو خاک مي کرد
اما خورشيد مي دونست
تا هزار سال ديگه
لکه ي رو آينه
قصه ي بوسه ميگه
قصه ي بوسه ي اون ماهي پولک طلا
که يه روزي پي هيچ
رفت به شهر آينه ها ...
| Design By : Night Skin |


