تبليغاتX
بـــــی عشق - ماهی پولک طلا


بـــــی عشق

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می خورند و می تراشند

رواي :

يکي بود يکي نبود ، زير گنبد کبود
روي رَف تنگ بلور
توي تنگ
يه ماهي بود
ماهي پولک طلا 
رو تنش بازي نور
باله هاش رنگين کمون
چِش بد الهي کووور
اما انگار تو دلش ، يه غم قديمي بود
تو دلش يه عاااالمه
حرفاي صميمي بود
با صداي بي صدا ، لا به لاي صدفا
زير لب مي گفت که هي

ماهي :

هي روزگار بي وفا
تک و تنها توي تنگ دارم از دست مي رم
آخرش هم مي دونم
بايد اينجا بميرم
تنگ تنهايي من ، مث درياي غمه
واسه اين گوي بلور ، يه ماهي خيلي کمه
چي ميشد يه روزي صب
وقتي پا ميشم ز خواب
ببينم يه همزبون
کنارم تو تنگ آب ،
اگه زشتم که باشه
مث خرچنگاي پير
با چشاي تا به تا
پولکاي عين قير ،
اگه سهم نونم و
هر روزي چپو کنه ،
اگه از رو تنبلي
خودشو ولو کنه ،
من بازم اون مي خوام
اگه همزبون باشه
حرفمو بفهمه تا ، تنهاييم تموم بشه
اگه اين جوري بشه ، صدفا غزل ميشن
قطره قطره هاي آب يه دفعه عسل ميشن
اگه اين جوري بشه ، توي تنگ کوچيکم
پر مرواري ميشه به جاي حباب غم
خدا جون اين دل تنگ ، داره خون ميشه ببين !
اون داره يه آرزو ، روشو نندازي زمين

راوي :

ماهي قصه ي ما ، ماهي پولک طلا
سَرَکِش رو به خدا ، دِلَکِش غرق دعا
خورشيد از کوه هاي دور ، خودشو بالا کشيد
دست نورش روي آب ، يه ورق طلا کشيد
ماهي قصه ي ما ، ماهي پولک طلا
توي خواب و بيداري ، لا به لاي صدفا
رو لبش خنده ي شاد ، داشت ميديد ميون خواب
يه ماهي عين خودش ، کنارش تو تنگ آب
ولي خورشيدِ بلا ، با تلنگراي نور
مي گرفت با شيطنت ، خواب و از چشاش به زور
ماهي پولک طلا ، غلطي زد رو به طلوع
پر غصه ، پر درد ، گريه هاش شده شروع

ماهي :

آخه لعنتي چته ؟ ، حق خوابم ندارم ؟
توي اين درياي غم ، يه حبابم ندارم ؟
نمي توني ببيني ، خنده مو حتي تو خواب ؟
ديدي اشکاي من و ؟ حالا هي بتاب بتاب ...

راوي :

تو افق خورشيد خانم ، دل نازکش شکست
تن ماهي مونو ديد ، دوباره به خون نشست
ماهي پولک طلا ، تو دلش درياي درد
تو چشاش اشکاي شور ، رو لبش يه آه سرد
چشم از افق گرفت ، غلطي زد رو صدفا
خواست ببنده چشاشو ،
يدفه ديد که خدااااااا !
يه ماهي عين خودش ، نه جونم يه شاه پري !
رو به روش رو صدفا ، پُرِ ناز و يه بَري
لم داده تو تنگ آب ، داره مي خنده چشاش
يه غزل يه شعر ناب ، يه حسي تو عمق نگاش
ماهي فلک زده ، ماهي پولک طلا
ديگه مَعطَلِش نکرد ، يهويي پريد هوا
با تموم سرعتش رفت به ماهي برسه
مي دونست تا آروز ، فاصله اش يه نفسه
شاه پري هم انگاري ، درد بي همدمي داشت
چون اونم همين جوري ، سر به سوي اون گذاشت
اين يکي از اين طرف ، اون يکي از اون طرف
يه دفه يه جسم سخت ، يدفه خون و صدف
ماهي پولک طلا ، گيج و ويج و نيمه جون
رو صدف افتاده بود ، رو لباش يه قطره خون
با خودش حرف مي زد

ماهي :

چيه اين ، هاا ؟ يه جسم سخت ،
مث شيشه ، مث سنگ
اي خدااا لعنت به بخت ، اون توي تنگ ديگه اس
توي يه تنگ ديگه ، آخ داره حرف ميزنه
چي مي خواد بهم بگه ؟

رواي :

انگاري با اين سوال به تنش جوني آمد
به دلش نور اميد ، به رگاش خوني اومد
به خودش تکوني داد ، چرخي زد ميون آب
پاي ديواره اومد ، پر شور و اضطراب
شاه پري هم مث اون ، رو به روش ايستاده بود
عکس چشم ماهيمون ، تو چشاش افتاده بود
ماهي پولک طلا ، پر شادي پر غم
به خودش گفت که بايد ، کار و يسره کنم
تا بَرِ دسته تنگ ، خوشون عقب کشد
يدفه مثل يه تير ، سوي شاه پري پريد
پر کشيد پولک طلا ، تو دلش يه آرزو
از تو تنگ روي رَف ، تا تو تنگ رو به رو
.
.
.
.
خورشيد تنگ غروب
بار و بنديلش و بست
يه نگا به طاقچه کرد ، دوباره به خون نشست
روي رف يه دست خيس
آينه اي رو پاک مي کرد
اون طرف دستي ديگه
يه ماهي رو خاک مي کرد
اما خورشيد مي دونست
تا هزار سال ديگه
لکه ي رو آينه
قصه ي بوسه ميگه
قصه ي بوسه ي اون ماهي پولک طلا
که يه روزي پي هيچ
رفت به شهر آينه ها ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:50 توسط الهام| |


Design By : Night Skin